تبليغاتX
(.......
 

 

 

نسل سوخته

 

وقتي يكي از دوستان پرسيد جريان نسل سوخته چي بود گفتم :

نسل سوخته يعني نسل ما . نسلي كه بد بُر خورديم تا اومديم سرمونو بچرخونيم يه نفر همه ي دلارو از بازي حذف كرد و آس هارو براي خودش بر زد و سر بي بي هامون لچك انداخت .وقتي به خودمون اومديم ديديم يه خط در ميون خشت و سرباز تو دستامون رديف شده . نسلي كه تا اومد بنويسه با با آب داد يه دستي لباس سياه تنش كرد و انار رو از دست دارا برداشت و نارنجك گذاشت جاش .

نسل سوخته يعني گاز اشك آور و با تون وسط يه تحصن آروم و شلاق و زندان بعد از يه تظاهرات مجوز دار . نسل سوخته يعني تيغ روي لبهاي رنگي ِ من و رنگ روي آستين هاي كوتاه تو ، نسل سوخته يعني رنگ شاد لباس من قدغن يعني موهاي بلند تو قدغن . نسل سوخته يعني دستي بر بدني برهنه و دستي ديگر پراز اسكناسهاي چرك . نسل سوخته يعني قدم قدم گور گمنا م . نسل سوخته يعني آغوش تو رو خواستن تو مذهب من جرمه

نسل سوخته يعني....

يه دفعه رفيقم گفت : چرا چرت و پرت ميگي نسل سوخته يه فيلم بود كارگردانش هم مُرده .

گفتم كارگردانشو نمي دونم كي بود اما نسل سوخته حقيقت بود حقيقت نه فيلم بود نه ترانه .

 

+ >  شیداب  | 

 

 

لحظه ي آخر

دست كشيدم روي صورتت

تا خاطره ي چهره ات را

در حافظه ي سرانگشتانم ضبط كنم

و حالا سالهاست

برهرچه كه دست مي كشم

طرح چهره ات نقش مي بندد

روي غبار آينه ام

روي بخار پنجره ام

روي جلد كهنه ي بيدل

روي فنجان قهوه ام .


 

چرا تن زنده وُ عاشق ، كنار مرگ فرسودن؟

چرا دلتنگ ِ آزادي ، گرفتار قفس بودن ؟

قفس بشكن كه بيزارم ، از آبُ دانه در زندان

خوشا پرواز ما حتا ، به باغ خشك ِ بي باران

استاد جنتي عطايي

 

+ >  شیداب  | 

 

 

پازل مجهول

 

چند وقت پيش برادرزاده م سي دي پازلشو آورد تا مثلا به من ياد بده ، خيلي با حرارت توضيح ميداد و من هم وانمود مي كردم كه تا حالا تو عمرم پازل نديدم و خيلي برام جالبه .همينطور كه غزل داشت تيكه هاي پازل رو مي چيد و توضيح ميداد با خودم فكر كردم زندگي هم مثه يه پازل مي مونه و اندازه ي اين پازل بستگي به عمر آدما داره ولي پازل زندگي مارو يه دست ديگه مي چينه و ما خودمون تو چيدنش هيچ نقشي نداريم و فقط ميدونيم تيكه ي آخر اين پازل قطعه ي مرگه قطعه اي كه اين پازل رو كامل مي كنه  و اين قطعه براي هركس يه رنگيه . ذهنم درگير اين پازل شده بود به خاطر همين رفتم مغازه و به فروشنده گفتم يه پازل بزرگ با تيكه هاي خيلي ريز مي خوام وقتي فروشنده پازل هاي مختلف رو آورد من چشمامو بستم و يكيشونو برداشتم و وقتي اومدم خونه چشمامو بستم ، كادوي پازلو بازكردم و جعبه شو انداختم تو سطل آشغال چون نمي خواستم طرح پازل رو ببينم بعد تمام تيكه هارو ريختم روميز . بيشتر پازل رنگهاي تيره داشت و فقط چند تا تيكه رنگ روشن مي شد توش پيدا كرد يه تيكه زرد پيدا كردم و گذاشتم كنار به عنوان قطعه ي آخر يعني قطعه ي مرگ و بعد شروع كردم به كنار هم گذاشتن تيكه ها . من نمي دونستم بايد چكار كنم چون هيچ طرحي نداشتم و هيچ بيسي هم نداشتم به خاطرهمين فقط باهاش كلنجار مي رفتم دو سه روز اول بعد از چند ساعت سرو كله زدن با پازل شقيقه هام تير مي كشيد ولي الان برام خيلي جذاب شده روزي چند ساعت مي شينم پاي اين پازل و حس مي كنم اين پازل براي من حكم اون برگي رو داره كه اون پيرمرد نقاش رو ديوار كشيد براي اون دختركي كه داشت مي مرد . نمي دونم اين پازل منو به كجا ميبره ولي حس مجهولشو دوست دارم و اون تيكه ي زرد رنگي كه قطعه ي آخره .يعني شكل اين پازل مجهول مي تونه نقشي تو آينده ي من داشته باشه ؟

