تبليغاتX
(.......

 

 

 

دستتو بكن تو دماغت

 

مامان تو آشپزخونه بود و داشت سعي مي كرد پشت يخچال را تميز كند .فكر كنم دستش پشت يخچال نمي رفت چون صداي غرغر كردنش را از توي اتاق مي شنيدم كه مي گفت مرده شور اين لامسب ُ ببرن كه مثل آوار مي مونه ، از جاش هم تكون نمي خوره كه بشه پشتشو تميز كرد من هم وقتي ديدم مامان حسابي كلافه شده گفتم مامان فكر نمي كني اگه دستاي آدما دو برابر اندازه ي معمولي شون بود و يه كم هم لاغرتر خيلي بيشتر به درد مي خورد يه خنده ي تمسخر آلودي كردم و گفتم مثل دستاي مجيد دلبندم فكر كنم اينجوري مشكل تميز كردن پشت يخچال هم حل مي شد . يه دفعه صداي مامان را شنيدم كه عصباني داد كشيد : گلي دستتو از تو دماغت در بيار .

نه اشتباه نكنيد مامان من غيبگو نيست ، من مثل خيلي از بچه هاي هم سن و سال خودم زيادي خيال پردازم ولي عيب كار من اينجاست كه وقتي دستمو تو دماغم مي كنم دستگاه خيال پردازيم به كار مي افته .

 

+ >  شیداب  | 

 

 فقط اهل قلم بخوانند

 

اگر هم سطح زندگي هستي اگر نمي تواني با نيروي ابداع ، نمونه هايي كه در زندگي نيست ولي براي آموختن لازم است ايجاد كني ، كار تو چه ارزشي دارد و چگونه خود را مستحق داشتن عنوان نويسندگي مي داني .( ماكسيم گوركي )

 

به نظر شما نويسنده بايد آنچه هست را بنويسد يا آنچه بايد باشد را و هنرمند بايد واقعيت را به تصوير بكشاند يا حقيقت را .

 

+ >  شیداب  | 

 

 

... و از روح خويش در وي دميديم

 

.............................................

 

كي ميگه خواب خدا بود اين همه ظلم و تباهي

 

وقتي قابيلا زياد شد خدا موند سر دوراهي

 

پشت سر تنهايي و درد پيش رو پاكي هابيل

 

اين طرف روح علي بود اون طرف عصيان قابيل

 

خوابتو تعبير نكردي وقتي كه گفتي آزادم

 

اي خدا از خواب بيدار شو  روحتو بگير از آدم

 

 

 

+ >  شیداب  | 

 

 

منتظرت بمانم يا نه ؟

 

آن مرد آمد ، آن مرد در باران آمد. زير رگبار باران ارديبهشتي بود و آفتاب تيغ كشيده بود بر زمين و هوا بوي برف ميداد كه صداي قدمهايش را روي ملودي ِ برگهاي پاييزي شنيدم . خسته و تكيده با رداي خاك گرفته از غبار سفر آمد و كنارم نشست.گفتم : اهل اينجا نيستي غريبي ؟ گفت : غريبه نبودم غريب ماندم .

لحن صدايش تلخ بود وواژه هايش متعلق به عهد عتيق گفتم : پيداست راه درازي آمده اي پياده كه نبودي  ؟ ماشينت كجاست ؟

گفت : اسبم را در گردنه هاي حيفا يا جاي ديگر نمي دانم ، تلف شد و شمشيرم نيز آنقدر به شمشير خورد كه ديگر كُند شد و چند روز بعد از اسبم رهايش كردم  ، اينجا چرا همه چيز وارونه است.آخرين كلمه اي كه ازدهانش بيرون آمد گيجم كرد تناقض داشت .

