تبليغاتX
(.......
 

 

بلينكمت منو مي لينكي ؟

اين وبلاگ ننوشتن يه دردسر داره و نوشتنش هزارو يك دردسر ... ديروز آمپرم چسبيده بود به سقف ... جريان از اين قراره كه ديشب  يكي يه كامنت خصوصي واسم گذاشته بود ( البته اينور نه .. اونور ) و بعد از اينكه كلي هندونه زير بغل ما گذاشت و تعريف تمجيدهاي احمقانه كرد ( اونم تو وبلاگي كه من حتا يه پست هم ننوشتم كه لااقل به لعنت خدا بيارزه ) اجازه خواستند كه منو لينك كنن ... من هم به رسم معهود و منسوخ و آبگوشتيه وبلاگستان يه كليك رنجه نمودم و رفتم وبش كه ببينم تو چه موقعيت استراتژيكي  قراره لينك بشم ... چشمتون روز بد نبينه .. وبلاگ كه باز شد ديدم همينجوري ستاره و گل و بلبله كه از آسمون وبلاگ مي ريزه پايين و دو نفر اون بالا ماچ و بوسه راه انداختن و يكي هم اين پايين تكيه داده به درخت و قلب دو نفر هم تند  تند اون وسط مي زنه و خلاصه وبلاگ اين عزيز دلمون يه چيزي بود تو مايه هاي خنچه عقد ... حالا بگذريم از اين كه آهنگ جينگيلي مستون وبلاگش افتاده بود رو صداي محسن نامجو و اون از اونور عربده مي كشيد و اين هم از اينور و من هم اين وسط نصفه شبي  گه گيجه گرفته بودم كه اسپيكر رو از كدوم ناحيه خفه كنم .... يه نگاهي به لينكدوني انداختم و ديدم ايول .. دقيقا مثل ايستگاه متروي تو پخونه سر ساعت هفت بود ... خانمها و آقايون بدون رعايت شئونات اخلاقي و غير اخلاقي همينجور تنگ هم چسبيده بودن و محض رضاي خدا يه سوراخ واسه  نفس كشيدن هم نذاشته بودن ...وبلاگ هاي لينك شده هم يكي ماهور مي زد و يكي همايون ... خلاصه اون روي سگم بالا اومد و كامنتدوني رو بازكردم .. كه خب طرف شانس آورد كه كامنتدونيش باز نشد تا اون روي سگ منو ببينه ...

نمي دونم ما كي قراره اين جنگولك بازي هارو بذاريم كنار ... اين آدم وقتي مي خواد يه تي شرت بخره ، تمام لباسهاي پاساژ رو پرو مي كنه و آخر سر هم نمي خره .. ولي به وبلاگ كه ميرسه همينجور فله اي لينك مي كنه ... حالا قضيه به اينجا كه ختم نميشه .. بعد از اينكه لينكت كرد هر روز مثه يزيد مياد بالا سرت كه هي چرا منو لينك نمي كني ؟.. آخه بابات خوب ننه ت خوب .. مگه من سرنيزه گذاشتم پس كله ت كه منو لينك كن .. البته اين وسط يه دسته هستن كه نه لينك مي كنن و نه لينك مي خوان و ميان سر ميزنن كه خب دستشون درد نكنه و يه عده هم هستن كه مارو لينك مي كنن و ما در نهايت پررويي لينكشون نمي كنيم و بايد به اين عزيزان بگم شرمنده .. خودمو عرض مي كنم.. آدم كه نيستم .. هويجوري يه چيزي واسه خودم هستم .. شما به بزرگواري خودتون ببخشيد ...گاهي هم يكي با چماق ميزنه پس كله مونو يكي رو لينك مي كنيم و بعد كه حالمون جا اومد مي فهميم چه خبطي كرديم و اون لينك رو حذف مي كنيم .. گاهي هم يكي رو لينك مي كنيم و كاري هم نداريم طرف مارو مي لينكه يا نه .. بياييد يك بار براي هميشه با اين موضوع مثل انسان عصر پست مدرن  برخورد كنيم و اينقدر مخ ديگرون رو نسابيم كه چرا منو نمي لينكي .. حالا كه من لينكيدمت .. چرا مي آپي نمي خبري ... ما همينجوري هم با اين ادبيات اينترنتي كل زبان فارسي رو زديم ناكار كرديم .. ديگه از اين سابيدن مخ دست برداريم و بذاريم ببينيم تو اين  فضاي مجازي داريم  چه گِلي به سرمون مي گيريم خلاصه كجاي ماجرا هستيم ....از اين به بعد هم اگه كسي از اين پيغام ها به صورت خصوصي ، عمومي ، با واسطه ، با كبوتر ، با چاپار .. خلاصه هرجوري بفرسته حسابشو از دست كرام الكاتبين مي گيرم و خودم رسيدگي مي كنم ....

