
آدم و حوا به روايت شيداب
.. و شيطان ،آدم و حوا را ديد كه در باغ عدن مي چرخيدند و سرخوشانه لذت مي بردند و گاهي پشت درختي پنهان مي شدند و در هم مي پيچيدند و شيطان درحالي كه از خشم به خود مي پيچيد گفت : حالتونو مي گيرم ....
شيطان به تنور خود رفت و در ِ صندوقچه ي جواهر نشاني را كه خدا براي روز تولدش گرفته بود گشود و از بين انبوه لباسها و نقابها، لباس ماري را كه در جشن هالووين سال قبل از جبرئيل قرض گرفته بود درآورد و به تن كردو به سوي بهشت روان شد .
چند ساعتي صبر نمود تا آدم و حوا از پشت درخت بيرون بيايند ....شيطان به سمت حوا رفت و دور او پيچيد تا وسوسه اش كند ... حوا با كلافگي و عصبانيت گفت : شيطان تويي ؟
شيطان كه برق از سه فازش پريده بود درمانده گفت : اي ول... از كجا فهميدي ؟
و حوا پاسخ داد: از اونجايي كه از پارسال تا حالا اون رژ لب منو كه روي لباست مونده نشُستي !!!!!
با حريق يادها همسفرم
نمي دوني چه حسي داره وقتي پناه میبری به غار درونت و خودتو مي تراشي و فانوس دست می گیری و نقب ميزني تو وجودت بلكه بتوني اون ته ته ذهنت يه خاطره كه بوي گذشته هاي بي خيالي و سادگي و صداقت بده پيدا كني ... يه خاطره كه كپك نزده باشه كه هنوز بشه بهش تكيه كرد بشه تو هواش نفس كشيد بشه با عطرش مست شد ...و به دربسته مي خوري .. وقتي كه دلت لك زده واسه شنيدن صداي يه رفيق قديمي حتا بدترينشون .. حتا نارفيق ترينشون .. ولي مي خوري به ديوار... وقتي كه برمدار خودت سرگردون ميشي و ميچرخي و به زمين وزمان فحش ميدي و حالت از خودت و زندگيت و روزگارت به هم مي خوره ... يه دفعه تلفنت زنگ بزنه و يه صدايي از اون سردنيا پشت خط بگه : چطوري ديوونه ؟... بعد هي به مخت فشار بياري و غبار خاطره ها رو پس بزني تا زنگ اين صدا جلا پيدا كنه و بشناسي و پشت خطي بگه : تو هنوز عادت داري آب نبات چوبي بخوري ؟ بعد يهو با كف دستت بزني رو پيشونيتو بگي : من عجب گوساله اي ام .. نشناختمت .. بعد پشت خطي بگه راستي تو سان شاين دوست داشتي يا اسپرسو ؟ كدوم يكي رو به يادت بخورم ؟...زود باش آن لاين سفارش بده ... بعد بفهمي كه اي واي .. چندسال به اين سرعت گذشت ؟ بعد رفيق چند ساله ت بگه : شنيدم تهرون بدجور خشك شده .. يعني ديگه رگبار نميزنه ؟.. بعد تو بگي : تهرون كه سهله .. آدماش هم خشك شدن .. ديگه نم بارون هم نمي زنه ..
