تبليغاتX
(.......
 

 

دوباره خاطره ها منو تا جنون كشوند

 

بوي محرم كه مياد و بيرق هاي سياه از تو صندوق ها در ميان  ..يكي دست منو مي كشه و ميبره به 5-6 سالگي ... وقتي كه محرم با گرماي كلافه ي تابستون در هم مي پيچيدو ما نوه هاي بابا جون ساك هامونو مي بستيم و راهي ده مي شديم دهي كه انگار همه ي مردمانش كافر بودن و از مسجد كوچيكش نه صداي سنج و طبل ميومد و نه نوحه و شيوني ..ما بچه هاي قدو نيم قد از پله هاي كاهگلي بالا ميرفتيم و خودمان را مي‌رسانديم به پشت بام و تنمان را رها مي كرديم روي كاهگل هاي آ ب خورده ..ووقتي ستاره ها يكي يكي در ميامدند و از سمت كوير سكوت مي باريد و از سمت دشت بوي علف مي خورد تو ي صورتمان و سير سيرك ها آواز مي خواندند ... قرقر بلندگوي تكيه ي ده بالايي بلند مي شد و صداي نوحه كشيده مي شد روي پوست شب و خودش را مي رساند به گوش ما ، كه از بوي كاهگل نشئه بوديم ... من كه سركش نوه ها ي بابا جون بودم بچه ها را ريسه مي كردم دنبال خودم و سمج مي ايستادم و پا به زمين مي كوبيدم كه ما هم مي خوايم بياييم تكيه ... و بعداز كلي اولتيماتوم از بين پارس سگها مي رفتيم سمت ده بالايي و از بين كوچه باغ ميون بُر مي زديم و خنكاي درختها را نفس مي كشيديم و بعد از پيچ كوچه باغ وقتي كه به بوي اسپند و چاي جوشيده و صداي طبل و سنج مي رسيديم دلمان ضعف مي رفت .. گوسفندهاي آب خورده را كه مي ديديم رضا مي گفت چشماتو ببندحالت بد ميشه ها... ومن نمي دونم چرا از پشت چشمهاي بسته هم سر بريده ي گوسفند رو مي ديدم ... رضا مدام از بين دسته رد مي شد و مي رفت و مي آمد و شربت مي آورد براي من و من مي گفتم از اين تخم شربتي هاي پشمالو دوست ندارم و رضا اصرار مي كرد يه قلپ بخور خوشت مياد و من يه قلپ مي خوردم و ..... هنوز ياد طعم ترش و شيرينش  دهنمو آب ميندازه

بعد قاشق به دست مي ايستاديم سر ديگ قيمه و به چرق چرق هيزم ها گوش ميداديم و سرخي ِ آتيش رو صورتمون سايه مينداخت و بعد بشقابهامونو پر مي كرديم از قيمه و رضا مي گفت چرا گوشتاتو نمي خوري ؟ و من ياد سر بريده ي گوسفند مي افتادم و مي  گفتم دوست ندارم و گوشتامو قل ميدادم تو بشقاب رضا و به زور سيب زميني هاشو ازش مي گرفتم و بعد اينقدر مي خورديم و مي خورديم و مي خورديم تا از دل درد به خودمون مي پيچيديم ... بابا جون مي گفت كاه از خودتون نبود كاهدون كه از خودتون بود ... و ما نمي فهميديم منظور بابا جون چيه و رضا مي گفت اگه الان يه بشقاب قيمه بيارن تا تهش مي خوريم و كِر كِر مي خنديديم .

مامان ميگه چرا نمي خوري ؟ تو كه قيمه دوست داشتي ... ومن ميگم دلم قيمه اي كه بوي هيزم سوخته بده مي خواد.... دلم وهم كوير و پشت بوم كاهگلي و تخم شربتي مي خواد ...... دلم خنكاي كوچه باغ و شمعهاي سقا خونه و سنج و طبل تكيه ده بالايي رو مي خواد

دلم بابا رو مي خواد كه شب عاشورا با هم بشينيم و بازي ِمنچستر ُ تماشا كنيم .....