 

+ >  شیداب  | 

 

 

 

حيلت رهاكن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو

اون روز از اون روزاي سر به سر سگي بود .. هيچ كدوم از كارام به سرانجام نرسيده بود .. تو حاشيه بولوار پياده مي رفتم كه سرم گيج رفت و پاهام سست شد .. خودمو رسوندم به پارك و نشستم رو نيمكت .. بدترين نقطه ي دنيا .. اگه تو اون پارك دنج خودم بودم مي تونستم حداقل با پيرمرد يه گپي بزنم .. تو كيفمو نگاه كردم .. هميشه يه شكلاتي ، چيزي تو كيفم داشتم .. شكلات رو باز كردم و چپوندم تو دهنم .. طعم شيرينش دلمو آشوب كرد .. يه صدايي كنارم گفت : به من هم ميدي ؟.. نگاه كردم .. يه پسر بيست و چند ساله ي ديوونه بود .. مودبش چي ميشه ؟ .. عقب افتاده ي ذهني ؟ .. حالا هرچي كه ميشه .. از تو كيفم يه شكلات در آوردم و دادم بهش .. روبروم روي نيمكت نشست و شكلات رو باز كردو با ولع خورد .. وقتي تموم شد گفت : بازم داري ؟.. كيفمو كه مثه بازار شام بود زيرو رو كردم و يه شكلات ديگه دادم دستش و گفتم : اين آخريشه .. گفت خودت نمي خوري ؟ گفتم نه شيريني دوست ندارم .. گفت ولي من شيريني خيلي دوست دارم .. نمي دونم چرا مدام مي خنديد.. شكلات دوم هم بلعيد و بعد يه نگاهي به من انداخت و گفت تسبيحت چه قشنگه .. ميديش به من ؟ .. دست كشيدم رو تسبيحي كه گردنم بود .. يادگار يه دوست بود .. دوستي كه خودش نيست پس يادگارش هم به دردم نمي خوره .. از گردنم در آوردم و دادم بهش .. مثه بچه ها ذوق كردو گفت مال من ؟ گفتم آره مال خودت .. بلند شدم كه برم اون هم بلند شد .. گفتم يا حضرت اجل دنبالم راه نيفته كه اصلا حوصله ندارم .. دستشو كرد تو جيبش و به من گفت دستتو بيار جلو .. باكمي اكراه و كمي ترس دستمو بردم جلو .. مشتشو باز كرد و يه چيزي گذاشت كف دستم .. يه تيله بود ... يه تيله ي شيشه اي با پره ي آبي .. گفت مال تو .. بعد هم رفت .. تو تاكسي كه نشستم تيله رو از جيب شلوارم در آوردم و نگاش كردم ..

چقدر دلم مي خواد ديوونه باشم .. نه اينجوري كه هستم .. يه ديوونه ي واقعي .. از لحاظ علمي و اين مزخرفات .. دنياي ديوونه ها دنياي ناشناخته هاست و نشناختن يعني نترسيدن يعني دنياي بدون ترس ..اونا هم دنيارو دارن و هم  ... ماها صدبار چرتكه ميندازيم و بعد عاشق مي شيم ولي اونا بي هوا ميگن دوسِت دارم .. دو دوتاي ما هميشه بايد چهار تابشه ولي اونا اصلا دو دوتايي ندارن كه فكر چند تاشدنش باشن  .. ديوونه ها مي تونن مثه يه پرنده باشن .. يا مثه نقش بال يه پروانه .. يا چه ميدونم مثه خزه اي كه ته جوي آب بسته .. دنياي ديوونگي مثه پره ي اين تيله دست نيافتنيه .. من دوست دارم مثه اين پره ي آبي باشم اما دلم نمي خواد يه حباب شيشه اي دورم كشيده بشه ..به قول اون روباهه هميشه يه پاي بساط لنگه ... سرمو تكيه ميدم به شيشه و به زمزمه اي كه توي گوشم مي خونه گوش مي سپارم :

اما يه جا شبيه تو درست مثه يه پيرهنم

تو تنپوش يه بچه اي من واسه مُرده كفنم

خسته شدم همش ميده بوي غم و غصه تنم

كاشكي منم بلد بودم مثه تو لبخند بزنم

 

+ >  شیداب  |