تبليغاتX
(.......
 

فروغ

 

 

 

 

من از جهان بي تفاوتي فكر ها و حرف ها و صدا ها مي آيم

 

ديروز حسابي چپر چلاق بودم .. از اون روزايي كه بايد بگي گه بگيرنت زندگي .. حال خرابم از رو ز قبلش شروع شده بود كه اون هم البته به چند ماه قبل برمي گشت و همينجور نخ رو كه ادامه بدي مي رسي به اولين ونگي كه من زدم ... البته تازگي ها نخ جديدي از اين چپر چلاقي پيدا كردم كه مي رسه به چهل پنجاه سال پيش ....خلاصه اينكه ديروز به قول لني وسط ماداگاسكار بودم ...به رفقا زنگ مي زدم ؟... اي بابا دلتون خوشه ها .. وقتي برزخي هستي فقط يه راه داري " از پنجره به پرتگاه "... اصلا تو اين دوره زمونه ديگه كي حال ناله شنيدن داره ؟...به تو زنگ مي زدم ؟... كج بشين و راست بگو .. تو دلت نمي گفتي اَااااااه اين باز شروع كرد .. چه گيري كرديم ؟.... راستش اصلا حال ناله كردن هم نداشتم ... خلاصه اينكه بلند شديم و رفتيم ظهير الدوله ... با كي ؟ من و شازده ... ( البته اين شازده پارسال به رحمت خدا رفت ) خلاصه دوتايي خوش خوشك يه پياده روي جانانه كرديم و سربالايي رفتيم تا رسيديم گورستان ... البته شازده كه جاش راحت بود .. نشسته بود تو جيب من ... هي هم مي گفت : گريه كن سبك ميشي ... گفتم روتو كم كن حرف مفت هم نزن .. بچه پررو داريم عين آدم پياده روي مي كنيم .. بيكارم مگه گريه كنم ...حسن آقا در رو باز كرد و من رسمن گورستاني شدم ... حال عجيبي داره .. در كه پشت سرت بسته ميشه فكر مي كني وسط يه جزيره اي .. دور از همه ... اول يه كم وهم ورم داشت .. بيش از حد خلوت بود .. يه راست رفتم سراغ فروغ ... بابا ابر هم اونجا بود .. خيلي وقت بود نديده بودمش ... بابا ابر كيه ؟ يه پيرمرد بامزه كه از پاييز باهاش آشنا شدم .. با يه عالمه ريش سفيد و صورت سرخ و سفيد ..گاهي مي زنه به سرم خر بازي در بيارم و  دست بكشم به ريش سفيدش ببينم واقعيه يا پنبه ست ... يه پيرمرد نقلي ... كه من بهش ميگم بابا ابر .. يادمه پاييز كه از پا درد مي ناليد واسش پماد بردم ...با يه پماد باهاش رفيق شدم ...اونم تو زمونه اي كه با يه كارخونه پماد هم جواب سلام نمي گيري ... گهگاهي كه مي رفتم گورستان با هم گپ مي زديم ... پيرمرد خوش صحبتيه .. هميشه مي گفت تو الان بايد بري سينما ، پارك ، مهموني .. واسه چي مياي گورستان ... گفتم اي بابا .. فرق من و اينايي كه اينجا خوابيدن فقط يه وجبه ... اونا يه وجب زير خاكن .. من يه وجب روي خاك ... وگرنه جفتمون تو گوريم ... پهن شدم رو زمين ، كنار فروغ ، پشت به بارگاه و تشكيلات رهي معيري ... بهار هم مثه هميشه از اون بالا ملت رو ديد ميزد ..يه دختر پسر هم نشسته بودن رو ايرج ميرزا ... يه چند نفري اومدن و رفتن ... سكوت عجيبي بود .. بابا ابر پرسيد : امروز سرحال نيستي ؟.. چند وقتي پيدات نبود ... از بس خل مشنگم ، يه روز كه برزخي ميشم حتا سوزني سمرقندي هم ايمل مي زنه كه چته ؟ ... گفتم گهگاهي ميومدم شما نبوديد ... گفت آره يه وقتاي جل و پلاسم رو جمع مي كنم ميرم امامزاده شاملو .. خنديدم .. يه چاي غليظ واسم ريخت و از جيب كتش دو تا قند داد دستم .. گفتم نه ، بدون شيريني .. قندا رو گذاشت تو جيبش و از اون يكي جيبش يه مشت تو ت خشك در آورد ... مثه همه ي بابا بزرگ ها جيباش پر از خرت و پرت بود ... كلي با هم گپ زديم .. گفتم شما واسه چي مياي اينجا ، با اين پا دردت ؟... گفت ميام واسه تمرين ... خنديد ... شيرين خنديد ... خنديدم ... تلخ خنديدم .... چند ساعتي گپ زديم ... هيچ وقت فكرشو نمي كردم كه حتا يه ربع هم بتونم با يه پيرمرد حرف بزنم ... فكر مي كردم هيچ حرفي واسه گفتن ندارم ... اما من و بابا ابر دو سه ساعت گپ زديم و نفهميدم زمان چجوري گذشت ... كمي هم روحمون رو با نواي جادوييه حاج قربان زلال كرديم ... بابا ابر كه زلال بود ... من داشتم خر زور مي زدم بلكه يه كم زلال بشم .... وقت برگشتن به اين فكر مي كردم كه همدل و همزبون بودن هيچ ربطي به سن و سال و موقعيت اجتماعي و اقتصادي و هزا ر كوفت و زهر مار ديگه نداره ... كافيه دو تا آدم يه چيزي تو برق نگاه همديگه پيدا كنن ... بعد مي تونن بشينن و تا قيامت گپ بزنن .. يا اصلا بدون كلمه اي حرف بشينن و از يه منظره لذت ببرن .. و حس هردو يكي باشه ... آرامش ..... شازده هم انگاري حسابي شارژ شده بود چون معرفت به خرج داد و وسط راه ولم نكرد ... تو دل شلوغي ها كه مي رفتم درونم خلوت بود ... سكوت و خلوت ....