آآآآآآآآآآآخ.. نميدوني چه حسي داره وقتي رفيقت پشت خط بغض كنه و بگه : دلم لك زده واسه كافه مرتضي .. دلم لك زده واسه پرسه تو خيابونا .. دلم لك زده واسه نون باگت و پفك .. دلم لك زده واسه فلافل حتا اگه تو ميكروب غلت بزنه ...بعد تو زانوهات سست بشه و خراب بشي رو زمين و به خودت فشار بياري تا بغضتو فرو بخوري و بگي .. اصلا مگه ميشه چيزي گفت؟ .. اصلا مگه ميشه حرفي زد ؟.. ولي نه، مجبوري .. مجبوري خودتو آروم كني و بگي : هنوز همه چي سرجاشه .. حالا گيريم نه رگباربهاري هست و نه نم باروني ... اما هنوز هم املت هاي كافه كوهسار حرف نداره ... تازه خيابون هاي تهرون واسه پرسه زدن دراز تر هم شده ... هنوز هم سينماهاش يه جاي دنجه واسه فراراز گرماي كلافه ي تابستون ...هنوز دست خطت رو پيشونيه پوستر لوركا هست ... سبزتويي الاغ .... هنوز هم ميشه بهت گفت تخم جن .. هنوز هم ميشه بگي يعني چي ؟ و من بگم بي خيال .. يعني يه چيزي تو مايه هاي آلن دلون ... و هنوزم ميشه بگي اگه ادبيات توروياد بگيرم كرسي استادي گرفتم ... راستي اونجا تو بساط كتاب فروش هاي كنار خيابونش ميشه كتاباي ممنوع پيدا كرد ؟
ميشه از سوپرهاش شكلات تلخ كش رفت ؟... ميشه با جنگولك بازي يكي رو از تو ماشين منكرات كشيد بيرون ؟....ميشه از كنار بولوارهاش براي چند ساعت يه ماشين دزديد و به جاش يه دسته گل با نامه ي عذرخواهي گذاشت ؟....
اينجا ديگه كم مياري و ميري اون خنده ي قديمي رو كه ته گنجه قايمش كردي مياري و مي چسبوني به صدات و مي پرسي : راستي از ليدي هاي فرانسوي چه خبر ؟
و اون رفيقت ميره و بغضي كه ته چمدونش گذاشته بود براي روز مبادا مي كشه بيرون و مي چسبونه به صداش و ميگه : اينجا غروباش جهنمه .. جهنم ... مثه استخون لاي زخم .. مثه همين نقطه چين هاي بغض آلود ....اينجا " همه كوچه ها به غربت مي رسن ".....
بعد ديگه نميدوني دلت مي خواد برگردي به نيم ساعت پيش و بي خيال ِ صداي يه رفيق بشي يا اينكه برگردي به روزهاي خوش گذشته يا اينكه تو همين لحظه وا بدي و بذاري بغضت كار خودشو بكنه ...يا به خودت بگي هي خره بذار بغضت به گريه برسه .. ولش كن ، بذار راه گونه هاتو بلد بشه ... يا اينكه بري سراغ اون آهنگ قديمي و باهاش زمزمه كني :من از صداي گريه ي تو به غربت بارون رسيدم تو چشات باغ بارون زده ديدم ...

غبار نور
صحنه تاريك است .....
نوري از سمت چپ افتاده است روي قالي و گلهاي شاه عباسي را روشن كرده و دور بندهاي ختايي پيچيده .. مورچه اي خرده ناني دردهان گرفته و برخلاف خط نور حركت مي كند .. باريكه ي نور از روي مورچه رد شده و رسيده است به ميز و خودش را بالا كشيده و كمرش شكسته و افتاده است روي ميز و آخرين نفس هايش نيمي از تابلوي نقاشي روي ديوار را خاكستري كرده است ... صداي غژغژ ِ ِ صندلي راحتي ، سكوت يكدست اتاق را مي شكند ... تلفن زنگ مي زند .. كشدار و بلند ... تلفن دوباره زنگ ميزند ... صداي غژغژ قطع مي شود ..صداي كفش هايي مي آيد كه روي قالي كمي خفه شده است .... سايه ي دستي مي افتد روي باريكه ي نور .. مردد روي گوشي مي ماند ... دستش را پس مي كشد ...صداي كفشهاي خفه دور مي شود ... ناله ي صندلي با زنگ تلفن در هم مي پيچد .صداي مردي كشيده مي شود روي سكوت خانه و ناله ي صندلي :
_ الهه!! خونه نيستي ؟... زنگ زدم ببينم جابجا شدي يانه ؟... از خونه ي جديد راضي هستي ؟.. ميدونم زياد بزرگ نيست اما فكر كنم دنج باشه .. به حميد خيلي سفارش كردم يه جاي راحت برات پيدا كنه كه رو به پارك باشه .. بهش گفتم كه تو دوست داري كنار پنجره بشيني و به درختا نگاه كني ... الهه جان !!! حالت كه خوب هست ؟.. از پولي كه فرستادي ممنون .. خيلي به دردم خورد .. اينجا هرچي جيبت پر تر باشه كارت زودتر راه مي افته ... با چند نفر صحبت كردم .. ميگن اگه پناهنده سياسي بشم كارم زودتر درست ميشه .. الهه جان !!! زياد نمي تونم حرف بزنم سكه هام داره تموم ميشه .. به محض اينكه وضعيتم مشخص شد خبرت مي كنم كه تو هم بياي .. تو چيزي كم و كسر نداري ؟... اگه كاري داشتي به حميد بگو .. الهه دلم .....