اما نه ... اين آخري رو نميگم .... نميگم تا چشماي مامان نزنه به صحراي كربلا .....

 

+ >  شیداب  | 

 

چند وقتيه با وسايل اتاقم گپ مي زنم

گردسوز يادگار مادربزرگم به خاطرات قديمي علاقه داره

تَرَك ديوار عاشق جوك شنيدنه .. از اين سر ديوار تا اون سر ديوار مي خنده

يخچالم مدام در حال خوردنه و از فلسفه هيچي حاليش نيست

طرف قهوه جوش نميشه رفت ... مدام اخماش تو همه

تخت هم كه خيلي وقته رفته به خواب دختر شاه پريون

قاب عكس روي ميز كارم هم حرف حاليش نميشه و هيچ نشوني از خودش به من نميده

اين وسط فقط اسپيكرم جوابمو ميده

كه اونم همون حرفاي تكراريه هميشگي رو ميزنه :

آه اگر روزي صداي تو گوشه ي آواز من باشد

قلعه ي سنگين تنهايي چار ديوارش زهم پاشد

 

+ >  شیداب  | 

 

 

تهران نوردي براي  يافتن فلسفه ي خلقت

 

من تو پرده به دنيا اومدم.

حق داريد اينجوري نگام كنيد ... چپ چپ.... اولين بار كه مامان اين جريان رو تعريف كرد منم همينجوري نگاش مي كردم ... چپ چپ

مامان گفت بدون صدا به دنيا اومدي فقط احساس سبكي كردم و يه بسته ي كادو پيچ شده ديدم .. تعجب كردم و پرستار رو صدا كردم .. پرستار هم تعجب كرد و دكتر رو صدا كرد ... گفتم لابد دكتر هم تعجب كرد .. پس با اين حساب من الان يه روح سرگردانم... مامان گفت نه .. دكتر با يه قيچي پرده رو پاره كرد و صدات در اومد ...

ميگن بچه تو شكم مادر همينجور ولنگ و واز نيست ... يه چيزي دورشه ... سيتوپلاسمه .. پروتو پلاسمه ... حالا هرچي پلاسم كه  هست من از فلسفه ي علمي قضيه هيچي نفهميدم... به خاطرهمين رفتم دنبال فلسفه ي معنوي قضيه .

اولين گزينه پيش نماز مسجد بود ( قطعا اون موقع مخم پيچيده بود) گفتم حاج آقا من تو پرده به دنيا اومدم فلسفه ي معنويش چي ميشه ؟ حاج آقا گفت خب دخترم شما اهل نماز و روزه هستيد .... گفتم وا حاج آقا شما چه كار به نماز روزه ي من داريد من فقط ميدونم تا حالا حق الناس نكردم ... حق الله هم با عرض شرمندگي به بنده هاش ربطي نداره من و خدا سرانگشتي حساب مي كنيم و يه جوري با هم كنار مياييم ... نفر دوم گفت الله اعلم .... فهميدم اين يكي به طور كل تعطيله احتمالا درسش ُ فقط تا سر آموزش وضو خونده .... از يه حاج خانم هم كه مي گفتن خوب روضه مي خونه پرسيدم گفت شما كه با حجاب وعفاف به دنيا اومديد چرا الان حجابتونو رعايت نمي كنيد .... اي بابا من اگه مي خواستم نصيحت گوش كنم كه مي رفتم سعدي مي خوندم ...به آرش گفتم تو كه اهل ذن و مديتيشين و اينجور چيزا هستي ميدوني فلسفه ي معنوي به دنيا اومدن من چيه ... آرش گفت حس ششم تو خوب كار مي كنه شايد مديوم باشي ( من از اين چيزا سر در نمياوردم ) گفتم وا قد من به اين بلندي واسه چي به من ميگي كوتوله .... آرش گفت بي خيال ( جواب دندان شكني بود) .... مهرداد آدرس يه رمال رو بهم داد و گفت سركتاب باز مي كنه ... گفتم مهرداد جان من جني نشدم ... من فقط مي خوام بدونم چرا تو پرده به دنيا اومدم ... مهرداد هم گفت حالا يه سر برو ... ضرر نداره