 

 

+ >  شیداب  | 

 

اوج

 

 

 

 

 

 

درك ِاوج ِ نگاهت

در فهم ام

دست و پا مي زند

 

 

+ >  شیداب 

 

 

اول نيت كن بعد بخون

 

آخه اين چه وضعيه ؟.. نه كسي مياد نه كسي ميره ... هيچ كس هيچي نميگه ...اين تلفن هم كه زنگ نمي زنه ... خورشيد هم كه شش ماه خورد و خوابيد حالا داره چربي هاشو رو سر ما آب مي كنه ... من هم كه حرفي ندارم واسه گفتن .. حالا گيريم كه داشته باشم .. كي اصلا گوش ميده ؟...وبلاگهاي خوب باز نميشن .. وبلاگهاي مرخرف روزي سه بار آپ مي كنن ...

بعضي ها قبل از غذا بعضي ها بعد از غذا... هرچقدر هم خودمونو تكون ميديم هضم نميشن لا مصبا  .... به كتابفروش مي گم : آقا اين كتاب چرا اينقدر گرونه؟... يه كتاب شعر سي صفحه اي .. اونم چه شعري ؟.. يه چيزي تو مايه هاي :

پوتين براي سربازها ... آه ... آه ... آه ............

قيمتش ؟.... 2500 تومان.. مقطوع .. چونه هم نزن ... خير سرت فرهنگي هستي ... مثلا اهل كمالات !!!!!... ميگم آقا من بابت سي صفحه آه كشيدن 2500 تومن پول بدم ...پس چرا هيچ كس بابت اين همه سال ( حالا گير نده چه همه سال ؟) آه كشيدن ، اونم آه پرسوزو گداز،تره هم خرد نمي كنه ؟... ميگه خانم چاي گرون شده ... ميگم اي آقا چه ربطي داره ؟ميگه چاي يكي از لوازم نويسندگي ست .. خب خدارو شكر كه نويسنده ها مدام ودكا نمي نوشند .... يا مثلا مسكن يكي از لوازمات نويسندگي نيست ... يا مثلا اگه نويسنده اي توي تاكسي داستان بنويسه لابد مي خواد كرايه تاكسي و بنزين و استهلاك ماشين و اصطكاك لاستيك  و هزار كوفت و زهر مار ديگه رو گرد كنه ( 0) واضافه كنه  به قيمت كتابش ...

 ولي خب يادم ميره به يارو بگم ... اصلا شاعري چه ربطي به نويسندگي داره ؟

خلاصه اينكه ديروز ياد ناپلئون افتاده بودم .. آخ .. نميدوني چقد ردلم مي خواست كه تو عصر ناپلئون زندگي مي كردم... حداقل با عشق مضحكش به دزيره سرگرم مي شديم يا اينكه يه جنگ درست حسابي مي ديديم و از اين كسالت در ميومديم ....

