مي بيني سايه چه كردن با نگام تو اين هياهو
يكي رنگ آبي دوست داشت يكي رنگ چشم آهو
يكي هُرم گرما خواست و داغ ِ داغ مثه تابستون
اون يكي سربي و سنگي مثه روزاي زمستون
حتا آينه ي اتاقم رنگ اصليم خاطرش نيست
نقابامو حفظه حفظه ولي من ، تو باورش نيست
از من رمقي به سعي ساقي مانده
سياه مشق هرشبم است ، چرا مستم مي كند اما به خلسه نمي برد مرا
پوتين هاي كهنه ام را دوست دارم
ديروز از زور بيكاري و بي حوصلگي ، جدول حل مي كردم
پنج افقي ، جنس دوم ، دو حرفه
و من با اقتدار كامل نوشتم نر
جدول كه تموم شد اون جنس دوم كه دوحرفي بود در اومد زن
با عصبانيت جدول را با هيات تحريريه ي شبه فرهنگي اش از پنجره پرت كردم تو كوچه
ياد پوتين هاي كهنه ام افتادم كه مامان هي غر ميزنه اين كفشاي ميرزا نوروزو بنداز دور ديگه به درد نمي خورن
اما من پوتين هاي كهنه ام را دوست دارم
چون تمام روزهاي برفي ِ اين شهر را با همين ميرزا نوروزها قدم زده ام و خاطره كرده ام
چون مطمئن نيستم كه پوتين هاي نو با من هم قدم شوند
من و پوتين هاي كهنه ام هردو جنس دست دوم هستيم .
انديشيد
تنها انديشيد
ساخت ........ خراب شد
ساخت ........خراب شد
ساخت.........خراب شد
ما بد انديشيده شده ایم
ما تنها اندیشیده شده ایم
از نو بينديش
از نو با ما بينديش
لعنت خدا به اين سه شنبه ها
صداي چرخ هاي چمدان خواهرم را مي شنوم كه كشيده مي شود روي سنگفرش هاي پياده رو
ملودي غمگين ِ سفر را خوب مي شناسم
قاب عكس پدر را مي آورم و باهم مي نشينيم كنار پنجره
مي گويم : مي بيني پدر آن سايه كه در خم كوچه محو شد آرزوي توبود .
يك نفر آرزوهايت را به غربت كشاند
سه شنبه بود كه تو هم در خم همين كوچه محو شدي
من خواب بودم اما دلم در خواب لرزيد
پس بيا با هم زمزمه كنيم
سه شنبه چرا تلخ و بي حوصله
سه شنبه چرا اين همه فاصله
سه شنبه ........
مضمون باكرگي را
در ترنم هماغوشي ِ باران و خاك
دريافته ام
عطر خوشي دارد
خاك ِ باران خورده
هاشورمي زند........ من سرد مي شوم
عاشق مي شوم مي بينم تورا
با سرخ و سبزو زرد مي كشم تورا
عاشق مي شوم چشم سبزت را
عاشق مي شوم درك ِ زردت را
عاشق مي شوم لب سرخت را
استاد من چرا با رنگ مشكي اش هاشور مي زند
هاشور مي زند لب ِ سُرخت را
هاشور مي زند چشم سبزت را
هاشور مي زند خط ِ چشمت را
هاشور مي زند رنگ مويت را
با قلم موي پهن با يك رنگ چرك مي پوشاند تلخ
گلهاي ياس ِ پيراهنت را بلور ِ ناب ِ عريانيت را
نگاه مي كنم
گيج و گنگ و مات
اين طرح من نبود ! اين عشق من نبود !
لبخند لبهاش كو ؟ معشوق من چه شد ؟
تمام سهمم بود سرنوشتم بود
اون كه پشت اين هاشور زندان شد .
وردي كه بره ها مي خوانند
چرا هيچ خلوت عاشقانه اي خلوت نيست ؟
ازدحام جمعيت است در تختخوابي دو نفره
چرا هركسي چند نفراست ؟
چهره هايي تمامن گوناگون
چرا عاشق كسي مي شويم اما با كس ِ ديگري به بستر مي رويم
(رضا قاسمي )
آخه اين چه وضعيه ، مگه ما جوون نيستيم ، توي اين مملكت ِ............