گفتم :عصر اتم و واليوم كه ميگن همينه ديگه

گفت : اتم و چي چي يوم ؟

با خنده گفتم : واليوم

گفت : حالا چي هست ؟

گفتم : ده تاشو كه باهم بندازي بالا وقتي هوش و حواست اومد سرجاش كلون ِ در خونه ي خدا تو دستتته ، بهشت يا جهنمش ديگه بستگي به شانست داره

خنده ي نيشداري كردو گفت : هرچي كه هست عصر مزخرفيه

يه جورايي از ش خوشم اومده بود تلفيقي بود از سنت و مدرنيته با اسب آمده بود و از مزخرف بودن حرف مي زد وقتي سكوت طولاني شد شروع كرد به آواز خواندن شايد براي اينكه از سكوت فرار كند

" راسي راسي مكافاتيه اگه مسيح برگرده و پوستش مثه ما سيا باشه ها

خدا مي دونه تو ايالات متحد آمريكا چن تا كليسا هس كه اون نتونه تو شون نماز بخونه

چون سياها هرچي هم كه مقدس باشن ورودشون به اون كليساها قدغنه چون تو اون كليساها عوض ِ مذهب نژادو به حساب ميارن

حالا برو سعي كن اينو يه جا به زبون بياري هيچ بعيد نيس بگيرن به چار ميخت بكشن عين ِ خود ِ عيساي مسيح "*

گفتم : اين آواز برام آشناست كي خونده ؟

گفت: رفيقم يادم داد ، هموني كه جاي دو تا زخم ِ ناسور رو دستاش بود . آواز قشنگيه؟

گفتم : آره يه آواز بومي ِ قشنگ كه مي تونه كاركرد ِ غير بومي هم داشته باشه . حالا اون رفيقت كجاست؟

مسيرمون عوض شد آدم عجيبي بود

گفتم : از چه لحاظ عجيب بود ؟

گفت : يه روز كه در دل برهوت گيرافتاده بوديم و راهمان را گم كرده بوديم و اون اصرار مي كرد كه راه را درست آمده ايم و خوش باورانه فكر مي كرد كه درست هم ادامه مي دهيم من عصباني شدم و يكي خوابوندم توي گوشش ولي اون خيلي خونسرد صورتشو برگردوند و گفت اگر آرامت مي كند اين طرف هم بزن هنوز هم ياد جاي زخم هاش مي افتم حالم بد ميشه

غروب بالا آمده بود كه از كنارش بلند شدم تا بروم . بلنداي موهاي سياهش بر چهره ي غروب هاله اي سياه انداخته بود گفت : كجا ميري گفتم : خيلي كار دارم بايد برم ولي برمي گردم تو چي اينجا مي موني كاري نداري؟

همچنان كه لبخندي تلخ روي لبانش بود گفت : نه ديگه كاري ندارم مي خوام غروب را تماشا كنم غروب قشنگيه از كجا بدونم بر مي گردي ؟

گفتم مطئن باش برمي گردم چون نمي دوني چقدر دوست دارم پنجه لاي موهات بندازم و گره شونو بازكنم .

به آن سايه روشن جذاب و غريب كه  پشت كردم صدايش در نسيم پيچيد و رسيد به گوشم :

وقتي برگشتي يه مشت از اون واليوم ها كه گفتي برام بيار يادت نره ها .

 

* شعري از لنگستن هيوز

 

+ >  شیداب  | 

 

وهم نگاه  

 

شعرهايم را كه مي خواني

 

در خلوت مي نشينم و هزاران بار آنها را مي خوانم

 

تا رد ِ نگاه تو را كه لابلاي واژه هايم مانده

                                         

                                        دنبال كنم .

 

+ >  شیداب  | 

 

 

افطاري با آش خام و شورجعبه ي جادو  

 

سريالها ي ماه رمضان هم شده مثل زولبيا باميه كه اگه نباشه انگاري يه پاي بساط لنگه از سريالها فقط ميوه ي ممنوعه را با اشتياق مي بينم يه وجب خاك كه مصداق كامل بزن و دررو ست شكرانه هم كه نمي دونم چرا اينقدر اصرار داره اين برادر مثبت و مومن كه فقط منتظر ِ امداد غيبي ست را ببو گلابي نشون بده فعلا هم كه كارگردان مي خواد يه جوري اون خانم بي حجاب و خوش برو رو را به اين بچه مثبت وصله كند ولي خجالت مي كشه يا اينكه داره از لحاظ شرعي بررسي مي كنه . سيروس مقدم هم كه همچنان به ساديسم بازي هاش ادامه ميده و من نمي دونم چرا سيماي مهر ورز و فرمايشي اينقدر علاقه داره خلق الله را زور چپون كنه تو بهشت مي ترسم عاقبت ته بهشت سوراخ بشه و ملت ايراني ازش بريزن بيرون خلاصه اينكه اغما را چپ چپ نگاه مي كنم ولي ميوه ي ممنوعه يه حكايت ديگه ست فكر نمي كردم فتحي به اين زيبايي داستان شيخ صنعان را زنده كند و به نوعي از دل آن داستان يك قصه ي امروزي در بياورد بايد ديد اين بار فتحي با روايت جادويي اش چه مي كند .

