با شما زمستونو سر كردم
نقطه چين هاي حافظه ..... الكترون هاي خاطره .... كامپيوتر خانگي .... خدا حافظ .... حافظه ي سرد يعني انسان از مراقبت ياد يار عاجز است ... فراموشي .. بيماري ِ بزرگ قرن.... حافظه ي سرد ياد يار را نمي بويد .. ياد يار را نمي بوسد .. ياد يار را گُر نمي گيرد .. ياد يار را دل دل نمي كند .. ياد يار را سر نمي رود .. ياد يار را رونويسي مي كند اما نمي سرايد .. فراموشي خاموشي نيست .. فراموشي بيهودگي ست ... حافظه ي سرد يعني ذهن من نيمه تمام مانده است ... يعني من نيمه كاره ام ..حافظه ي سرد يعني بايگاني ِ حواس من آتش گرفته است .... حواس من جمع نيست .. من از من منها شده ام .. من در من ضرب نمي شوم .. من بر من تقسيم نمي شوم ... حافظه ي سرد يعني ... ما همه را فراموش كرده ايم .....
گلي نشسته بود رو ميز به من نگاه مي كرد .. عصباني بود ، بد رقم .. گفت آخه چي مي خواي از جون اين كامپيوتر .. مدام نشستي .. مي خوني .. مي خندي .. اخم مي كني .. عصباني ميشي .. مي نويسي .. گفتم دارم وبلاگ بچه هارو مي خونم و جواب كامنتاشونو ميدم .. دست به سينه نشست و گفت آخه چه فايده اي داره اين چيزي كه ميگي .. همين وبلاگ ...
گفتم من پشت اين وبلاگ با ادريس آشنا شدم و تمام جنوب رو باهاش قدم زدم و فهميدم كه چقدر وسيعه و ازش صبوري كردن رو ياد گرفتم ... تو كوچه هاي داستان هاي ليلا چرخيدم و نفس كشيدم .. طفلك هروقت زنگ زد اينقدر مخشو گذاشتم تو فرقون كه فكر كنم اسم شيداب بياد تنش بلرزه ... افشين گفت اون كامنتت از پست خودم بهتر بود .. با رو يخچاليش حرف زدم .. رفتم نمايشگاه و ماهي هاشو ديدم .. بهش گفتم ديگه با طالبي روزمو خراب نكن ... گلي گفت ولي اون مي گفت تو رو بايد بذارن تو قوطي كنسرو .. خنديدم و گفتم گلي جان هنوز خيلي مونده تا بفهمي شوخي چيه .. با مترسك آشنا شدم و فهميدم يكي ديوونه تر ازخودم هم هست .... از دست اين پي نوشت هاي صامت و روز شمارش كلافه شدم .. فكر كنم اگه صد سال ديگه برم تو وبلاگش ببينم نوشته صد سال و هفتا دو سه روز ... گلي به نظر تو ناراحت شد بهش مي گفتم بچه جان ؟ ..گلي گفت فكر نمي كنم آخه بهش گفتي كه تكيه كلامته .... ثمره كلي كتاب خوب بهم معرفي كرد و كلي بحث راه انداخت .. يادم باشه بهش بگم با كتابات مي توني يه كتابخونه براي اهالي وبلاگستان بزني .... غزل هاي رو خوندم .. اون غزلي كه از شيطان مي گفت رو دوست داشتم .. چقد رخوب بود ... با جوكر ، دوست هيچ كس آشنا شدم ..خدا كنه بتونه از شومينه يه راه به مغولستان خارجي پيدا كنه .. راستي گلي يادت باشه كه قرار بود يه منگوله واسه جوكر بگيرم ... اي كاش من، هم سن هيچ كس بودم ، گلي به نظرت من خيلي پير شدم ؟ .... با پژمان رفتم و تمام مشهد رو چرخيدم .. بهش مي گفتم مِشَدي ، تو اين داستانت لهجه رو نتونستي در بيار ي .. قبول كن .. چقدر زديم تو سرو كله ي هم ... ساقي رو بگو .. يادت كه هست گلي .. نمي دونم چرا احساس خوبي نسبت به اين دختر دارم فكر كنم از اون دختر مهربونا باشه .. خوش به حال دوستاش .... آقاي قلي پور .. گلي گفت كي هست ؟ گفتم يه نويسنده ي خوب كه چون من خيلي باهاشون صميمي نشدم اسم كوچيكشونو نمي تونم بگم ... خلاصه اينكه گفت اين چند خط سرگرداني چقدر خوب نوشته شده بود .. يادم باشه بگم اون خط آخر منم .... آخ ديدي ، نزديك بود اين دو تا دو قلوها يادم بره .. رها و جيحون .. كه هيچ وقت از كارشون سر در نياوردم .. هر دفعه يكيشون غيب ميشه .... شيداي عزيز كه مدام از اين آدمكايي كه بوس مي كنه ته كامنتاش ميذاره و خيلي مهربونه ... چقدر بده گلي كه يه وقتايي يادم ميره بهش سر بزنم .... فروغ كه آدرسشو گم كردم مي گفت كه من اهل تلنگر زدنم ....يادته گلي هر وقت ميرفتم تو وب اريك ، سكته مي كردم به خاطر آهنگ وبلاگش ... اون روز يادته گ..گيجه گرفته بودم و خواستم اسپيكر رو خاموش كنم كه سرم محكم خورد گوشه ي ميز ... تا دو ساعت درد مي كرد ...يادم باشه به اريك بگم منو ببخشه كه اون روز ليچار بارش كردم ... بحثمو ن با اريك تا نادر شاه هم كشيده شد ... كافه شو ما مي چرخونديم ... صد بار فشارمو برد تا رو ي هزار ... حتا اين پيرمرد ، گالوين رو ميگم ، اون هم به تكاپو افتاده بود .. واسم يه پست نوشت كه مثلا فلسفه ي خلقت منو تو ضيح بده ..هورام ديگه پيداش نشد .. يادته مي گفت بايد به اين اريك بگيم واسه كافه مايع ظرفشويي گلي نخره .. دستكش دولايه بخره ....آخر هم كه اين بچه خسيس حتا يه قهوه به مانداد.. همش تخيل قهوه رو مي خورديم .. با اين وبلاگ رفتم تا ايمان ِ سيد .. هرچند ايمانشو نتونستم لمس كنم اما بهش حسادت كردم ... يه وقتايي از نقدهاي اميد حرصم مي گرفت ولي خب من طرفدار آزادي بيانم .. همه بايد حرفشونو بزنن ...گلي گفت ايمان يادت رفت شيداب .. يادته واسه من آب نبات كشي و آب نبات چوبي خريد .. گفتم واي گلي حرف ايمانو نزن .. تو نمايشگاه يكي از كاراي سفاليش از دستم افتاد و شكست .. بعد من خل مشنگ مي خواستم با آدامس كارشو بچسبونم .. مي خنديد و مي گفت تو آدم نميشي دختر؟ ... من تو اين وبلاگ حتا گنوسيست هم شدم ، لائيك شدم ، دلقك شدم ، ناله كردم ، نيشمو واكردم و خنديدم ....پري مي گفت چيه اين چرت و پرت ها .. پاشو بريم بيرون .. يادته داشتيم مي رفتيم فشم ازم پرسيد جاده مالرو مي شود يعني چي ؟ گفتم با عرض پوزش يعني اين راهي كه ما داريم ميريم فقط خر و گاو مي تونن رد بشن ... شاكي شده بود حسابي ... از اينكه كامنتاشو پاك مي كردم حسابي قاطي كرده بود و مي گفت هي پاريكال چرا كامنتاي منو پاك مي كني ؟... گلي گفت من هيچ سهمي تو اين وبلاگت نداشتم ... گفتم نه گلي جان .. يادته رو كه تا كمر فرو شده بود تو مونيتور و من كشيدمش بيرون و چشماش تابه تا شده بود و بعد هم كه دلشو باخت به تو ... گلي لپهاش گل ميندازه ....