خلاصه با پري رفتيم پيش رمال ... جاي خفني بود آقاي رمال .... پري مدام مي گفت آخه نمي دونم فلسفه ي خلقت تو به من چه ربطي داره .. مرده شورتو ببرن شيداب با اين فلسفه ي خلقتت ... از اول مصيبت بودي ... اگه منو اينجا خفه كنن روحم تا آخر عمر عذابت ميده ... گفتم ولي اگه منو اينجا خفه كردن اون كفش قرمزام مال تو (اين يعني آخر معرفت) ببينيد  اون زيرزمين چقدر وحشتناك بود كه پري با اون روحيه ي اكشنش حسابي احساس خطر كرده بود .... خلاصه رمال هم با  اسطرلاب هاش جواب منو نتونست بده ..... پري گفت يه درويشي رو مي شناسم خيلي كرامات داره ..گفتم مثلا چه كراماتي .. گفت نمي دونم ولي وقتي باهاش حرف مي زنم احساس آرامش مي كنم .. گفتم تو كه با صداي جواد يساري هم احساس آرامش مي كني .. خلاصه ديدم من كه چهار گوشه ي شهر رو واسه اين فلسفه ي لعنتيه خلقتم گشتم اين هم روش ... فكر مي كردم درويش ها بايد آدماي پير با كشكول و تبرزين باشن .. اما درويشي كه ديدم خيلي جوون بود ..از نوع مدرنش بود  البته دو تار زدنش بهتر از كراماتش بود .... به من گفت محافظت شده اي ( يعني پارتيم پيش خدا كلفته ) شايد راست مي گفت چون من هميشه به سياق توكلت علي الله از خيابون رد ميشم ... يه بار هم ماشينمون تو جاده چپ كرد ... تا اون موقع نديده بودم اتوبوس تك چرخ بزنه ...روح  چند نفر به ملكوت اعلي پيوست  ... ولي من حتا يه خراش هم برنداشتم ... ولي فكر مي كنم اون درويش براي خالي نبودن عريضه اين حرف رو زد ....آدما كلا به خاطر خالي نبودن عريضه خيلي حرفا ميزنن ..

به هرحال من از فلسفه ي تو پرده به دنيا اومدنم چيزي نفهميدم .... اگه كسي راجع به اين موضوع چيزي ميدونه ... منو از اين سرگردوني و رمال و درويش و حاج آقا نجات بده .... لطفا حقيقت رو هرچقدر هم كه تلخ باشه بگيد ... من تحمل شنيدن حقايق تلخ رو دارم ....

 

+ >  شیداب  | 

 

 

من سردم است و به طول خط لوله ي صلح كاري ندارم

 

بابا: بچه مگه تو درس و مشق نداري از صبح نشستي پاي تلويزيون ؟

بچه : نه بابا تعطيليم

بابا: مگه امروز تعطيل نبوديد؟

بچه : فردا هم تعطيليم

بابا: فردا ديگه چرا مگه چه خبره ؟

بچه : برف اومده بابا

بابا: برف كجا بود ديروز برف اومد به فردا چه ربطي داره

مامان: اينقدر سربه سر اين بچه نذار ، گاز قطعه .... پاشو برو يه كم ذغال پيدا كن

بچه : آخ جون ... ميخواي كباب درست كني مامان

مامان : كباب كجابود بچه جان .... ذغال بگيره .. كرسي رو علم كنيم

بابا: آخه من از كجا ذغال پيدا كنم عهد بوق كه نيست  ... در ضمن ذغال مورد اخلاقي داره مثه رفيق بد

مامان: مگه من به تو نگفتم برو كتاب رياضيتو بيار تمريناتو حل كن .... هنوز كه نشستي ... تكون بخور ديگه

بچه : مامان جان اندازه ي يه بوتيك لباس تنم كردي بعد توقع داري واست ژانگولر بازی کنم

مامان: آره جون عمه ت ..... فكر كردي مدرسه تعطيل شد درس و مشق هم بايد تعطيل شه

بابا: اِ .. خانم ... چكار داري به عمه ش .... تو هم تواين هاگير واگير وقت گير آورديا

