به دنيا نيامده ايم كه دلتنگ هم باشيم
عاقبت آن روز رسيد . آن روز كه پشت اش سه ماه كش و واكش بود . سه ماه اصرار و انكار . اصرار از من و انكار از تو . از من اصرار بود كه مي دانستم سهم تو بيرون از اين سرزمين و جغرافياي آشناي اش است و انكار از تو كه مي دانستي براي پيدا كردن سهم ات بايد قيد اين گربه ي دوست داشتني را بزني اما نمي دانستي قيد دلت را هم بايد بزني يا نه ؟ مني كه مي گفتم اين دو خط ، اين دو رشته با هيچ گره اي به هم وصل نمي شوند ، توي ايستگاه مترو ايستاده بوديم ، ريل قطار را با چشم دنبال كرديم و توي سياهي ِ تونل ادامه شان را نديدم اين دو خط موازي تمام شهر را دور مي زنند ، كنار هم ، اما هيچ وقت به نقطه ي تلاقي نمي رسند . به سياهي ِ تونل خيره شدي ، برگشتي و خود ِ خسته ات را رها كردي روي صندلي و انگار كه زمزمه ي ذهن مرا شنيده باشي گفتي : تو ادامه ي ريل هاي توي تونل رو ديدي ؟ كي مطمئنه كه تو اين سياهي ،ريل ها هيچ وقت به هم گره نمي خورند ؟.
من اين سوي شهر نشسته بودم ، توي اتاق كوچكم ، و خاطره هاي بزرگ ِ تو را از درو ديوار اتاق جمع مي كردم . دست خط ات كه بين كارت پستال ها بود را تا
مي كردم ، قاب ها را از نگاهت خالي مي كردم ،طنين آهنگ ها را پاك مي كردم :
" هنوزم قبله ي معصوم نمازي"، "تو رو كه مي نويسم دست من خوش بو ميشه" ،
" مرا ببخش اگر رفيق و يار نبودم" ، " تو چشات يه دنيا رازه ، رازي كه نميشه فهميد " كاغذ آب نبات چوبي هارا كه لاي كتابهاي نيمه خوانده مانده بود بر ميداشتم ، و دست مي كشيدم روي يادگار نوشته هاي تو كه روي صفحه ي اول كتابها جا خوش كرده بودند : براي تويي كه نمي دانم چگونه دوستت نداشته باشم ؟ اين كتاب براي تو كه يادم باشد بي هوا بگويم ، باش ... و تو آن گوشه ي شهر ، شايد چمدان رفتن ات را جمع مي كردي ... من اينجا بهانه ي تو را داشتم ، بهانه مي گرفتم زنگ تلفن را كه بي صدا مانده بود ، غبار نشسته روي ميز را ، لامپ سوخته را ، چاي جوشيده را ، ولي تو مثل من نبودي ، اگر مثل من بودي كه زنگ تلفن بلند نمي شد ، صدايش فقط براي من با تمام زنگهاي ديگر فرق داشت .. هنوز بغض ات توي دلت بود و به گلويت نرسيده بود .. چمدانت را جمع كردي ؟
مي خواستم بپرسم ولي نتوانستم ، گفتي مي خواهم بروم خاطره هايم را از گوشه گوشه ي اين شهر جمع كنم ... رفتيم .. باهم رفتيم تا خاطره هايمان را جمع كنيم ، مثل هميشه از دربند ، از آن جاده ي خاكي ، از آن كوه كه تهران از بين خميازه اش پيدا بود شروع كرديم ، از حياط امامزاده صالح ، ازروي سنگفرش هاي تمام خيابان ها كه با هم پرسه زده بوديم ، از پشت ميز كافه هاي شهر ، نگاه تلخ مرا از فنجان
قهوه ات برداشتي براي سوغات ِ رفتن ، لبخند شيرين ات را از توي فنجان قهوه ام برداشتي و گذاشتي تو ي دستم ، از لابلاي كتاب هاي تمام كتابفروشي ها خاطرات را جمع كرديم ...رفتيم رفتيم رفتيم ... مگر تمام مي شد .. مگر تمام مي شد اين خاطره ها .. سنگين شده بوديم .. سنگين قدم برميداشتيم ... من هنوز روي پا ايستاده بودم ، اما لرزش زانوهاي تو را مي ديدم .. بغضي كه گلويت را نشانه گرفته بود ..دلم براي شانه هايت كه بايد تنها اين بار را مي كشيد سوخت .. غروب بود ، سنگين بوديم ، سنگين از خاطره ها ، دلتنگ بوديم ، دلتنگ ِ فاصله ها ..
دست راست ات گره خورد به دست راستم ، آخرين گره بود كه ميدانستيم باز
مي شود و اول ِاين دوراهي هر كدا م از ما مثل جاده اي تنها مي رود تا نمي دانم به كجا برسد ...بغض ات از ته دلت آمده بود بالا و رسيده بود به گلويت ... طرح لبهايت ماند روي دست راست من ، و من خودم را روي پنجه ي پا كشيدم بالا تا لبهايم را برسانم به پيشاني ات ، و طرح لبهاي من ماند روي پيشاني ات ، همه چيز در دو ثانيه اتفاق افتاد و چقدر كشدار و سنگين است خاطره ي اين دو ثانيه ... نقش بوسه ات را با خودم آوردم ، آوردم براي تمام روزهايي كه قرار بود بي تو بيايند و هنوز هم گاهي نگاه مي كنم به پشت دست راست ام و نقش محو ِ بوسه ات را مي بينم و دست مي كشم روي آن و تو طرح بوسه ام روي پيشاني ات را با خودت بردي ، بردي براي روزهايي كه نمي دانستي چند روزش روز مباداست ...گره دستهايمان پاره شد .. بغض ِ در گلو مانده ات توي چشم هايت موج برداشت و شكست ...
و من هنوز اينجا توي ايستگاه مترو ايستاده ام و نگاه مي كنم به ريل هاي قطار ، خم مي شوم و نگاه دلتنگ ام را گره مي زنم به ريل ها تا بروند توي سياهي ِ تونل و دور شهر بچرخند و از خط كشي ِ مزرها بگذرند و روي تمام فاصله هايي كه بين ما افتاده پا بگذارند و برسند به تو كه شايد ايستاده اي توي ايستگاه اُپرا يا ويكتور هوگو و نگاه مي كني به ريل هاي قطار ، تا خم شوي و نگاهم را باز كني از ريل ها و پشت ِ خيسي ِ آنها بخواني : به دنيا نيامده ايم كه دلتنگ هم باشيم .
دلم نمياد تا پاييز و اولين بارون پاييزي اين پست بره پايين به خاطر همين پست جديد رو اینجا آپ كردم