
خوش باشيد با اين داگويلستان
وقتي نه راه پس داري و نه راه پيش ، وقتي كه يه راه بيشتر نداري و پناه مي بري به يه شهر فانتزي با آدماي واقعي كه همشون چپ چپ بهت نگاه مي كنن ( خب حق هم دارن لابد ، چون غريبه نديدن تا حالا ) چكار ميتوني بكني ؟ وقتي كه بهت اعتماد ندارن بايد اعتمادشون رو جلب كني بايد بهشون بقبولوني كه تو خوبي و اين اصلن مهم نيست كه اونا خوبن يا نه ، اين اصلن مهم نيست كه به تو ثابت شده كه اونا خوبن يا نه ، براي اينكه بهشون ثابت كني خوبي مجبوري رختاشون رو بشوري براشون غذا بپزي ظرفاشونو بشوري براي پيرمردهاي كورشون آواز و شعر بخوني ( راستي اون پيرمرده بالاخره كور بود ؟ حس لامسه ش كه خيلي خوب كار مي كرد پست فطرت ) زميناشونو شخم بزني ، كون بچه هاشونو بشوري ، به بچه هاي بي ادبشون درس و مشق ياد بدي ، حالا بعد از اين مصيبت ها واست راي مي گيرن كه بموني يابري ( خير سرشون ) حالا ديگه بهت اعتماد كردن حالا ديگه ميتوني بموني بعد از اين همه خرحمالي بايد هم بموني ، يه ديلاقي هم كه به خيار چنبر گفته زكي عاشق اين دخترك ميشه كه آبروي هرچي عاشق رو ميبره ، حالا ديگه وقتشه ، وقتشه كه سكهي مردم داگويل بيفته بالا و چرخ بخوره عين سيب ، عين همون سيبهايي كه گِريس بينشون پناه گرفت تا به آزادي برسه ، سكه چرخ خورد و چرخ خورد و افتاد تو دستاي گريس ، اما اون روي كثيف و چندش آور و اصلي ِ سكه .
مردم همه جا يكي هستند ، خونخوار و وحشي مثل درنده ها ، اما توي يه شهر كوچك اونا رام تر و اهي ترند .

حالا ديگه بايد مراقب باشي حالا وقتشه كه تمام هويت و احساس و روح و روانت رو بذارن زير پاشون و لگدت كنن ، بايد حواست باشه رو خيابوناي خياليشون پا نذاري ، بايد پشت درهاي خياليشون منتظر بموني ، تو نبايد از رو پل خياليشون رد بشي چون اهل اينجا نيستي ، آره اهل اينجا نيستي ، چون حالا يه گوساله اي ازت آتو داره ، حالا بايد همه جوره سرويس بدي اون خيار چنبر هم كه فقط پشت مرزهاي اين شهر فانتزي راه ميره و به كتابش كه قراره بنويسه فكر مي كنه اي ريدن به همچين عاشقي ......
نمي دونم اون سكانس شكستن عروسك ها رو چند بار ديدم ولي هربار اشك من در اومد و نمي دونم اون زنك چطورانتظار داشت كه اشك گريس در نياد ياد يكي از سكانس هاي فيلم كيشلوفسكي افتادم ( فيلمي كوتاه درباره عشق ) اون سكانس كه تومك ميره رو پشت بوم و دو تا تيكه يخ ميذاره رو گوشهاش ...
نمي دونم تحقير و كشتن احساس چجوري مي تونه از آدمي كه به خاطر عروسك هاي دست سازش اشك مي ريخت سنگ خارايي بسازه كه وقتي شهري با آدمهاي واقعي رو جلوي چشماش به رگبار مي بندن خم به ابرو نياره
اين فيلم رو كه مي ديدم مدام اين ترانه ي رضا صادقي تو گوشم بود :
توي اين غربت پر گرگ و هراس / دارم عين ماهيا جون مي كَنم
خسته م از تظاهر ايستادگي / جاي دندون هزار گرگ به تنم
اسلحه رو مي ذاره رو شقيقه ي همون خيار چنبر و بَنگ بَنگ
درست يادم نيست شايد هم بَنگ ... فكر كنم اينجوري بهتر باشه چون دوتا گوله حيفه كه حروم ِ اون خيار چنبر بشه .