صداي بوق اشغال شنيده مي شود .....
مورچه همچنان خرده نان در دهان بندهاي ختايي را سرازير شده و به پاي صندلي رسيده است ... زني روي يك صندلي راحتي كنار پنجره نشسته و به ديوار سيماني ِ برج رو برو خيره شده است ....
الكس بد يمن
استعداد الكس به اثبات رسيد .رستوراني كه در آن ظرف مي شست يك سال بعد از آنكه كارش را كنار گذاشت ، برچيده شد .
مدرسه اي را كه در آن درس مي داد، شش ماه بعد از استعفاي او تعطيل كردند .به فاصله اي كوتاه از خروج او روزنامه را بستند .
الكس لبخندي زد و دستش را بلند كرد تا سوگندي بخورد كه سرباز ارتش ايالات متحده شود .
جين ميل آندر
پاوبلاگي : اين مينيمال رو دوست دارم چون شباهت عجيبي به اين الكس نازنين و بخت برگشته دارم ...البته با اين تفاوت كه من اگه لب دريا هم برم بايد اون آفتابه خوشگله رو با خودم ببرم ... سوگند الكس يه چيزي بود تو مايه هاي تصميمات من ..
خلاصه اينكه اگه مي خواهيد نسخه ي يك نفر را بپيچيد با من يا الكس تماس بگيريد .
لطفا بيهوده جيغ نزنيد ....
سوراخ مورچه ها را پيدا كردم ... درهم مي لوليدند و از سوراخ خاك بيرون مي ريختند ... جارو برقي را روشن كردم و لوله اش را گذاشتم روي سوراخ ... خرطوم دراز ، مورچه هارا مي بلعيد ... صداي جيغشان را نمي شنيدم ... كيسه ي جارو برقي را باز كردم و مورچه هاي مرده و خاك ها را خالي كردم ... شايد خدا هم عزرائيل را با جارو برقي مي فرستد سراغ ما ....
بگذاريد برگردم
دخترك چهار ساله اي كه روبرويم نشسته بود مثل يه عروسك خندان بود .. با پيرهن كوتاه صورتي .. و موهاي لخت و چتري .. عروسك خندان بي خيال يه بستني قيفي ِ بزرگ رو ليس ميزد و صورت گلبهي رنگش با كاكائو ..رنگ شده بود و قطره هاي بستني ريخته بود رو گلهاي قرمز پيرهنش ... دلم بستني خواست .. رفتم و از سوپر روبرو يه بستني قيفي ِ كاكائويي گرفتم و روبروي دخترك نشستم .. كمي بستني رو تو دستم چرخوندم تا چند قطره ش ريخت روي لباسم .. مثل پيرهن دخترك ...
