دو سايه در هم ... من توام يا تو مني
از زير تخت چمدونم رو كشيدم بيرون و با آرنج ميز ُ شستم ... نيچه از وسط نصف شد .. نصفش افتاد زير پام و نصف ديگه ش هم نمي دونم كدوم گوري افتاد ... يه چيزي هم گفت تلق ... نگاه كردم .. خاكسترها ريخته بود رو صورت مولوي .. مولانا .. چه فرقي مي كنه ؟؟؟... رو مبل نشسته بود و به من نگاه مي كرد ... گفت چيه ؟ دوباره اين آينه ي دق رو در آوردي .. گفتم آره .. ميدونم آينه ي دق تو شده .. از كوري ِ چشم تو مي خوام برم سفر .. مي خوام برم كوير ... گفت زر مفت نزن .. من قصد دارم فردا برم شمال ... تو هم همونجايي ميري كه من ميرم ... با پاش مي خواست خيام رو پرت كنه اين طرف كه نتونست ... گفتم برو شمال .. برو كلاردشت .. محمود آباد.. يااصلا برو چمخاله .. برو بگرد شايد يه پلاژ گيرت اومد (..شايد يه نيشخندي هم زدم .. )يادم نيست ... ميدونستم داره حرص مي خوره .. حال چشماش عوض شد .. يا اينكه برو متل قو .. سلمان شهر فكر كنم بهتر باشه ... اونجا يكي منتظرته .. حيف كه آخر تابستون نيست ... ولي عيب نداره .. اونجا هميشه يه چيزي منتظرت هست .. برو خاطره هاتو زيرو رو كن ... برو بشمرشون .. برو زنده شون كن ...يا اينكه باهاشون بمير... چشم چپش مي پريد ... چشم راستم مي پريد .. رگ گردنش داشت بالا ميومد .. چه لذتي داشت .. ذره ذره كشتنش لذت داشت ....مثه خلسه ي شراب ... گفت خودت چي ؟ مي خواي بري كوير چه غلطي بكني .. لابد بشيني وسط كوير ُ به افق زل بزني تا يه رداي سپيد ببيني ... يا بين خارها بچرخي بلكه يه گل پيدا كني ... خواستم زير سيگاري رو پرت كنم طرفش اما نتونستم .. پام خواب رفته بود ... پام خواب رفته بود ؟؟؟ توي گوساله هنوز تو اون كوير دنبال يه گور مي گردي ... بدبخت اونجا هيچ گوري نيست ... به اينا نگاه كن ... يه مشت كاغذ از تو چمدون برداشت و پرت كرد تو صورتم ... تو هيچي نيستي .. اينا هم هيچي نيستن .. يه مشت اراجيف .. مثه همونايي كه هميشه مي نويسي ... گُه بگيرن اون دنيايي رو كه تو مي خواي بسازي .. اصلا ميدوني چيه .. فردا به كلاردشت كه رسيدم بقيه راه رو پياده ميرم ... تو اون پيچ و خم ها ميرم تا خود دريا ...تف مي كنم تو صورت كوير ... تو هم دنبال خودم مي كشم .. دنبال خودم مي كشونم و مي برم ... فكر كردي تو واسه خودتي .. نه آشغال تو سايه اي .. سايه ي من ... پس تو هيچ گوري نمي توني بري مگه اينكه من بخوام... دست كشيدم رو گردنم ... رگم ميزد ... گفتم الان شبه ... زيادي هارت و پورت مي كني .. فردا ظهر وقتي تو حاشيه ي كوير جلوتر از من قدم برداشتي مي فهمي كه تو سايه اي ...يكي داشت مي خوند ... دوباره از بين ما يكي خود خدا شد ... گفتم خفه ش كن .. خفه كن اونو ..هنوز داشت مي خوند .. خود ِ گناهي و بي گناه ... گفت خودت خفه ش كن... دستم خواب رفته بود ... گفتم دستم خواب رفته ... گفت پات هم خواب رفته بود ...گفتم اگه سايه ام خم شو و اون فندك ُ بده من ... كام گرفت از لب سيگار ...تلخ خنديد ... ريه هام تير كشيد .... نه من سايه نيستم ... من خودمم ... تو سايه اي .. سايه ي من ... بوي كوير مياد ... تو سايه اي ... گفت صداي موج دريارو مي شنوي .... تو سايه ي مني ...