شنيدم كه داگويل رو از رو كتاب دل سگ اثر بولگاكف ساخته شده هنوز فرصت نكردم اين كتاب رو بخونم يعني چند باري دست گرفتم كه بخونم ولي رو مودش نبودم و ولش كردم بدجور تو حس و حال فيلم بودم اميدوارم كتاب هم به خوبي ِ فيلم باشه
از داگويلستان فقط يه سگ مي مونه و بس
داگويلستان همه جا هست ، تهران ، ابرقو ، علي آباد كتول ، حومه ي لندن ، پاريس ، بور كينا فاسو .. چه ميدونم همه جا هست .....
ما كدوم روي سكه ي داگويلستان هستيم ؟
در سراشيبي ِ تابستان به سوي پاييز
هنوز جلوي در اتاق بابا بزرگ بودم كه ديدم خودش با دو تا ليوان چاي قيقاج كنان و آژير كشان اومد سمت در و گفت باز كن اون بي صاحاب مونده رو دستم سوخت
_ بذار من برسم چقدر مهمون نواز شدي .. سيني رو هم واسه اينجور وقتا گذاشتن
در اتاق رو باز كردم .. يا حضرت جرجيس !!... بمب افتاده اينجا ؟ بدتر از بار انداز من بود وسط اتاق يه لپ تاپ خوشگل ديدم كوله پشتيمو همونجا انداختم و نشستم زمين
_ چه لپ تاپ خوشگلي ... از كجا كف رفتي كلك ؟
بابا بزرگ يه نگاه قزن قورتكي ِ خفن ناك به من كرد .. گفتم خُُبه حالا نمي خواد تريپ يوحنا برداري بالاخره تو و رفقات رو مي شناسم ديگه ... داشت مي رفت بيرون گفتم هي گوساله كجا ؟من تازه اومدم ... گفت نديدم قابلمه غذات زير بغلت باشه بالاخره يه چيزي بايد كوفت كنيم يا نه ؟
_ آهان ا زاون لحاظ .. ببينم مگه شما اينجا از اون موتورها كه غذا ميارن ندارين ؟... تازه مگه اين ساعت مي خواي غذا بخوري ؟
بابا بزرگ گفت : مشنگ ميرم خرت و پرت بخرم ... هله هوله .. ميدوني كه چيه ؟
- اين يكي رو جون خودت بدجور حاليمه فقط بگو اين خوشگله عيب و ايرادش چيه ؟
يه ربعي داشت توضيح ميداد گفتم بي خيال بابابزرگ بگو ايرادش چي نيست؟ تو دو دقيقه سرو ته قضيه رو هم آورد .. خنديدم و گفتم زدي به كاهدون كه خره .. زد پس ِ كله م ... گفت چيزي نمي خواي بيرون ... گفتم نه .. چرا چرا .. آب نبات چوبي يادت نره .. پفك ، شربت معده ، عرق نعنا ، تمبر هندي .. بابا بزرگ : چه ربطي به هم دارن اينا ؟ گفتم ربطش تو بي ربطي شه
يه چرخي تو بار اندازش زدم ... تلي از ته سيگار ، دشنه اي زنگ زده ، چشم گاوي در ديس ، سفره اي بوسيده ، برج لندن در مه ( عكس رو درميارم برج لندن رو مي خوام چه كار برج ايفل بايد باشه آخ اگه تو هم تو اين قاب بودي كه ديگه مي شد باقلوا ) چي مي گفتم؟برج ايفل در مه جان لنون در باران سها در بي حرفي رود سن در يك قاب .... متروي سن ژقمن قهوه ي سن ميشل پرسه اي در پيگل ...اما ، كافه ها بي لبخند ، اينو خوب ميدونم
بودا كه سرجاش بود .. كتابا زباد شده بود .. عكسا كم شده بود .. بلوز داشت مي خوند .. اِ ، عمو هدايت چرا رفته رو سقف ؟ فكر كنم دفعه ي بعد كه بيام رو پشت بوم يه صندلي گذاشته و عمو رو فرستاده اون بالا حموم آفتاب بگيره ...