 

دخترش گفت اي خَرِف از روزگار         ساز كافور و كفن كن شرم دار

چون دمت سرد است دمسازي مكن         پير گشتي قصد دلبازي مكن

شيخ گفتش گر بگويي صد هزار            من ندارم جز غم عشق تو كار

عاشقي را چه جوان چه پيرمرد             عشق بر هردل كه زد تاثير كرد

گفت دختر گر تو هستي مرد كار           چار كارت كرد بايد اختيار

سجده كن پيش ِ بت و قرآن بسوز           خمر نوش و ديده را ايمان بدوز

رفت عقل و رفت صبرو رفت يار         اين چه عشق است اين دردست اين چه كار

 

+ >  شیداب  | 

 

 

درد

 

دو تا دونه عرق از گردنم مي غلتد رو پشتم و هنوز به انتها نرسيده حس مي كنم ازگرماي تنم بخار شدند تمام تنم درد مي كند و موهاي سياهم چسبيده اند به پيشاني ِ خيس ا زعرقم . يك آن مهره ي پشتم تير مي كشد ، انگار بند بند وجودم را با فشار از هم جدا مي كنند .زمين را چنگ مي زنم اما زمين درون مشتم جا نمي گيرد

صدايت مثل مخمل كشيده مي شود روي تن برهنه ام وقتي كه مي گويي فقط چند دقيقه تحمل كن ،فقط چند دقيقه ،  واژه ي تحمل درون درد ذوب مي شود . هوا بوي خاك مرطوب مي دهد . درد كه  مي پيچد توي تنم بازويت را محكم مي گيرم وبعد انگار پوست خراش خورده ات را زير ناخن هايم حس مي كنم . دلم مي خواهد داد بكشم اما صدايم در نمي آيد خفقان گرفته ام و گلويم مثل زمين سوخته خشك است .يك لحظه خنكاي دستت را روي پيشاني ِ دم كرده ام حس مي كنم درد تا حلقومم بالا مي آيد ، بازويت را چنگ مي زنم و بعد چيزي از تنم جدا مي شود ، سبك مي شوم ، سبك ....صداي گريه اي حريرِ سياه شب را پاره مي كند . نيمه بيهوش صداي بي بي را مي شنوم كه مي گويد : مبارك باشه ، دختره .

 

+ >  شیداب  | 

 

 

بازي مدرسه

 

قصد آپ كردن نداشتم ولي چون لیلا  منو وارد بازي كرد بازيچه شدم . راستش ا زدوران مدرسه چيز زيادي يادم نمياد چون بيشتر دوران دبستان از تهران آواره ي شهرستان ها بودم اول دبستان شيفت بعد از ظهر بودم و وقتي ظهر مي خواستم برم مدرسه درعين ناباوري ديدم هيچ كس قرار نيست همراهم بياد و مجبور شدم بدون اسكورت برم مدرسه وقتي از مامانم پرسيدم كي بر مي گردم مامان براي اينكه به من دلگرمي بده گفت هروقت زنگ خورد من هم با عصبانيت رفتم مدرسه و زنگ تفريح اول كه خورد كيفمو برداشتم و رفتم طرف در مدرسه كه يه دفعه مستخدم مثل اجل معلق آوار شد سرم كه كجا ميري دخترم من هم گفتم خونه مون گفت الان كه نبايد بري حالا زوده گفتم مامانم گفت هروقت زنگ خورد ميرم خونه الان هم زنگ خورده خلاصه تا مستخدم اومد به خودش بجنبه يه لگد نثار ساق پاش كردم و از در زدم بيرون و الفرار البته دو تا كوچه بعد مدير و ناظم و مستخدم هوار شدن رو سرم و كشون كشون منو برگردوندن به مدرسه و همين باعث شد كه تا آخر سال موقع زنگ تفريح چشم ازم برندارن .