گلي گفت شيداب داري وصيت نامه مي نويسي .. يعني ديگه نمي خواي بنويسي ؟ گفتم نه وصيت نامه نيست ... چه ايرادي داره كه ياد همه ي اونايي باشم كه اين زمستون رو براي من خاطره كردن ...گلي گفت ولي تو يه وقتايي از حرف بعضي ها ناراحت مي شدي نمي خواي از اونا بنويسي ؟ گفتم نه گلي جان ديگه جا ندارم .. اينجوري بايد تا صبح هي بنويسم ... بهتره تو هم ديگه چيزي رو يادم نندازي آخه اسم بعضي بچه ها يادم رفته يه وقت شرمنده شون ميشم .... شرمنده ي .. و خيلي هاي ديگه كه به خاطر آلزايمر يادم رفته ... گلي گفت پس قالب وبلاگتو عوض كن چون من اون قبلي رو بيشتر دوست داشتم .. خاطره داره .. گفتم باشه اين هم واسه خاطر دل تو ... گلي گفت اي كاش يه عكس دسته جمعي داشتي ميذاشتي اون بالا .. گفتم نه ديگه بچه جان .. اونوقت مي شد مثه پشت صحنه ي طنز هاي آبگوشتي .. گلي گفت شيداب داره بارون مياد پاشو بريم بيرون .. دلم مي خواد زير بارون راه برم و اون ترانه ي مزدشت رو بخوني و باهم ......
بغض
گفت : چرا اينقدر آب مي خوري ؟
گفتم : گير كرده ، پايين نميره
گفت : آب خوردن فايده نداره .. بايد بالا بياريش .. بايد قطره قطره از چشمات بالا بياريش
يه روز قيف هست نفت نيست ، يه روز نفت هست قيف نيست
ديروز نمي دونم از كدوم دنده بيدار شده بودم كه حال خوشي داشتم .. تصميم گرفتم بعد از چند هفته بي حس و حالي كاراي عقب افتاده مو انجام بدم .. به هادي زنگ زدم و گفتم بختت برده ، منوي رنگ بده كه مي خوام امروز كاراتو تموم كنم .. بيچاره ذوق مرگ شد.... خوش خوشانه سلكت موسيقي ِ مخصوصم رو گذاشتم و نور اتاق رو تنظيم كردم و يه پارچ چاي غليظ هم ريختم و با سلام و صلوات مستقر شدم پشت ميز كارم ... به قاب عكس چشمكي زدم كه يعني آره ماهم بلديم شارژ باشيم .... دو سه تا رنگ ساختم و رفتم براي شروع كار ... گونيا افتاده بود زير ميز .. خم شدم كه گونيارو بردارم ... خشك شدم ... بين زمين و آسمون گير كردم و رگ كمرم گرفت ... ياد پري افتادم كه مي گفت به تمام كائنات قسمت ميدم تصميم نگير ... اوني كه تو قاب عكس بود مي خنديد به من ... گفتم نخند سرت مياد ... خلاصه با مصيبتي درد كمرم رو آروم كردم ... امروز كه بيدار شدم تصميم گرفتم به بي حالي خودم غلبه كنم و دوباره مثه سرتق ها نشستم پشت ميز كار و نيم ساعت بعد آه از نهاد دندونم بلند شد ... اين يكي رو واقعا نمي شد شوخي گرفت رفتم دكتر و شاخ در آوردم وقتي دكتر گفت خيلي عميق عفونت كرده ... گفتم شوخي مي كني دكتر ... تا حالا درد نگرفته بود فقط يه ذره سوراخ شده ... گفت بعضي عفونت ها مثه آتيش زيرخاكستر مي مونه ... يه دفعه خودشو نشون ميده ... گفتم آره دكتر جان .. مثه بعضي آدما كه يه باره فرو مي ريزن .. يه دفعه خودشونو نشون ميدن ... يهو رنگ عوض مي كنن ...به ظاهر خوبن و گاهي اوقات خيلي عالي .. ولي با يه تلنگر مي بيني كه اي واي ... تا عمق خراب شدن .. يعني خراب بودن ؟