 

+ >  شیداب  | 

 

نمي دانم از اين دنيا چه خواهم

 

نمي دانم كه دردم را سبب چيست

 

كسي زخمه زند بر تار اين دل

 

ولي ديگر مرا آوا به لب نيست

 

خيال خواب دوشين گنگ و مدهوش

 

تنم را مي گدازد نرم نرمك

 

چو من گم مي شوم در تارو پودش

 

زمن او مي گريزد اندك اندك

 

سكوت سرد را زنداني ام من

 

نمانده در گلو جز بغض و آهم

 

پريشان راوي كابوسم امشب

 

نمي دانم از اين دنيا چه خواهم


 

كسي گر بوسه بر قنديل محراب شبستان زد

كنار بقعه نانش توي روغن بود باور كن

تو رمز چشمك گرگ و شبان را دير فهميدي

همان اول حساب گله روشن بود باور كن

ارفع كرماني

 

+ >  شیداب  | 

 

 

سجده به عشق

 

نماز صبح را كه وضو مي گيري مي آيم و روبرويت مي نشينم ، به عادت

 

هميشگي ، مي گويم :

 

من حكمت اين نمازهاي صبح تو و روبروي تو نشستن خودم را نفهميدم .

 

مي گويي : به من ايما ن نداري ؟

 

مي گويم : مي خواهم به ايمان تو ايمان بياورم

 

عقيق كنار مهر را برميداري و مي گويي :

 

آدم كه به زمين هبوط كرد زمين تاريك بود و حوا نبود . آدم از تاريكي زمين و

 

نبودن حوا ترسيد .

 

سپيده كه سرزد خداوند حوا را به آدم بازگرداند .

 

و خدا به آدم  گفت دو ركعت نماز بگذار ، ركعت اول براي سرزدن سپيده و ركعت

 

دوم به شكرانه ي ديدار عشق ات ، حوا

 

و من نماز صبح را به شكرانه ي تو مي خوانم

 

مي گويم : پس سجده به شرك مي كني ؟

 

لبخند مي زني و مي گويي : سجده به عشق مي كنم .

 

مي بينمت كه سربرمهر مي گذاري وبعد  بلند مي شوي و نماز عشق را قامت مي

 

بندي .


گر برفلکم دست بدی چون یزدان

 

برداشتمی من این فلک را زمیان

 

وز نو فلک دگر چنان ساختمی

 

کازاده به کام خود رسیدی آسان

 

خیام

 

+ >  شیداب  | 

 

خون بازي

 

در صبح يكي از روزهاي پاييزي ، د رشلوغ ترين نقطه ي شهر وقتي

 

پسركي را مي بينم كه سرنگ را داخل رگ اش فرو مي كند ، دردم مي گيرد.

 

و من كه گويي دعوت شده ام به تئاتري خياباني ، مي ايستم و با بهت

 

نگاهش مي كنم با دهاني كه انگار قرار است تا ابد باز بماند.

 

 و او حتا سرش را بالا نمي آورد كه مرا ببيند

 

انگار اصلا حضور مرا حس نمي كند .

 

با خودم فكر مي كنم الان در كدام نقطه از فضا سير مي كند.

 

و من كه انگار به كشفي تازه رسيده ام به خون سياه داخل

 

سرنگ نگاه مي كنم .

 

یک نفر دستم را مي كشد و مي گويد نگاه

 

نكن !!!!!!!.

 

و درد همين جاست ، نگاه نكردن .