بچه : بابا ... معلممون مي گفت اگه خط لوله ي صلح همينجوري ادامه پيدا كنه ما تا آخر سال تعطيليم

مامان: تو به خط لوله ي صلح چه كارداري بچه ..... اِ چرا برق رفت ؟... برق هم كه رفت.. نكنه قراره جنگ بشه !!! پاشو برو بخواب بچه

بچه : آخه تو اين سرما چجوري بخوابم ؟

بابا:مثه نياكانت

بچه : بابا نياكانم چجوري مي خوابيدن؟

بابا: برو اون شلوارو كاپشن منو تنت كن .. به مامانت ميگم لحاف كرسي هم در بياره .. كلاه و دستكشت هم بيار .. شال گردن يادت نره

بچه : آخ جون .... مي خواهيم بريم برف بازي بابا ؟

بابا: برف بازي چيه بچه جان... مي خوايم بخوابيم .... دستاتو ها كن و سريع بكن تو جيب كاپشنت .. اون شال هم محكم گره بزن كلاهتم بكش تا بالاي چشمت ... خوابت كه ببره سرما يادت ميره .... اينجوري هم يه يادي از نياكانت مي كني هم قدر گازو ميدوني

بچه : بابا يعني نياكانمون اينجوري مي خوابيدن .... تا بخوايم اين همه لباس بپوشيم كه صبح شده  

بابا: راه هاي ديگه اي هم هست ... هر شب يكي از روش ها رو زنده مي كنيم .

 

+ >  شیداب  | 

 

 

اي كاش كاج ها بيشتر از من عمر كنند

آسمون كه سرخ ميشه وبوي برف مي پيچه تو دماغم ، پوتينامو ميذارم كنار تخت و جوراب پشمي ها روهم ميذارم توشون تا صبح علاف نشم .. بقيه ش ديگه بستگي به معرفت خداداره كه چقدر برف خرج كنه

پرده رو ميزنم كنار..... نه بابا ... معرفتش زياده .. چقدر هم سفيد و يه دست

شال و كلاه مي كنم .... پارك افتاده گوشه ي كردستان بايد قشنگ شده باشه

ووووووووووي .. عجب برفي ... برفاي پياده رو هنوز پانخورده باقي مونده... رد قدمهامو آروم ميذارم رو تن برف .... بيچاره اوني كه نخ قدمهاي منو دنبال كنه .... به تركستان هم نمي رسه ... زمزمه مي كنم :

رد قدمهامون هنوز مونده تو ذهن تُرد برف

رفتي و مونده خاطره ت تو روح شعرم حرف به حرف

( كي مثه من لحظه هاشو زير آواز مي زنه )

به پارك كه مي رسم مي بينمش كه ايستاده ... همون جاي هميشگي ... دست كه روشونه ش مي زنم برف مي ريزه پايين

سلام پيرمرد .... غبار پيريه ديگه  ؟ ... چطوري با برف ... خوشم مياد از رو نميري همينجور يه لنگه پا مي ايستي

خودمو ولو مي كنم رو نيمكت ....

ميدوني خوبيه رفاقت با تو اينه كه تو هيچ شرايطي گم نميشي ... خودت هم گم و گور نمي كني ... كوچه ي علي چپ هم بلد نيستي ... تو هرشرايطي  ميشه همينجا پيدات كرد .... خوبيه  ديگه اي كه داري اينه كه هميشه مي ايستي ... نشستن تو كارت نيست ... اينجوري هم هميشه ميشه بهت تكيه كرد ... تكيه كرد و باور داشت كه شونه خالي نمي كني .... سبزي هم كه رو شاخته  ... پس ميشه باور كرد تو زرد از آب در نمياي ..... فقط يه ايراد داري پيرمرد ... عين درخت نگام مي كني  .... اين زل زل نگاه كردنت حرص منو در مياره.... دو كلمه حرف ازت نميشه در آورد .... فكر كنم از حياط سازمان سيا آوردنت اينجا.... شايد هم از طرفداران مونولوگ باشي ..... آره اينو قبول دارم ... دوره زمونه ي ديالوگ ديگه تموم شده .... فاتحه ....