 

به علت كمبود ياران من هم رها و جیحون وآصف  و حامد را دعوت مي  كنم مزدشت  هم اگه تو باغ بود بياد اگر دوستان بازيچه نشدن يا قبلا بازيگر بودن به من ربطي نداره

 

+ >  شیداب  | 

 

 

ستاره تاريك ..... ستاره روشن

 

شبها وقتي از پشت توري ِ پشه بند به آسمون نگاه مي كرديم تو اون تيكه از آسمون كه تو قاب ِ چشمامون جا مي گرفت دوتاستاره ي روشن بود . بهش مي گفتم يكيش مال من يكيش مال تو .رضا يه نگاهي به ستاره مي كرد و بعد مي گفت : اوووووو.. خيلي دورن از هم اون ستاره تاريكه كه كنار ستاره توئه اون مال من مي گفتم : بابام مي گه ستاره هاي تاريك مُرده ن ولي چون نور ستاره هاي زنده ميفته روشون ما مي تونيم ببينيمشون پس يه ستاره ي زنده انتخاب كن .رضا هم با خنده مي گفت : خوبيش به اينه كه نزديك ستاره ي توام شايد يه روز ستاره ي من با نور ستاره ي تو زنده بشه .

 

+ >  شیداب  | 

 

 

 

حكايت بنده اي كه زبون نمي فهميد

 

حسابي از دستم كلافه شده بود با بي حوصلگي كه كمي عصبانيت اون تهش سوسو مي زد گفت : بهت ميگم نميشه حرف گوش كن گفتم : من كاري به اين كارا ندارم من دارم ميگم قضيه مرگ و زندگيه اين چيزي هم كه من مي خوام به همه ي زندگي من بستگي داره يه جور خوشگلي خنديد و گفت فكر نمي كني جمله ت اشتباه است ؟ گفتم چكار كنم از همون دوران مدرسه دستور زبانم خوب نبود حالا بهتره حرفو عوض نكني بالاخره چكارمي كني ؟ گفت اين خواسته ي تو سلسله مراتب داره همينجوري كه نميشه گفتم اي بابا دستگاه تو هم كه اسيره بوروكراسي بازي شده من به سلسله مراتبش كاري ندارم تو ميگي اجابت مي كنم اما به صلاحت نيست من هم ميگم هم اجابت كن و هم صلاحمو عوض كن آخه قربونت برم اين چيزا كه واسه تو كاري نداره كاره سه سوته  گفت ببينم اگه تو جاي من بودي چكار مي كردي گفتم نه قربونت من از همين جايي كه هستم راضي ام بيام اون بالا كه چي بشه تا يه بنده ي زبون نفهم و كج بستي كه مرغش هم يه پا داره عين خودم به پستم بخوره كه هيچ كاريش هم نتونم بكنم بالاخره چي شد؟ گفت حالا برو فردا بيا گفتم اي بابا اينجا هم كه شده مثل اداره هاي تهران گفت ديگه داري روتو زياد مي كني ها ، اون پايين بابت يه وام پونصد هزار تومني يه ماه هرروز چند طبقه رو بالا و پايين مي كني حالا به ما كه رسيد.... گفتم باشه قربونت هم ميرم نوكرت هم هستم فقط جون هركي كه دوسش داري كار مارو زودتر راه بنداز يادت نره ها.

 

 

+ >  شیداب  | 

 

 

 

 

عصر باروني

 

داشتم آهنگ فرزاد فرومند را گوش مي كردم :

 

عصر اون روز زير ِ بارونو بهِم برگردون

 

آهنگ بسيار زيبايي ست ، من هم هوس كردم يك شعر باراني بنويسم شايد پاييز هوس باريدن كند.

 

باز بوي بارون اومده ، يادتو همراش مي بينم

بي تو ولي چه فايده

                  پرسه زدن تو اين هوا

رگاي خونه خيس عشق  

                من ولي تلخ و غمگينم

 

+ >  شیداب  | 

 

 

گره

 

نگاهم كه به نگاهش گره مي خورد بند دلم پاره مي شود

 

نمي دانم گره نگاهش را محكم كنم يا بند پاره ي دلم را گره زنم .