 

كساني كه اين ور ِ خط اعتياد ايستاده اند نمي خواهند به

 

آن طرف خط نگاه كنند .

 

مسئولين نگاه نمي كنند ، آقايان نگاه نمي كنند ، آقازاده ها نگاه

 

نمي كنند .

 

 

 

همه سرگرم فتح كردن هستند . نمي دانم شايد نگاه كردن

 

هم معتاد مي كند.

 

بعد با خودم فكر مي كنم كه اگر دو نفرگوشه ي يك پارك دنج و خلوت

 

شهوتشان را با بوسه اي فرو بنشانند ،چند گردان يگان ويژه

 

و نيروي ضربت و بسيج و پليس مخفي و لباس شخصي و ....

 

از زمين و آسمان مثل مورو ملخ برسرشان هوار خواهند شد ، آيا آن

 

 موقع هم كسي نگاه نخواهد كرد ؟

 

و فكر مي كنم به خيابان بعدي كه خواهران و برادران آسماني

 

 در ازاي بلند كردن شلوارها و كارواش كامل خواهران

 

، سهام بهشت را به آنها

 

مي فروشند .

 

نگاه مي كنم به پسرك و با خودم مي گويم بهشت او كجاست ؟؟؟؟

 

+ >  شیداب  | 

 

روسپيان غمگين

 

تجربه ثابت كرده ، سياست ضد تبليغ تو ايران خيلي خوب جواب ميده . نميدونم كتاب

 

آخر ماركز رو خونديد يا نه همون خاطره ي روسپيان غمگين من ( قبل ازكلاه

 

شرعي) خاطره ي دلبركان غمگين من ( بعداز كلاه شرعي) . من خودم به شدت

 

مشتاق خوندن اين كتابم نه به دليل جنجال هايي كه درموردش هست يا به خاطر اسم

 

ماركز ، چون من به رئاليسم جادويي علاقه اي ندارم و هنوز يادم نرفته صدسا ل

 

 تنهايي رو با چه مصيبتي به صورت سينه خيز و نيمه خواب آلوده و خميازه كشان

 

تمامش كردم . اما چيزي كه منو مشتاق خوندن اين كتاب كرده سوژه ايست كه ماركز

 

انتخاب كرده ، پيرمردي نود ساله كه بعداز يك عمر تنها ولي شنگول زندگي كردن

 

تصميمي جدي مي گيره و عاشق ميشه ، عاشق يه عروسك 14 ساله .

 

من معتقدم كه عشق و مرگ به نوعي شبيه همند يعني هردو زندگي جديدي به همراه

 

دارن و عشق هم مثه مرگ شتريه كه در خونه ي همه مي خوابه فقط با يه تفاوت

 

كوچيك ، شتر مرگ وقتي در خونه ي كسي مي خوابه كاري به اين نداره كه اهالي

 

قبولش مي كنند يا نه اون كار خودشو مي كنه ولي شتر عشق وقتي در خونه ي كسي

 

خوابيد و اون شخص صبح ، خواب آلوده و بي حوصله از خونه رفت بيرون و شتر

 

عشق رو با كيسه ي زباله اي كه احيانن ماموران جان بركف شهرداري يادشون رفته

 

 بود ببرن اشتباه گرفت و يه تي پا نثار شتر عشق كرد در اين شرايط شتر عشق ميره

 

و در خونه ي يه نفر ديگه مي خوابه و فرصت عاشقي از دست ميره .

 

شايعه ها : معمولا شايعه هايي كه به دنبال مسائل جنجالي درست ميشه خيلي شنيدنيه

 

 مثلا يه نفر مي گفت : شنيدم كتاب ماركز نسخه ي انگليسيه ميوه ي ممنوعه ست !!!!

 

 

اخراجي ها: البته گفته شده قراره در انتشارات نيلوفر را به خاطر چاپ اين كتاب تخته

 

 كنند و مترجم كتاب هم به اشد مجازات محكوم شه

 

تقديري ها: قراره به ارشاد هم لوح افتخار بدن چون سه ماه طول كشيد تا كتاب را مثله

 

 كنند و مجوز بدهند و در عرض سه هفته موفق به توقيف و جمع آوري كتاب شد .

 

حكم شرعي: يكي از كتابفروشان نشر حكمت گفته اين كتاب حرام است !!!!!!!!