يه چاي با خرما مي خوري ؟

راستي ببينم پيرمرد .... شما كاج ها چقدر عمر مي كنيد ؟؟؟؟؟

 

+ >  شیداب  | 

سلاخ

 

مي گريست .. مي گريست .. مي گريست .. دلباختهبوددلباختهبوددلباختهبود

 

وقتي سلاخ به سلاخي عادت كرده است و قناري نيز ناگزيراست از سلاخي شدن ، ديگر چه تفاوتي دارد كه سلاخ دل باخته باشد يا نه ؟

مفهوم عميق شعرشاملو را مي‌توان حتا در هنر تك بعدي خوشنويسي نيزديد

به لرزش دست خوشنويس هنگام نوشتن مي گريست نگاه كنيد يا به اقتدارو قاطعيت و كشيدگي ِ سلاخ ، كه فرصت انكار را به بيننده نمي دهد

به نقطه هاي درشت بالاي " لا" دقت كنيد .... انگاري چشمهاي سلاخ هستند .... چشمهايي كه مي گريند

در اين قطعه حتا مي توان ترس و غريبي ِ قناري را حس كرد اما خوبي اين كار در اين است كه سلاخ دل باختن خود را پنهان نمي كند (باخته) را با سربلندي مي نويسد.

همه ي ما سنگيني ِ سايه ي سلاخ هايي را بر سرزندگي خود حس مي كنيم اما اي كاش سلاخ پيش از سربريدن به دل ِ باخته اش بينديشد به دلباخته اش بينديشد .....اي كاش سلاخ دلي براي باختن داشته باشد ....

ما كدام يك هستيم ؟ سلاخ .... يا قناري

 

+ >  شیداب  | 

 

 

آيا يادگيري آشپزي براي خانمها واجب است يا ...... واجب

غذا خوردن يه امر همگاني ست ( مثل اتوبوس ) و كوچيك و بزرگ و زن و مرد هم نمي شناسد ولي چرا غذا پختن و آشپزي كردن را به نام خانمها سند زده اند ..... و چرا آشپزخانه كه مكاني استراتژيك توي خونه محسوب ميشه فقط بايد قلمروي زنها باشد ؟؟؟

زن ها به سه دسته تقسيم مي شوند

1_ زنهاي كدبانو كه تمام عمرشان رادر آشپزخانه مي گذرانند و مدام در حال پخت و پزو رفت و روب و دوخت و دوز هستند ( اينگونه خانمها در فيلمها هميشه يك جفت كفگير ملاقه دستشون هست) كه خب زحمتكش هستند و اجرشون با خدا

2_ زنهاي فرنگ نرفته اما فرنگ شنيده كه فكر مي كنن مدرن هستند كه يا در حال رفت و آمد بين سالن زيبايي وباشگاه ورزشي هستند يا در حال مانيكور كردن ناخن هايشان ( اينگونه خانمها در فيلمها هميشه يه ماسك زيبايي رو صورتشون هست) كه خب اينها هيچ زحمتي نمي كشند و نمي دونم اجرشون با كي هست ...

3_ زنهايي هستند كه مثل الا كلنگ بين سنت و مدرنيته گير كردن ،اين زنها همچنان كه مشغول رنده كردن سيب زميني هستند از ناخنهاشون هم مراقبت مي كنند كه مبادا بشكنه يا اينكه ماسك زيبايي رو مي زننن به صورتشون و بعد مي ايستن جلوي گاز تا يه بند انگشت روغن بماسه رو صورتشون

آقايون هم فقط يك دسته هستند : لم ميدن رو مبل ، برنامه نود مي بينند و روزنامه مي خوانند و ميگن : خانم پس چي شد اين قرمه سبزي مُرديم از گشنگي !!!!!!!!!!!!!

( البته من هنوز نفهميدم رابطه آقايون با قرمه سبزي چه نوع رابطه اي ست ... عاشقانه .. دلبرانه.. حال گيرانه....)