بابا بزرگ برگشت با كلي خرت و پرت هنوز نيومده رفتم سراغ آب نبات چوبي ها .. مثل هميشه با سينما استارت زديم با موسيقي گرم شديم و با ادبيات گاز داديم و به بي خيالي كه رسيديم تخته گاز رفتيم تو فلسفه ... حالا مگه ول كن بوديم ...
_ قيييييييييز ... فكر بد نكنيد ... صداي موبايلم بود نمي دونم كي بود اس ام اس داد ... اسمارتيز هات يادت نره ... ول كن هم نبود ... دو سه تاشو انداختم بالا ... بابا بزرگ هم دو تا انداخت بالا ... گفتم : اِ نا قلا اسمارتيزاي تو چه خوش آب و رنگه يه دونه بده ببينم چه مزه ايه ... گفت تضمين نشده ست ها ... گفتم بي خيال تضمين سيخي چند ؟ ... دراز كشيده بود رو زمين و سيگار دود مي كرد بسته ي سيگارشو مينداختم بالا گفتم مي خوام ببينم چند تا چرخ مي خوره گفت خره اون سيبه كه چرخ مي خوره نه پاكت سيگار .. گفتم دنيا خر تو الاغي كه هست شايد پاكت سيگار هم چرخ خورد چند دقيقه اي سكوت كرديم و بعد گفتم : بابا بزرگ مشكل كجاست چرا مثه خر تو گل وا مونديم ؟... يه نگاه به عكس عمو هدايت انداختم گفتم راه درست رو اون رفت.. يه نگاهي هم به عكس بودا انداختم : يا اين يكي ؟... جوابي نداد ... گفتم گوساله با توام، گفت : هيچ كدوم مشكل اينجاست اشاره كرد به سرش گفتم نه مشكل اينجاست اشاره كردم به قلبم .. سرشو چرخوند گفت كجا ؟ گفتم دير رسيدي ديگه حال ندارم بگم ... بالش رو پرت كرد طرفم .. كتاب هايكوها رو پرت كردم طرفش ... گفتم يادته يه اتاقك داشتي ؟ يه دفعه عين ملخ جست زد و نشست .. گفتم هُششششش چته عين خر جفتك ميندازي ... گفت آره يادش به خير يادته ؟ چقدر خوش بوديم چقدر خر بوديم چقدر مشنگ بوديم اون روزا ... منم جست زدم و از رو تخت اومدم پايين و پهن شدم رو زمين ... گفتم حالا برو دو تا قهوه ي غليظ درست كن تا حس نوستالوژيمون حسابي بره بالا منم مي گردم و يه آهنگ تريپ غم پيدا مي كنم و مي شينيم و هاي هاي گريه مي كنيم خوبه ؟ كتاب هايكوها رو كه پرت كرده بودم پرت كرد تو سرم بالش رو پرت كردم طرفش گفتم جون بابا بزرگ دلم مي خواد بزنم پس گردنت مثل اون روزا اصلن شديم عين اون روزا خردرالاغ يادته ؟ فقط دو تا قهوه ي بي شيرو شكر كم داريم
