تبليغاتX
(....... -
 

hava

 

 

 

 

 

 

آدم و حوا به روايت شيداب

 

.. و شيطان ،آدم و حوا را ديد كه در باغ عدن مي چرخيدند و سرخوشانه لذت مي بردند و گاهي پشت درختي پنهان مي شدند و در هم مي پيچيدند و شيطان درحالي كه از خشم  به خود مي پيچيد گفت : حالتونو مي گيرم ....

شيطان به تنور خود رفت و در ِ صندوقچه ي جواهر نشاني را كه خدا براي روز تولدش گرفته بود گشود و از بين انبوه لباسها و نقابها، لباس ماري را كه در جشن هالووين سال قبل از جبرئيل قرض گرفته بود درآورد و به تن كردو به سوي بهشت روان شد .

چند ساعتي صبر نمود تا آدم و حوا از پشت درخت بيرون بيايند ....شيطان به سمت حوا رفت و دور او پيچيد تا وسوسه اش كند ... حوا با كلافگي و عصبانيت گفت : شيطان تويي ؟

شيطان كه برق از سه فازش پريده بود درمانده گفت : اي ول... از كجا فهميدي ؟

و حوا پاسخ داد: از اونجايي كه از پارسال تا حالا اون رژ لب منو كه روي لباست مونده نشُستي !!!!!

 

 

+ >  شیداب  |