پنج دقيقه ي بعد بلند شدم و بستني رو كه ديگه آب شده بود انداختم تو سطل آشغال ..
چون طعم چهار سالگي ام را نداشت ....
تصميم به سبك دهقان فداكار
ديروز يه برگه ي A4 برداشتم و روش نوشتم :
تصميم گرفته ام كه ديگر به هيچ عنوان error ندهم
تصميم گرفته ام كه ديگر چهار زانو روي صندلي ننشينم
تصميم گرفته ام كه ديگر توي كتابفروشي 50 صفحه از يك كتاب 100 صفحه اي كه قصد خريدش را ندارم ... نخوانم
تصميم گرفته ام كه ديگر كسي را با بطري آب معدني كوچك تهديد نكنم ( تصميم مي گيرم ولي تضمين نمي كنم )
تصميم گرفته ام كه ديگر براي كسي كامنت چَپَر چلاق نگذارم
تصميم گرفته ام كه ديگر حرفهاي بالاي 18 سال نزنم
برگه را بردم و چسباندم روي ديوار .. درست زير مقواي 100 در 70 كه هفته ي پيش زده بودم به ديوار و روي آن با قلم موي چيني نوشته بودم :
تصميم گرفته ام كه ديگر تصميم نگيرم
داد زدم :
خدايا .. خدايااا.... خدايااااااا......
عصباني گفت :
اَاَااَاااَاَااَه .....خسته م كرديد .... از امروز اسم من " فلگرا ايليوم اسپرامونت بيزرتا فالانژ ممفيس موليسبره " ببينم بازم جيگرشو داري صدام كني ...
درضمن مخفف هم نداره !!!!!!
من حذف شده ام ....
پريروز تو يك لحظه ي غافل ، تمام نوشته هام از رو هارد پاك شد .. بدجور هم پاك شد .. هرچي كه از بهمن به بعد نوشته بودم ..از داستان ها و شعرها و ترانه ها گرفته تا دل نوشته ها و هذيان نوشته هايم ... من ِ احمق كه هميشه به سنت قلم و كاغذ وفادار مونده بودم نمي دونم چرا تو اين چند ماه خودمو زنجير كرده بودم به مونيتور و كيبورد .. اين تكنولوژيه لعنتي .. و از پريشب تا حالا من مثل يك لوح سفيدم .. هيچ واژه اي از گذشته رو به خاطر نميارم .. از آدماي داستان هام فقط يه تصوير دارم ... صداشونو گم كردم .. كلماتشونو گم كردم ... حتا ديالوگ هاشونو گم كردم ... واژه هارو يكي يكي ميذارم تو دهنشون اما تف مي كنن .. شايد تف مي كنن تو صورت من ِ بي عرضه ... اونا همون لباس كهنه و پراز خاطره شونو از من ميخوان .. لباس جديد رو تنشون نمي كنن ... شدم مثل يه كاغذ سفيد كه پشتش پر از نوشته ست ولي حق ندارم برش گردونم ... چرا به خاطر نميارم ... حتا سعي نكردم برشون گردونم .... انگار دوباره بايگانيه حواسم آتش گرفته است ....