گفتم بكش دكتر جان .. دندون خراب رو بايد كشيد .. دكتر گفت يعني چي بكش ؟ پس فردا كه خنديدي و يه چاه ويل تو دهنت معلوم شد لعنتشو واسه من مي فرستي ... گفتم شما اين خراب شده رو بكش من قول ميدم كه سالي يه بار بيشتر نمي خندم ... اون يه بار هم مصادف ميشه با خورشيد گرفتگي و كسي ديگه اين چاه ويل رو نمي بينه .... ولي خب دكتره عين خودم زبون نفهم بود ..... با خودم فكر كردم اي كاش خاطره ي آدما به جاي قلب و ذهن ، توي دندون بود ... ميشد عصب كشي كرد و بعد هم پرشون كرد و گاهي اوقات هم كشيدشون و خلاص شد .. خلاص
خلاصه اينكه تصميم گرفتم تا چهار ستون بدنم فرو نريخته ديگه تصميم نگيرم ....
آيينه ام را بر دهان تك تك ياران گرفتم
تا روشنم شد : در ميان مردگانم ، همدمي نيست
فمينيست قلابي
تقاطع امير آباد_ بولوار ايستاده بودم منتظر تاكسي ، يه ماشين بوق زد طبق عادت هميشگي نگاهي به راننده انداختم تا صلاحيتش ُ بسنجم ، نه ، اصلا صلاحيت نداشت و بادست اشاره كردم بره رد ِ كارش . راننده سمج ايستاده بود چند قدم رفتم بالاتر و اونم اومد بالاتر شيشه رو كه كشيد پايين صداي موسيقيش محكم خورد تو گوشم :
گوشيو بردار تاصدات يه ذره آرومم كنه
گفتم زبون خوش حاليت ميشه ، ابروهاي لنگه به لنگه شو انداخت بالا ، گفتم پس حاليت نميشه ، به هرحال خودش اعتراف كرد زبون خوش حاليش نميشه و من هم به اجبار از زبون ناخوشم استفاده كردم و جوانك گازشو گرفت و رفت .
يه فروند تاكسي پيدا شدو چپيدم توش ، خانمي كه كنارم نشسته بود گفت خوشم اومد خوب حقشو گذاشتي كف دستش با اينجور آدما بايد همينجوري رفتار كرد ... يه خنده ي كج و كوله اي تحويلش دادم و هيچي نگفتم بعد خانومه كه چهل و چند ساله بود بي مقدمه گفت فمينيستي ؟ (يا حضرت اجل اين ديگه از كجا پيداش شد ...) گفت هيچ كس به فكر ما زنها نيست ما خودمون بايد به فكر خودمون باشيم ..... گفتم اختيار داريد خانوم الان دنيا داره رو انگشت كوچيكه ي خانم رايس مي چرخه ... خانومه گفت مرده شور اونو ببرن اگه عرضه داشت كه الان حال و روز ما اين نبود .... حوصله ي بحث كردن نداشتم به خاطر همين سرمو فرو كردم تو كوله پشتي م تا بلكه دست از سرم برداره ..... كه يهو ديدم خانومه عين نارنجك بيخ گوشم منفجر شد و گفت فمينيست قلابي !!!!!!!!!
يا خدا .. چرا همه قاطي كردن امروز .... گفتم بله ؟ خانومه يه اشاره اي به حلقه ي من كردو گفت اگه فمينيست اصل بودي هيچ وقت ازدواج نمي كردي .... اصلا حال نداشتم توضيح بدم كه فلسفه ي حلقه ي من چيه و اين حلقه نقش تراز رو براي من بازي مي كنه يعني اگه دستم نباشه كج راه ميرم ... به همين سادگي .... خب اين جفنگيات رو فقط خودم مي تونم باور كنم .....
