تبليغاتX
(.......
 

 

به اين سادگي ول كردي رفتي

 

هُشششششششششششَ....چته ؟

چه مرگت شده باز جانور ؟... ميدونم كه به قلبت ريده شده ولي چاره اي نيست بايد واقعيت رو قبول كرد ..مگه نمي گفتي چشمام ديگه بزرگ شدن ديگه خودشونو  خيس نمي كنن ؟

_ ول كن ... چشمام اگه پير هم بشن گاهي دوست دارن خودشونو خيس كنن شايد ياد بچگي هاشون مي افتن

تو هم اگه عاشق شدن و ترديدت رو با ساز هامون كوك مي كردي .. اگه قرار بود يه گُهي بشي و هيچ پخي نشدي ... اگه آويزون و خسته بودي ... اگه منتظر يه معجزه حتا يه معجزه ي كوچيك بودي مي فهميدي چي مي گم .....تو ميدوني ، انسان از آن چيزي كه بسيار دوست ميدارد خود را جدا مي سازد يعني چي ؟ميدوني در اوج تمنا نمي خواهد ، دوست ميدارد و در عين حال مي خواهد متنفر باشد اميدوار است اما اميدوار است كه اميدوار نباشد همواره به ياد مي آورد اما مي خواهد فراموش كند .... بازم بگم؟ چيه باز مرده پرست شدم ؟... نه ... خودت هم ميدوني كه زنده ش هم دوست داشتم كسي كه ترس و لرز رو انداخت به جونمون كسي كه گفت درد و راز و رمز و عشق رو تو كدوم كتاب پيدا كنيم كسي كه گفت مخمون رو با چي كار بندازيم ... با كدوم شعر بسوزيم

خسرو ، هامون خوبي بود .

اصلن ميدوني چيه ؟ اون رگه هاي غمي كه تو صداش بود رو دوست داشتم وقتي كه مي گفت: حال همه ي ما خوب است اما تو باور مكن

اون بانو گفتن هاشو دوست داشتم .. اصلن تو نخ اين نبودم كه چي ميگه ولي عاشق اين بودم كه با طنين صداش بشنوم :

من راه خانه ام را گم كرده ام بانو

راستی چرا هامون همه جا پا برهنه بود ؟

ولش کن ....

فقط:

از خانه كه مي آيي دستمالي سپيد ، پاكتي سيگار ، گزينه شعر فروغ و تحملي طولاني بياور ، احتمال گريستن ما بسيار است

 

 

+ >  شیداب 

 

 

 

در انتهاي شاخه

شكوفه

انكار انتهاست

 

يداله رويايي

 

 

۱۳ تیرماه ۱۳۸۷ خورشیدی

 

+ >  شیداب 

 

هي با توام آسمان بردار كلاهت را دارم سان مي بينم

 

حتا يك نفرتان نمي تواند پوستش را چون من شيار اندازد تا نماند بر آن جز رد در رد ِ لب و لب ،اگر مي خواهيد حتا از نرم نرمترمي شوم، من ديگر نه آن منم كوهي مويانم من كوهي از رگ به خود پيچانم مگر كوه هم دل دارد ؟هنوز و هنوز و هنوز خيسم مي كند موجاموج درياي شهر، نيمه شب چاقو مي كشد مي رسد سر مي برد گم شو ببين آرامم آرامتر از نبض يك مرده يادت رفت چه مي گفتي ؟بازگو با قرنها كه من مي سوزم بر عرشم بريد من بزرگ نيستم من بر هر آنچه هست نوشته ام نيست ،من ميخ كفشم از هر تراژدي گوته دردناكتر است، بر صليب اي آدمها دردم مي دهيد اما عزيزتان مي دارم نزديكتان مي دانم كاش زنده بوديد زنده تان به كارم مي آمد زنده تان را دوست دارم نه موميايي شده تان را،دوستتان دارم اما ساده تان را دوست دارم نه جلاي كتابي شده تان را ،نمي خواهد چيزي بگوييد خودم خوب مي دانم چرند مي گويم

هر آنجايم كه درد آنجاست زيرا من بر هر دانه ي اشك مصلوب شده ام، من از تن جان خواهم كند من جان ِ كنده از تن زير پا صاف خواهم كرد نترس در اين روزگار سياه ِ خيانت از كف داده ام هزار چهره ام را آري من هم فرشته ام من هم فرشته بوده ام من هم نگاهي داشته ام اما چه كنم  خسته ام  ول مي گردانم با خودم كابوسم را تنديس سازم ،ديوانه، از فريادهاي دردم شعر مي تراشم قدمم مسافت را در كوچه ها لگد مال مي كند جهنم درونم را اما چاره چيست ؟سال را از ياد مي برم روز را تاريخ را به محبس مي روم به انفرادي تنها روزنه ام  برگي سفيد شايد متولد شد جادوي انسان ستيز كلمه با همه ي پرتوهاي رنج اما چه كنم امروز جز دود سيگارم تنپوشي برايت ندارم ،بُردي خوش باش درد دارم مي روم مغزم را آرام كنم در تشنج رود، مگر نمي بينيدم ؟ بر برگي كاغذ مصلوب شده ام ميخهايم كلمه ،نمي فهمم چرا سرم يكهو  با همه ي سبكسري ام هزارها تُن وزن پيدا كرده از چه مي ترسيد از اينكه با غصه هايم سرتان را بخورم ؟ مگر سنگ صبوريد ؟

 امروز هرچه بادا باد غزل بدرودم را

 مي سرايم

 

ولاديمير مايا كوفسكي

 

۱۳ تیرماه ۱۳۸۷ خورشیدی

+ >  شیداب 

 

به اعتماد شانه اي

بغضي شكست

شانه اي

از زير بار اعتماد ِ بغضي

شانه خالي كرد

بغضي    ش ك س ت

اعتمادي   ش ك س ت

 

 

مرداد 1379 خورشيدي

 

+ >  شیداب