حالا به نظر شما ياد گرفتن آشپزي براي خانمها چه حكمي داره :

الف: واجب است ( بي برو برگرد)

ب: واجب عيني ست ( هيچ حرفي هم توش نيست)

ج: چيزي كه عيان است چه حاجت به بيان است

د: هر سه گزينه صحيح است

حالا آشپزي براي آقايون چه حكمي داره :

الف: حرام است

ب: اي خانم ، من با اين همه سي بيل وايسم پاي گاز ، پياز سرخ كنم !!!!!!!!!!!

ج: اين ضعيفه ها چه حرفايي كه نمي زنن ( استغفرالله )

د: زن گرفتم كه قرمه سبزيم به راه باشه وگرنه .......

 

+ >  شیداب  | 

 

 

 

اشك سرما

دستان اش را آرام پيش مي آورد تا دستكش هاي چسبيده به انگشتانم را در آورد .. انگشتهايم از سرما كرخت شده اند ... وقتي كه از درد آآآآ ه مي كشم لحظه اي .... مي ماند.... دستهاي كوچكم را در دستان بزرگش مي گيرد ، به آرامي به سمت دهانش مي برد و هااااااااااااا...  . گرماي دلچسبي درون رگهايم مي دود .. نگاهش را كه به نگاهم مي دوزد بين عشق و ترحم سرگردان مي شوم .. وقتي كه با نفسهاي بي رمق شده از سرمايش ، سعي مي كند دستانم را گرم كند به ياد تكه نان خشك ِ پنهان شده زير پيرهنم مي افتم كه آن را با شكم گرسنه ي او تقسيم نكردم و از شرم نگاهم را از او برمي گيرم و به زمين مي دوزم .........

 

تقديم نومچه: عزيزاله حميد نژاد را از بچگي مي شناسم  آن روزها كه فيلم مستند مي ساخت و كسي اورا نمي شناخت و فروتن بود تا امروز كه فيلم سينمايي مي سازد و خيلي ها اورا مي شناسند و همچنان متواضع و فروتن مانده است .... اين داستانك را به او و اشك سرمايش تقديم مي كنم كه غمگين ترين ملودي ِ عاشقانه بود ..

 

+ >  شیداب  | 

 

 

شكنجه گري به شيوه ي مدرن

 

چند روز پيش به دستور مامان عزيز رفتم تا لباس زمستوني بخرم . چون مامان عزيز اولتيماتوم دادن كه يا با لباس برميگردي خونه يا اصلا برنمي گردي خونه !!!!!!

 