خانومه گفت شما اصلا ميدونيد فمينيست چي هست ؟ گفتم راستش من فقط ميدونم فمينيست چي نيست ؟ من مطمئنم فمينيست ضد مرد بودن نيست من با اين بنده خداها هيچ پدر كشتگي ندارم حالا گيريم هيچ دل خوشي هم ازشون ندارم ..... اونا هم يه موجودات مفلوكي هستن عين ما .. اونا از بد حادثه افتادن اينجا و ما هم از بد همون حادثه افتاديم همين جا .....
خانومه شروع كرد به سخنراني كردن برعليه آقايون ... ديدم ظاهرا اين قصه سر دراز دارد .. به راننده گفتم آقا لطف كن نگه دار پياده ميشم ... راننده بيچاره كه بدجور جا زده بود گفت جسارت نباشه خانوم هنوز به گيشا نرسيديم گفتم آقا جان من تازه فهميدم كه اصلا گيشا نمي خواستم برم مسيرم جاي ديگه ست .. از دهنم در رفت ......خانومه آخرين تيرشو خالي كرد و گفت اين هم از جووناي اين دوره زمونه مرده شور اون آينده اي رو ببرن كه اينا قراره بسازن .... اينجا بود كه فهميدم خانومه رسما تعطيله از ماشين پياده شدم و دعا كردم خدا يه عقل درست درمون به اون بده و يه پول درست درمون هم به من ...بقيه ي راه رو پياده گز كردم و با خود خواندم :
تو را زن مي خواهم آنگونه كه هستي
تو را چون زناني مي خواهم در تابلوهاي جاودانه
تو را زنانه مي خواهم زيرا تمدن زنانه است ... شعر زنانه است ... ساقه ي گندم ... شيشه عطر ... حتي پاريس زنانه است ... بيروت با تمام زخم هايش زنانه است
تو را سوگند به آنان كه مي خواهند شعر بسرايند .... زن باش
تو را سوگند به آنان كه مي خواهند خدا را بشناسند .... زن باش
و به اين فكر كردم كه واقعا فمنيست ... فيمينيست.... فمينيست... فمينيسم .... .... حالا همين چيزي كه من اين همه به خاطرش فحش خوردم چيه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تهوع
يك قهوه ي ترك مي خواي؟ اينجا همه چي تلخه
جردن يا كه كشتارگاه ،اين بخته كه بدبخته
از عربده لبريزم ، هي پرنكن اين جامم
گوشتو بده بستان ، از من قدح جانم
اين زندگي وارونه ست ، بد مست شده دنيا
عُق بزن ، خلاص ميشي از خلسه ي اين رويا
تقدير فقط حرفه ، وقتي ته خط مرگه
رگبار ِ بهاري هم ، گور ِ تن ِ گلبرگه
تا خرخره تو رنجيم ، خوشبختي زِر مفته
اون كه مارو بد بُر زد، رو شاه ورق خفته
تاوان ِ گناهيم ما ، هيچ راه نجاتي نيست
ابرا رو عقيم كردن ، باران حياتي نيست
سيگارمو روشن كن ، يك قهوه ي تلخ مي خوام
گور باباي دنيا ، يك گور تو بلخ مي خوام
امروز نوشت:.... زنگ زد .. بعد از هفت هشت ماه ... يه سري وراجي كرد .. فكر كنم احوالپرسي بود... بعد هم گفت كتاب مرقعاتي كه گرفته بودي رو لازم داري ... گفتم شما ؟ گفت شيداب حالت خوبه ؟ گفتم شرمنده از اينجا رفتن.... چند ماهي ميشه ..... و قطع كردم .... با آدمهاي نون به نرخ روز خور و عوضي و چتر باز مشكل دارم به نظرم اونا رو بايد با كش ، دار زد .....
......