 

حكم قانوني: محمد تقي رهبر ( نماينده كميسيون فرهنگي مجلس ) گفته كسي كه مجوز

 

 اين كتاب را داده بايد زنداني شود .البته ايشون گفتند تا حالا اسم ماركز را نشنيده اند و

 

كتابي از ايشون نخوندن

 

يك بوم و دو هوايي ها :وجالب است بدانيد اين كتاب به نام اصلي خود ( خاطره ي

 

روسپيان غمگين من) در كتابخانه ملي به ثبت رسيده است ولي منتشر نشده ؟؟؟!!!!!!!!

 

بلاد فرنگي ها : اين كتاب خارج از كشور با ترجمه ي امير حسين فطانت چاپ شده

 

كه مي گويند در سايت ها موجود است كه البته فكر ميكنم فيلترشده باشه

 

نيشخندي ها : قرار بوده از اواخر آبان اين كتاب به بازار سياه بيايد

 

تكه ي پاياني كتاب: سرانجام زندگي واقعي از راه رسيد در حالي كه قلبم آسوده و در

 

 امان محكوم بود در يكي از روزهاي پس از صد سالگي ام در احتضاري شيرين

 

مالامال از عشق ناب بميرد.

 

بيخود نوشت : نمي دونم چرا خبرتغيير اسم و توقيف اين كتاب رو شنيدم بي اختيار ياد

 

 چند سال پيش و جنجال تاسيس و مجوز دار كردن خانه هاي عفاف افتادم البته نمي

 

دونم اين دوتا چه ربطي به  هم دارن شايد به خاطراينكه هردو با كلمه ي روسپي

 

مشكل دارن .

 

+ >  شیداب  | 

 

سنگسار

 

با تو ام بانوي شرقي ، رمز ناب شعر شاعر

 

سركشي بر سايه ي سر ، تا ابد زمين باير

 

پاي ايثار تن تو حكم سنگي شد ضميمه

 

جبر او ايمان كامل ، سهم تو شاهد نيمه

 

تنت ُ چه بد نگاه كرد ، ضربه ي شلاق سنت

 

پيچ و تاب خورد روحت از درد پر شدي از بغض و نفرت

 

ناب ترين تعبير تو شد ، ظلمات طرح پرده

 

فاجعه تكميله بانو ، با حصار پرچين و نرده *

 

حتا تو ترانه اي كه ، ميگه دردت ُ فهميده

 

تو شدي كنيز و بره ، زن ِ در نمد پيچيده

 

نكش خط سبز رو پلكت ، چشم سرخ از اشك زيبا نيست

 

پريشون نخواه موهاتو ، توي پستو كه هوا نيست

 

سفره ي شعرتو جمع كن ، مردت عاشقت نميشه

 

حيفه واژه هات بسوزن ، اين درخت خشكه از ريشه

 

زنده در گور تحجُر ، پوسيدن ، عذابه درده

 

نشور سجاده ت ُ با اشك ، شك نكن خدات يه مرده

 

 

  • ترانه نيازي به تفيسير ندارد ولي اين بيت اشاره به يكي از شعرهاي علي معلم دارد كه براي توصيف زن حكم صادر كردند
  • ظلمات طرح يه پرده ست مثه پرچين مثه نرده ست
+ >  شیداب  | 

 

اين داستان نيست ، باور كنيد

 

رييس بزرگ اخراجم كرد .

چون نمي خواستم منشي مخصوصش باشم . منو ياد مامور مخصوص حاكم بزرگ مينداخت . به هرحال از اون آشغالدوني زدم بيرون.

 

وقتي كليد انداختم و وارد خونه شدم صداي مامان خانم را شنيدم : كيه ؟

 

من : دزد نيست مامان ، روح راسكلنيكوفه كه از كار بيكار شده ، اما هنوز قاتل نشده

 

مامان خانم : بازم اخراجت كردن ؟

 

من : مامان خانم ، بعداز اين همه سا ل هنوز متوجه نشدي كه من خودم استعفا ميدم و كسي منو اخراج نمي كنه ؟

 

مامان خانم : حالا نمي شد استعفا ندي ؟ ( كلمه ي استعفا را با تاكيد و كشيده مي گويد ، شايد به طعنه )

 