دختري توي اتاق پرو ايستاده بود و مشغول پرو كردن يه پالتو بود . دختر به طرز وحشتناكي اضافه وزن داشت و يه چيزي بود تو مايه هاي T7  ، و پالتويي كه داشت پرو مي كرد به جرات مي تونم بگم دو سايز از سايز خودش كوچيكتر بود و من داشتم حساب كتاب  مي كردم كه با هيچ معجزه اي اون قالب بزرگ توي اون پالتو جا نميشه  . دو تا از دوستان دختر داشتند اونو در امر معجزه ياري مي كردند و آنچنان قرمز شده بودن و عرق مي ريختن كه انگار زره اسفنديار رو تن رستم مي كنن . وقتي كار جاسازي اون حجم انبوه توي پالتو تموم شد دوستان دختر چند قدمي به عقب رفتند و فاتحانه به تلاش خودشون نگاه كردند ولي خب از قيافه شون پيدا بود چندان راضي نبودند . دكمه هاي پالتو به مرز انفجار رسيده بودن و من فكر مي كردم هرلحظه امكان داره دكمه ها مثل فنر بزنن بيرون . دختر در حاليكه سعي مي كرد همراه با نفسش مقداري از حجمش را جمع كند كمي مايل ايستاد و تو آينه به خودش نگاه كرد و از لبخند كج و كوله ش مشخص بود كه خودش هم متوجه مضحك بودن خودش شده . جوانك فروشنده لبخند زنان به دختر نزديك شدو گفت : فوق العاده ست ... خيلي شيكسه خانوم ( كه البته فكر مي كنم اين كلمه ي شيكس مد امسال فروشنده هاست كه خب من فلسفه ي اون "س" آخرش رو نفهميدم ) و شروع كرد به انرژي مثبت دادن و تعريف هاي احمقانه . خب البته اون جوانك حق داشت چون اون به فاجعه اي كه روبروش ايستاده بود فكر نمي كرد وفقط به فكر تراول هايي بود كه قرار بود پورسانتشو از رو اونا برداره و بقيه ش ديگه به اون مربوط نبود . بعد نوبت رسيد به تست راحتي ، چون اون دختر قطعا نمي خواست همينجور سيخ سيخ راه بره و به هرحال بايد از وسايلي مثل تاكسي اتوبوس و صندلي استفاده كنه  دختر رو صندلي نشست تا ببينه در حالت نشسته اوضاع احوالش چجوريه !!!! وقتي روي صندلي نشست و كمي خودشو جابجا كرد اون صداي آشنا و ناخوشايند بلند شد .جرررررررررررق .....  و بعد شليك خنده ي دوستان دختر كه قطعا نتونسته بودن جلوي خودشونو بگيرن .متوجه نشدم كه پالتو از كدوم ناحيه جر خورد ولي به هرحال اين صدا يعني خانوم جان چرا اينقدر اصرار مي كني من اندازه ي تو نيستم .... توهم گير دادي ها ... برو يه شيكسه ديگه انتخاب كن  ......  و من با قدرت عجيبي به تمام عضلاتم فشار آوردم تا بتونم جلوي خنده مو بگيرم ....چون اون دخترك ( كه من بالاخره نفهميدم قطر كرم پودري كه زده بود دو سانت بود يا سه سانت ) تقصيري نداشت و متاسفانه تب مد تو ايران بالاي هفتاد هشتاد درجه ست .

خب من اصلا به اضافه وزن اون دختر كاري ندارم چون اون به خودش ربط داره ولي نمي دونم چرا بعضي ها اينقدر اصرار دارن حتما لباسي تنشون كنن كه مد باشه البته من مخالف مد نيستم ولي به چه قيمت ؟ خب اون پالتو انصافا پالتوي خوش دوخت و زيبايي بود ولي اگه  به تن هم سايز خود ش مي رفت . اصلا ما ها به غير از مد بودن يه لباس چقدر به زيبايي، برازندگي ، هارموني يا راحت بودن لباس توجه مي كنيم.

..... يا غير از همه ي اينا ما چقدر بر اساس تفكرمون لباس انتخاب مي كنيم ... يه فوتباليست قطعا طرز تفكر ش با يه موزيسين فرق مي كنه ولي چرا اغلب اوقات همون لباسي كه تن يه موزيسين مي بينيم تن يه بازيكن فوتبال يا يه بازيگر سينما هم مي بينيم . گاهي اوقات كه جوون هارو مي بينم حس مي كنم چقدر شبيه همديگه هستن .... و به خودم ميگم اين آدمو دوتاخيابون بالاتر نديدي ؟

به هرحال ميگن امسال لباس هيتلر مد شده ... خدا به خير كنه .....

 

+ >  شیداب  | 

 

 

ساعت چهار بار نواخت

 ..........................................................

عقربه هاي ساعتم رو فصل برفي ايستادن

حتا يه لحظه هم به من فرصت ديدن ندادن

واسه تن فقير من ، برف سپيد كفن مي دوخت

وجود من از عطش ِ ديدن اون بي وقفه سوخت

خاك فراموشي منو تو آغوش سردش كشيد

قاصدك هم خبر آورد ، مسافرت از راه رسيد

اما چشام تو گور ِ تنگ ، فقط سياهيارو ديد

نگاه من تو حسرت ِ ديدن اون تو گور پوسيد

شايد كه قسمت اين بوده ، با انتظار اون مردن

تاوان دوست داشتنش هم ، قمار ِ هرگز نبردن


امروز روز اول دي ماه است

من راز فصلها را ميدانم و حرف لحظه هارا مي فهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاك ، خاك پذيرنده اشارتي ست به آرامش

+ >  شیداب  |