جمدانت كنار تخت باز است ... مي روي .. مي آيي .. كشوها خالي مي شوند .. چمدانت پر مي شود .. ميز توالت از عطر خالي مي شود .. تصويرت از ذهن آينه مي گذرد .. قاب عكس را برميداري .. ديوار از شرم برهنگي رنگش مي پرد .. دمپايي هايت را در مي آوري و مي چپاني گوشه ي چمدان .. خانه از انعكاس صداي قدمهايت خالي مي شود .. چمدان را فشار ميدهي ، بسته نمي شود .. آلبوم عكس را بيرون مي آوري ... چمدانت ا زخاطره تهي مي شود ... من از خاطره لبريز مي شوم ... رنگ خاكستري پالتويت دلم را آشوب مي كند .. روسري ات را در هوا مي چرخاني ... پشتت ايستاده ام ... گوشه ي روسري ات شلاق مي زند به صورتم ... شال ات را كه مي پيچاني دور گردن ات .. نفسم بند مي آيد .. كليد را داخل قفل مي چرخاني _ تق _ .. دلم هُري مي ريزد .. چيزي در درونم مي شكند .. برميگردي و نگاهم مي كني ... دستي از پشت مرا مي كشاند به عقب و در كافه اي را باز مي كند و مي نشاند پشت يك ميز دو نفره و دو فنجان چاي مي گذارد جلويمان و نگاهم را به نگاهت گره مي زند و صدايم را مي شنوم كه مي گويد : تو چشمات دو تا مجنون مي بينم .... دستي دوباره مي زند تخت سينه ام و با شتاب مي گذر م از زمان و سكندري مي خورم و مي ايستم روبروي تو و كنار چمدان بسته ات .... به چشمهايت چشم مي دوزم و نرم نرمك قدم مي گذارم توي شب نگاهت و پاهايم تر مي شوند و همون دو تا مجنون را مي بينم كه با تو پير شده اند .... چرخ هاي چمدانت خراش مي اندازند برتن كوچه ... رد ِ رفتن ات را دنبال مي كنم ... نقطه اي خاكستري مي شود در انتهاي كوچه كه در پيچ كوچه حل مي شود .....
خلقت
دستي قفل دهانم را گشود
سيبي حنجره ام را خونين كرد
يادم باشه
1- به افشین بگم پنج عصر رفتم نمايشگاه و كاراشو ديدم و از (به قول خودش ) خط خطي هاش خوشم اومد .... من چقدر شبيه اون مترسك هستم
2- جواب نامه ي دوست مهربان جنوبي ام را بنويسم
3- داروهاي مامان رو از داروخانه بگيرم و خودم هم يه ناخنكي بهشون بزنم
4- به مزدُشت زنگ بزنم و بگم ، مي خوام يه بيت از ترانه ي قديميشو بدزدم ... نياز مبرم دارم بهش
5- به خواهر م زنگ بزنم و بگم اينجا اوضاع روبراهه اما ....... تو باور مكن
6- به شيداب بگم اصلا مهم نيست كه يه عده آدم دنيارو تا نوك دماغشون مي بينن .. اتفاقا اينجوري خيلي بهتره .. چون با نگاهشون فقط محدوده ي دماغشونو آلوده مي كنن
7- كاغذ و جوهر خودنويس و كبريت و رنگ و فيلم باغ هاي كندلوس يادم نره بگيرم ... يادم باشه هنوز ميشه به اين نشوني ها اميدوار بود .....
باطل اباطيل
همه چيز باطل است .. انسان را از تمامي ِ مشقت اش كه در زير آسمان مي كشد چه منفعت است .. يك طبقه مي روند و طبقه ي ديگر مي آيند و زمين تا به ابد پايدار مي ماند ... همه چيزها پراز خستگي ست كه انسان آن را بيان نتواند كرد .. چشم از ديدن و گوش از شنيدن پر نمي شود آنچه بوده است همان است كه خواهد بود و آنچه شده است همان است كه خواهد شد
و در زير آفتاب هيچ چيز ِ تازه نيست ...