من : خيالي نيست ، قراره برم تو يه كافه كار كنم ، از فردا

 

مامان خانم : همين مونده بود كه بري جلوي مردم ديزي و سبزي پلو بذاري

 

من : مامان جان گفتم كافه نه رستوران سنتي ، تازه من قراره اونجا فقط سان شاين و كاپوچينو و كلاپ بيكن بذارم جلوي مردم قرار نيست ميز تميز كنم و زمين تي بكشم و ظرف بشورم ، آخه

 

بهشون گفتم كه من دختر نخست وزير بوركينافاسو هستم

 

( اين بوركينافاسو هم از اون اسمايي ست كه فقط ميشه از تو لُپ لُپ در آورد ، اميدوارم بوركينافاسو نخست وزير داشته باشه يا حداقل نخست وزيرش دختر داشته باشه )

 

 

توي تاكسي مي نشينم ، پخش صوت روشن است

 

ستيز تگرگ و گلبرگه

نمي دونم چرا دستام اينقدر زمخت و خشن شده ، فكر كنم به خاطر مايع ظرفشويي كه تو كافه استفاده مي كنم به پوستم نمي سازه

 

مصاف آينه و الماسه

امروز بايد مساعده بگيرم و حساب حسين آقا بقال رو صاف كنم

 

پيكار كبريته و خرمن

نمي دونم چرا كمرم درد مي كنه  ، نمي تونم دولا شم ، بايد به كافه چي بگم يه تي بلند تر بگيره

 

 

نبرد اركيده و داسه

زمستون هم  شروع شد بايد به فكر يه جفت چكمه باشم اينا ديگه زوارشون در رفته

 

زبري دستامو خيالي نيست فكر كنم با يه كرم خوب ، نرم بشن

كمر دردم هم خيالي نيست ، با كمي نرمش بهتر ميشه

مهم نيست سان شاين چه رنگيه ، كلاپ بيكن چه مزه ايه ، من چاي قند پهلو رو به كا پوچينو ترجيح ميدم

 

مهم  اينه كه ديگه قيافه ي تهوع آور رييس بزرگ رو نمي بينم ، چشماش بدجوري دو دو مي زدن و دهنش هم زيادي هرز مي رفت  هميشه بوي گند سيگار بهمن ميداد ، نمي دونم چرا با اين همه پول بازم بهمن مي كشيد ، از اون شكم گنده ش كه حتا كمر بند هم نمي تونست وزنشو تحمل كنه و زيرش خم مي شد حالم به هم مي خورد .منشي مخصوص!!!! اروا ح خيكش

 

پخش صوت همچنان روشن است

 

كنار فقر گلبانوي ايثار كه مي فروشه تنش رو تيكه تيكه

كنار مرد دريا بغض خسته كه وا مي باره از هم چيكه چيكه

 

 

ولي با برادر زاده ي كافه چي چكار كنم ، شنيده م بيكار شده

 

همين كه تو پري از طعم وحشت

 

ازتاكسي پياده مي شوم و مي روم به سمت كافه ، يه نفر يه كاغذ  ميده دستم ، تور آنتاليا ، نوروزي رويايي

كاغذ را مچاله مي كنم و پرت مي كنم تو جوي آب

 

به من چه رقص نيلوفر روي آب

به من چه كوچه باغ شعر سهراب

 

قفس بارونه كابوس كبوتر

 

 

+ >  شیداب  | 

 

كنارم بنشين

 

نيم ساعت تمام در سكوت مي گذرد، كشدارو كشنده  .از زير چشم نگاهش مي كنم و مي گويم اينجا چقدر سرد است ، چند تكه هيزم ديگر مي اندازد توي آتش وبلند مي شود پالتويش را درمي آورد و

 

مي اندازد روي شانه هاي من.

 

بي آنكه نگاهش كنم مي گويم سرماي سكوت كشنده تر است ويك آن  سنگيني ِ نگاهش را روي صورتم حس مي كنم ، بلند مي شوم و پالتويش را مي اندازم روي شانه هايش و مي روم

 

صدايش را پشت سرم مي شنوم : من براي كسي كه روبرويم باشد حرفي ندارم دفعه ي بعد كه آمدي جايت را عوض كن و حوصله اي طولاني با خودت بياور .

 

+ >  شیداب  |