تو تاكسي يه جوانكي مي خواست بره نشر چشمه .. گفتم بهتون ميگم كجا بايد پياده شيد .. رو كريم خان بوديم .. البته پل كريم خان ... كه گفتم اينجا بايد پياده شيد ... جوانك يه نگاه متعجبناكي كرد ... گفتم چيه ؟ اين هم تقصير منه كه كتابفروشي رو درست زير پل علم كردن؟...همينقدر كه جنگ داخلي ِ آدمخواران بوركينافاسو رو گردن گرفتم خدارو شكر كنيد

 هيچي نگفت .. فقط موقع پياده شدن( البته بعد از پل ) يه نگاه قَزَن قورتكي به من كرد .... مردم هم چه توقعاتي دارن ... آدرس سرراست هم بهشون ميديم ، انسان بودن را  برنمي تابند ....

آدمي را آدميت لازم است ... نه همين لباس زيباست نشان آدميت ... يه چيزي هم مي خواستم بگم كه يادم رفت .. يادم اومد ميگم

سعي كردم  فال بگیرم و روزم رو برنامه ريزي كنم

ادگار آلن پو:نخست موشها از دگرگوني در رفتارم بيمناك شده ودرنگ كردند.(موشها هم اهل حساب كتاب شدن)

كامو:چيزهايي هست كه هرگز خوش نداشته ام در موردشان حرف بزنم ( حرف من هم همينه )

كوندرا: تصور دو موجودي كه تنها و دوراز ديگران يكديگر را دوست دارند بسيار زيباست اما آنها خلوت خويش را با چه چيزي پر مي كنند ؟ مي توانند سكوت كنند ( يه كم هندي بازار شد )

افلاطون: آيا گمان مي كني كه آلكستيس جان خود را براي چه فداي آدمتوس كرد و يا چرا آخيلوس براي پاتروكلوس خود را به كشتن داده و يا كدروس جان خود را (من مُرده ي اين پيچيده گيت هستم افلاطون .. اين ديگه عجيب زد تو برجكم و بي خيال فال شدم )

خلاصه اينكه به قول يه نازنيني : بيا با هم مخالفت كنيم

 

 

پا وبلاگي : يادم اومد مي خواستم چي بگم ..

 

 

از دوستان كسي يه خياط خوب سراغ داره ؟

اين روزا هرچي دلمو ساسون مي گيرم ، نمي دونم چرا واسه هيچ كسي تنگ نميشه ...

 

 

+ >  شیداب  | 

 

baran

 

 

 

 

 

 

 

 

ابري

نوري

رعدي

 

تسبيح باران

در امتداد زمين

از هم گسيخت

 

شميم ِ نا

از هوش

..............

 

 

 

 

+ >  شیداب 

 

 

 

به اين هم ميگن جبر جغرافيايي ؟!!!

 

كاربن مشكي لطفا .

چند تا ؟.

صداي عيني . هرچي قسمت شد .

صداي ذهني . هرچي كمتر بهتر

دفترخاطرات. مرحوم مغفوره .

صبح . سردرد . قهوه ي تلخ . خريد خانه

ظهر . سردرد . دوش آب سرد. نيمرو . دل درد

صداي ذهني . وقتي تخم مرغ بهت نمي سازه مجبوري بخوري ؟

صداي عيني  . آآآآآآآي . دل خودمه . دارم آدمش مي كنم

بعد از ظهر . سردرد . كتاب . دل درد . مينيمال

شب . سردرد . موسيقي . ..... . واليوم

همسايه ي دست راستي . خوشگلا بايد برقصن

خاموشي دستها . داخل گيومه  . خوشگلي نيست لابد

همسايه ي دست چپي. رفتم سركوچه .

داخل كروشه . ميشه اين آشغال ها رو هم بذاريد سركوچه ؟

نصفه شب . واليوم . سردرد . واليوم . سردرد

داخل پرانتز. سيگارمو روشن كن يك قهوه ي تلخ مي خوام

 

چند سال بعد . صبح . هرماهي كه شد ترجيحا  صبح برفي

تو مي گفتي لب ِ مُردن هميشه بوسه هاش سرده

داخل كروشه . با پوزش از عزاداران . تو گِل گير نكنيد

ظهر. وسيله ي اياب و ذهاب حاضر است

آمبولانس . زمين وقفي . جيغ

بعد از ظهر . و لقد خلقنا الانسان في كبد

شب . صداي خنده . برنج شور. عجب ديانتي . روز وفات

داخل پرانتز . به روايت كدوم فرقه .

داخل كروشه . سكوت .

نصفه شب . دردش گرفته. آمبولانس.گريه

پوشك بچه . شير خشك . ونگ ونگ .

كاربن مشكي لطفا . چند تا؟

بي صدا . هرچي قسمت شد .

 

 

+ >  شیداب  |