...............................
........ ........................
... ... ...
...............
........
....
.....
..
. .
پشت نقطه چين اين پُست ، يه سوال بي جوابه
اگه حنجره ي كسي هنوز زخمي نشده اين نقطه چين هارو فرياد بزنه
در ستون تسليت ها ، نامي از ما يادگاري
قيصر امين پور هم به آزادي ِ خاك رسيد .
فارغ از خوش آمدن ها و خوش نيامدن هامان ، به احترام شاعري اش ، يك غزل سكوت كنيم.
گفتي غزل بگو! چه بگويم ؟ مجال كو؟
شيرين من، براي غزل شوروحال كو؟
پر مي زند دلم به هواي غزل، ولی
گيرم هواي پرزدنم هست، بال كو؟
گيرم به فال نيك بگيرم بهار را
چشم و دلي براي تماشا و فال كو؟
تقويم چار فصل دلم را ورق زدم
آن برگهاي سبز ِ سرآغاز سال كو؟
رفتيم و پرسش دل ما بي جواب ماند
حال سوال و حوصله ي قيل و قال كو؟
فيلم را به عقب برگردان
يك ماه تمام روي نقشه كار كرده بودم شب و روز مشغول طراحي بودم از تمام زوايا نقشه را بررسي كرده بودم مو لاي درزش نمي رفت همه چيز حساب شده و دقيق بود . فاصله ي بين ورودي كاخ تا اتاق فيلم را تخمين زده بودم و حتا به ثانيه محاسبه كرده بودم ساعتي را كه خدا فارغ از كار روزانه قفل در اتاق را باز ميكرد و روي كاناپه مي نشست و مشغول تماشاي فيلم ميشد حتا يه خوش شانسي عجيب هم اين وسط نصيبم شد چون وقتي روي نوك پا به اتاق نزديك شدم ديدم خدا وسط فيلم خوابش گرفته و از ليوان قهوه اش كه روي عسلي بود و بخاري ازش بلند نمي شد فهميدم خوابش خيلي عميق است . آرام آرام نزديك شدم و كنترل را از بين انگشتانش برداشتم فقط كافي بود زمان را ثبت مي كردم و دكمه ي برگشت را ميزدم اما درست همين لحظه بود كه به شانس كج خودم لعنت فرستادم چون يادم رفته بود بهترين سكانس زندگي ام دقيقه ي چندم فيلم بود .
سازِ خاموش
وقتي كه ساز مي زنم، مينشيني و نگاهم ميكني بازبان اشاره مي گويم تو كه نمي شنوي پس چرا با تمام حضورت تماشايم مي كني ؟ مينويسي رقص سرانگشتانت روي ساز مانند رقص انگشتان مادرم است روي چلهي قالي ، قالي هاي مادرم زيباست ، بي شك آواي ساز تو هم زيباست .
تقديم نومچه : سالهاي دور گذشته دوستي داشتم كه ناشنوا بود لبخواني ِ او وحشتناك خوب بود و لبخواني ِ من وحشتناك افتضاح ، به همين دليل هميشه يك خودكار مشكي دستش بود وهروقت به قيافهي مستاصل من ميرسيد روي دست خودش يا روي شلوار جين من آنچه را كه ميخواست بگويد مينوشت واو تنها كسي بود كه صداي سازمرا با تمام وجود ميشنيد ( خوش به حالش كه نميشنبد).اين كوتاه نوشته را به خاطرهي او تقديم ميكنم كه به من فهماند نامتعارف بودن يعني سنگيني ِ نگاه ديگران .
اجراي پاييزي ِ طرح مهرورزي با بندگان خدا
اگر قصد عبور از ميدان ونك را داريد موبايل هايتان را خا موش كنيد و توي كفشتان پنهان كنيد
باربط: قانون اين طرح هنوز تدوين نشده پس بهتر است حواستان را جمع كنيد
بي ربط: فكر نكنيد شلوارهايتان بلند شد ما مهرورزي را فراموش مي كنيم .
سايه ي تو رو سر خاطره ها
دل دل من پشت نبض ِ لحظه ها
غزلام حادثه ي يكي شدن
تو ولي دل باختي به فاصله ها