 

+ >  شیداب  | 

 

 

 

يازدهمين قدم

 

وقتي پيشنهاد احمقانه شو شنيدم خنده م گرفت چون هميشه فكر مي كردم تو مال مني يعني مطمئن بودم .بهش گفتم دوئل ؟ مگه اينجا تگزاسه از خودش مي پرسيم وقتي نگات كرديم سرتو انداختي پايين دل من هم هُري ريخت پايين من ِ احمق زيادي مطمئن بودم شايد هم زيادي خوشبين گفتم قبوله دوئل مي كنيم . هراسون سرتو آوردي بالا اول به من نگاه كردي و بعد به اون ميدونستي تيرم خطا نميره نگرانش بودي ولي چيزي نگفتي . پشت به پشتش وايستادم فقط ده قدم مونده بود تا به تو برسم خودت شمردي يك .. صدات مي لرزيد دو.. چقدر خوش باور بودم سه... پنج.. هفت.... يعني اين همه سال به باد دل بسته بودم هشت.... هرچي به ده نزديكتر مي شد ي نفست بيشتر بند ميومد نُه... صدات بد جوري مي لرزيد فقط يه قدم ، يه قدم با تو فاصله داشتم  ده... حس كردم صدات خفه شد بايد مي گذشتم به خاطر تو ، يازدهمين قدمو برداشتم كمرم تير كشيد، افتادم ، تو يه قاب كج ديدمت انگاري دويدي طرف من  رسيدنت رو .......  .

 

+ >  شیداب  | 

 

 

 

صد چمن خون داديم خون بهامان با كيست ؟

 

جنگ ، تصوير خونين كودكي هاي من و پرسش بزرگ جواني ام . هشت سال دفاع و نوزده سال حرف ، مقاله ، ، عكس ، فيلم ، داستان ..... و ديدن نسلي كه هنوز از جنگ باقي مانده است نسلي روي ويلچر نسلي با يك پا با يك دست نسلي بي چشم ، نسلي افتاده روي تخت ، نسلي فراموش شده در كنج خانه و نسلي زنده با خاطرات خاكريز ، شبهاي خط مقدم ، وداع با هرآنچه كه پشت سر است و عزيزاني كه رفتند و بازنگشتند .

چشماني خيس از اشك بر مزار بي جنازه اي هنوز ضجه مي زند و دستي هنوز به دنبال نيمه ي گمشده ي يك پلاك شكسته مي گردد و دستاني هنوز براي تلي از استخوان و سنگ و پارچه ، گور خيالي مي كنند .تصوير حقيقي ِ جنگ رو به زوال مي نهد و تصويري عاريه اندك اندك جاي آن را مي گيرد.هشت سال دفاع مقدس ، تنها پيامد حقيقي ِ اين نوزده سال همين واژه است و باقي همه پوچ . واقعيت پيكرهاي بي سرو سرهاي بي چشم و چشم هاي هنوز منتظر را زير خاكريزهاي شلمچه ، قصر شيرين، دهلران .... مدفون كردن كار ساده اي نيست اما مدفون كردند . نسل ما دفن تقدس ناب را با چشمان خود ديد و نسل بعد از ما با گوشهاي خود شنيد اما براي نسل بعد تر چيزي جز گوري گمنام و مجهول نخواهد ماند.

گوشهاي پدر هنوز پُر است از انفجار خمپاره و نارنجك و پس ِ چشمان هميشه بسته ي برادر تصوير پوتين هاي بيگانه اي كه خاك را آلوده مي كنند . در ذهن برادران ما قامت همبازي ِ كودكي ها و همدم تنهايي ها برخاك مي افتد و تكرار مي شود تكرار تكرار تكرار... و پدران ما هنوز سوغات دشمن را سرفه مي كنند . نفرين در گودال گلوي مادر رسوب مي كند و چشمان پدر در سياهي ِ انتظار بي نور مي شود و بهاي خون برادر بهاي خون پدر نان ِ سفره ي بي عشق . تقدس دفاع آلوده مي شود با چفيه با اسب سفيد با سوار موعود و نسل بعد از من از تقدس ناب مي گريزد زيرا ناب و مقدس بودن دفاع را باور ندارد تقدس بر چهره ي نسل بعد رنگ خون مي پاشد رنگ ريا نه رنگ عشق و ايمان و اعتقاد و معنويت ما بي جنگ تاراج مي شود و عشق و ايمان و خاك مقدس ما بدون ريختن حتا يك قطره خون تاراج مي شود .

 

+ >  شیداب  |