آيا چيزي هست كه در باره اش گفته شود ببين اين تازه است ؟ ... تمامي كارهايي را كه در زير آسمان كرده مي شود ديدم كه اينك همه ي آن ها بطالت و در پي باد زحمت كشيدن است....
كتاب جامعه
من كه باور ندارم ، فردا هم روز خداست
ديروز ُ باختيم چه تلخ ، فردا رو حكم فناست
سطرهايي از يك داستان كوتاه
.... زن چادرش را از سربرميدارد و رو مي كند به دختر :گلناز جان با خودكار ميتوني بنويسي ؟
كشوي ميزتحريركهنه را بازمي كند و خودكاري برميداردو مي كشد كف دستش و ميدهد دست دختر : با مداد كه مي نويسي رنگش زود ميره ، دووم نداره
دختر خودكار را از زن مي گيرد و بين انگشتانش مي چرخاندو مي گويد : خاله فيروزه ، فقط نامه تون كلمه هاي سخت نداشته باشه
زن انگشت شصتش را با زبان خيس مي كندو محكم مي كشد روي خط سبز خودكار و با خودش فكر مي كند كه چگونه دربدري و زندگي ِ سخت اش را با كلمه هاي آسان تعريف كند ....

خدايا با توام .... در هاويه كيست كه تو را حمد مي گويد
خدايا باتوام ... حواست به اين پايين هست ؟.... حواست به بچه ها هست؟ ..صداي ضجه ي معصوم ترين مخلوقاتت رو مي شنوي يا مرغان خلد برين ات برهياهو غالب آمده اند؟..... رنگ خون رو مي بيني يا سرسبزي ِ طوبي پيش چشمانت گسترانده اند؟ ....
خدا .....بچه ها هيچي نمي دونن .... بچه ها محمدو عيسي و موسي و ابراهيم رو نمي شناسن ..... بچه ها قرآن و تورات و انجيل رو نخوندن .... اونا نمي دونن تقسيم اراضي يعني چي ... اونا حتا نميدونن تو همه جا هستي يعني چي ... اونا فكر مي كنن تو فقط تو آسموني و اين انصاف نيست درست از نقطه اي كه بچه ها فكر مي كنن تو اونجايي، رو سرشون بمب بباره به جاي رحمت
بچه ها فقط فرق بين گرسنگي و سيري ، گرما و سرما ، نوازش و سيلي رو ميدونن .... اگه مي بيني يقه ي تو رو گرفتم براي اينه كه اين پايين اونايي كه مي تونن كاري كنن جاشون گرمه و شكمشون سيرو جيبهاشون پر .....
من به آدم بزرگاي اين معركه كاري ندارم ..... اما پاي بچه هارو از اين مهلكه بكش بيرون
اگه ان الله مع الصابرين حقيقت داره ... به بچه ها نشون بده
نذار به اين باور برسيم كه : مانند فاخته براي انصاف مي ناليم و نيست ، انتظار نور مي كشيم و اينك ظلمت است
براي يه بار هم كه شده قانون خشك و تر با هم مي سوزن رو عوض كن .... معجزه ازت نمي خواهيم فقط به بچه ها نگاه كن
بذار اونا با عشق ، بخشيدن رو ياد بگيرن ...... نخواه كه با نفرت ، انتقام گرفتن رو ازحفظ بشن
شايد بگيدمردم غزه به من چه ربطي دارن ... تنها كساني كه فارغ از مليت و رنگ و نژادو مذهب براي من با ارزش هستن بچه هان ...معصوم ترين موجودات خلقت ... اين پست رو براي تمام بچه هايي نوشتم كه الان دست و دلشون از اضطراب مي لرزه كودكاني كه حتا نفس هاشون هم سرده
ببين چي گذاشتي رفتي
من ،
جنون و بي قراري
خاطرات پاره پاره
يه مشت عكس يادگاري