شب بالش رو دادم دستش و گفتم شرمنده بايد بري تو هال بخوابي مي توني اين لپ تاپي كه كف رفتي هم با خودت ببري من مي خوام وبلاگم رو آپ كنم با اين كامپيوتر ذغالي ت كار دارم ... گفت خيلي الاغي تو هنوز اون باطل در باطل در پيت رو داري ؟ گفتم نه تبديل به هيجده چرخش كردم دادم بوق بنزي هم واسش وصل كردن فقط حيف كه مسافرام كم شدن ناي بالا اومدن ندارن .. گفت عيب نداره عوضش اونايي كه ميان بالا پاي ِ سفرن ...آخرين پاتكش هم زدوبسته ي سيگارشو پرت كرد طرفم ... نشستم پشت مونيتور به اون روزا فكر مي كردم واقعن خوش بوديم علي بي غم به ما مي گفتن چرا نمي تونيم چرا نمي تونيم عين آدم زندگي كنيم ؟چرا نمي تونيم عين آدم دو كلمه با هم حرف بزنيم؟مگه يه سر چقدر سنگيني داره كه نمي تونيم رو شونه هامون تحملش كنيم؟مگه چي ازمون كم ميشه كه گوشمون رو دربست بذاريم در اختيار اوني كه دلش سنگين شده از حرف كه يه چيزي مثله سيب فندق گردو اصلن بگو چغندر يا هر كوفت ديگه تو گلوش گير كرده؟ مگه قراره چقدر تو اين دنياي كوفتي زندگي كنيم كه اينقدر برج و بارو دور خودمون كشيديم ؟چرا اينقدر بين خودمون فاصله انداختيم؟ چرا داريم عين گوسفند فقط دورو وَر ِ خودمون نشخوار مي كنيم؟ چي ازمون كم ميشه اگه مي تونيم دست نوازشي رو سر يكي بكشيم؟ اگه با گفتن " دوسِت دارم " يكي رو به سرخوشي مي رسونيم چرا خر بازي در مياريم و همين جمله رو دريغ مي كنيم ؟.. گذاشتيم براي كِي ؟ براي تو گور ؟ چرا تا فرصت هست دستامون رو تو دستا ي هم گُم نمي كنيم قبل از اينكه دستامون تو دستاي سرد گور گم بشه .... گم بشيم .. گم بشيم همه مون اگه نمي تونيم مرحم و محرم باشيم براي درداي هم ...
پستچي برقي ميگه دوتا نامه داري ..باز مي كنم ..يكي هم انگاري از اون سر دنيا دلش گرفته .. نشسته و خاطره هاش رو زيرو رو كرده و شايد تو سرو كله ي يكي هم زده انگاري يكي هم اون سر دنيا مثل ما به مرض يادته يادمه گرفتار شده .. نوشته :
گم و گيج و تلخ و بي گذشته ام
توي شهري كه پناه داده به من
از كدوم طرف ميشه به هم رسيد
به كدوم لهجه تو رو داد بزنم
تو نامه ي دوم هم فقط اين رو نوشته :
تو رو پيدا كردم امشب بعد شبهاي مصيبت
بعد ِ دل بريدن از من بعد ِ دل بستن به غربت
روي compose كليك مي كنم ... دل دل مي كنم ... انگشتم رو ميذارم رو لبم و ميذارم رو مونيتور و رو اون ضربدر قرمز كليك مي كنم مرده شور اين كليك ها رو ببرن كه شده تمام زندگي ِ ما ... قول داده بودم ، گره بي گره .
اينجا رو كه ديگه سوت و كور شده آپ مي كنم .. اصلن نمي دونم اين جفنگيات به درد كي مي خوره ؟ دراز مي كشم رو تخت بسته ي سيگار بابا بزرگ رو ميندازم هوا ببينم چند تا چرخ ميخوره ........مي خوام ببينم دنيا چقدر خر تو خر شده كه بسته ي سيگار چرخ بخوره عين سيب ؟ يه سيگار از توش مي افته .. درست رو صورت من.....