زيرزمينيات با سُس اينترنت
ديروز تلفني با لیلا راجع به پستي كه گذاشته صحبت مي كرديم و ازم خواست يه چيزي بنويسم ... راستش من نه شاعرم نه نويسنده ام نه هنرمندم و نه كارشناس.. ولي چون هميشه دوست داشتم يه كتابخونه اندازه ي زمين فوتبال داشته باشم به خاطر همين درباره ي اين موضوع چند خطي مي نويسم
تو اين چند سال اخير همونقدر كه كميت آثار ادبي رسيده به آسمون و كيفيتش چسبيده به زمين ، همونقدر هم اوضاع چاپ و نشر كتاب رسيده به عمق هزارپا زير زمين .... البته نبايد هم جارو جنجال كرد كه آي مردم .. ادبيات در خفقان به سر ميبره .. چون همه چيز در اختناق هست .. از ادبيات و سينما و موسيقي و هنرهاي تجسمي بگير برو تا برسي به كارگاه رنگرزيه مش ترابعلي حوالي ِ ابرقو... اينكه چرا وضعيت اينجوري هست و چرا ما نمي تونيم كتاب چاپ كنيم و چرا نمي تونيم كتاب خوب بخونيم و اصلا چرا نمي تونيم قصه ي خوب بنويسيم ... مثنوي ِ هفتاد من كاغذه ... وبه هرحال ايران يه كشور منحصر به فرده .. يعني تو اين زمينه ها يا قانون نداريم يا قانون داريم و بي خيالش ..... ولي اينكه خب تو اين شرايط نويسنده هاي ما بايد چه كنند ... يه بحثيه كه مثه همون قانون هامون راه به جايي نميبره .... ولي نويسنده اي كه تو ايران كار مي كنه سه راه بيشتر نداره : اول اينكه بذاره كتابش تو ارشاد سالها ي سال خاك بخوره ، بلكه يه روز يه دري به تخته خورد و يكي كه حالش خوبه و از دنده ي راست بيدارشده و شايد هم خواب نما شده ، مجوز كارشو بده .. دوم اينكه همين آدم داستان هاو شعراشو بذاره تو خونه و هراز گاهي گردگيريشون بكنه و مدام هم واسه خودش بخونه كه ببينه چيزي كم شده يانه ... و آخر اينكه دل رو به دريا بزنه و كارشو بذاره رو نت تا همگان حظ ببرند .... من هيچ كدوم از اين راه ها رو قبول ندارم ( زحمت كشيدم ) ولي اينجا قرار نيست قبول داشته باشيم يا نداشته باشيم .. نويسنده اي كه از راه ادبيات و نوشتن امرار معاش مي كنه به هيچ وجه نمي تونه دل به دريا بزنه ...چون به هرحال يه عمر نمي تونه توهم كره رو بماله روي نون و بخوره .. حالا خودش اگه اينقدر متوهم باشه قطعا خانواده ش نمي تونن اينقدر خيال پرداز باشن...و اصلا چه ضمانتي هست كه وقتي يه نويسنده كتابشو گذاشت رو نت ، كسي نياد و اون كتاب رو به اسم خودش تموم نكنه ... چون تو اين مملكت گل و بلبل كتابهاي چاپ شده هم مورد دستبرد قرار مي گيرن چه برسه به نت .. قانون كپي رايت و حق مولف هم كه ظاهرا شده قرتي بازي و سوسول بازي... درضمن با اين اوضاع و احوالي كه پشت پرده ي ادبيات و جايزه ها و مجوزها داره ، ديگه كسي فرصت نمي كنه كتابي كه روي نت گذاشته شده رو بخونه ، تحليل كنه ، نقد كنه ... واگر هم خوشبين باشيم و بگيم همه ي اين كارها انجام ميشه ، از كجا ميشه مطمئن بود كه خالي از غرض ورزي هست ... اون هم درست زماني كه اهالي ادبيات حتا خودشونو شعبه شعبه كردن و هركدوم مثه يه جزيره عمل مي كنن... رمان نويس ، داستان كوتاه نويس رو قبول نداره ، دومي، مينيمال نويس رو قبول نداره و اينا همگي باهم داستان جنگ نويس ها رو قبول ندارن .... اين زدو بندها و كتك كاري ها بازتابش تو نت هست .... پس اين وسط نجات دادن طفل معصوم و بي گناه ادبيات مثل اندازه گرفتن IQ كرم خاكي ست ...
با اجازه ي ليلاي عزيز من قواعد اين بازي اديبانه را مي شكنم و همه ي دوستاني كه در اين زمينه حرفي براي گفتن دارند دعوت مي كنم