تبليغاتX
(.......
 

 

 

 

تصويري در مه

 

بعد از پست قبلي كه حرف و حديث زيا د داشت فكر كردم بد نيست يه قطعه شعر كوتاه بگذارم شايد بيشتر براي آرامش خودم

 

كام مي گيرم از خيال لبت

 

گيج گيجم ميان حلقه حلقه ي دود

 

اون كه ته كشيد و خاكستر شد

 

تو نبودي ، خيال بوسه ت بود

 

 

+ >  شیداب  | 

 

 

  و خداوند پشيمان شد كه انسان را برزمين ساخته بود و دردل خود محزون گشت.(سفر پيدايش باب ششم)

 

_ آه... گفتي گل ، زود برخيز ابليس ، برخيز و برو خاك بياور خاك مرغوب خاك رس، مي خواهيم مجسمه بسازيم.

- مجسمه؟ مجسمه ديگر چيست؟

_ مجسمه يك چيزي ست شبيه خودمان

- خب مي خواهيد اين مجسمه را بسازيد كه چه بشود؟

_ مجسمه اي مي سازيم به صورت خودمان بعد زنده اش مي كنيم تا تنهايي ما را پر كند اسم اش را هم ميگذاريم آدم.

- هرچه شما بفرماييد اما فكر نمي كنيد بكار بردن خاك خوب براي ساختن اين مجسمه درست نباشد.

_ براي چه اين را مي گويي مي خواهي تمرد كني؟

- نه حضرت سلطان غلط مي كنم سرپيچي كنم فقط مي گويم اگر او را از خاك خوب بسازيد شايد به شما فخر بفروشد در ضمن بهتر است خاك رس ها را براي ساختن كاسه بشقاب و ليوان نگه داريم . اين آدم را از گل نامرغوب بسازيد كه بعدها يه وقت فكرهاي ناجور به سرش نزند.

_ ها ، راست مي گويي، آفرين برتو! پس برو خاك نامرغوب بياور اصلا برو لجن بياور ما او را از لجن مي سازيم.

 

 

                                 و بدينگونه بود كه خداوند آدم را از گل متعفن و لجن آفريد و از روح خويش دروي دميد تا همدم تنهايي اوشود.

 

+ >  شیداب  | 

 

 

مانند فاخته براي انصاف مي ناليم و نيست

 

انتظار نور مي كشيم و اينك ظلمت است

 

+ >  شیداب  | 

 

 

 

خلسه ي رويا

 

چشمان رويايي ات را مي بوسم ، در رويا

موسيقي ِ بلند ِ شب را بر روي گيتار مي ريزي

و من پشت حسادت زخمه ي سازت موسيقي ِ ديشب ات را پاكنويس مي كنم ، در رويا

نگاه قاب شده ات را گُر مي گيرم

و انتظار را در بالش هق هق مي كنم ، در عذاب ِ بيداري

 

+ >  شیداب  | 

 

طواف

 

افتاده کنار تخت ٬ طرح چشمات تو ی قاب

من پی ِ نامه ت می گردم٬ لای خروارها کتاب

بیگانه٬ نیچه٬ مولانا بین هیچ کدوم نبود

پل ِ بین کفرو ایمان شده رو سرم خراب

پیداش کردم اینجا بود٬ بین کتاب ِپُر ِ تردید

لای ترس و لرزی که یه عمره مونده بی جواب

گفته بودی پیدا کردی جواب شک منو

توی نامه ت گفتی امشب منتظر بمون نخواب

فنجون قهوه رو میز بُهت نگام رو تلفن

پشت ِ اشک لرز ِ چشام خطت شده پر پیچ و تاب

چقدر حوصله دارن عقربه های ساعتم

انگاری افتاده دور گردن دقیقه ها ٬ طناب

ساعت شماطه دار رو هفت صبح زنگ میزنه

خبری نشد ازش٬ صبح شد٬ پاشو برو بخواب

چند شبه که غرق شک کابوسام ُ رج می زنم؟

تقویم ِ دیوار میگه شبا گذشتن پر شتاب

فنجون ِ قهوه رو بر میگردونم ٬ هیچ نقشی نیست

به جز تصویر طواف ٬ دور  ِ حصار ِ یه سراب

 

+ >  شیداب  | 

 

 

خيلي دور ... خيلي نزديك

 

.... گفتم ديروز به تو نرسيده ام كه امروز رفته باشم

من از آغاز از نخستين ديدار در كنار تو مانده ام

گفتي هوايم را از صدايت پر كردي و يك روز بي خبر صدا را بريدي و رفتي

گفتم دور يا نزديك چه فرق مي كند اگر صدا را مي شنوي .......

 

فاصله در نگاه ماست

 

شناسنامه هاي گوگوش نقطه ي اوجي بود كه بعد از آن هرچه شنيدم آواي سقوط بود .

 

+ >  شیداب  | 

 

 

تنهايي

 

نمي دانم اين مطلب را كجا خواندم اما عجيب زيباست

 

عبور يعني

 

لحظه هايي كه مي روي

 

سالهايي كه مي مانم

 

+ >  شیداب  | 

 

 

 

آب نبات چوبي

 

دوستي ِ ماهم با يه شكلات شروع شد يعني با يه آب نبات چوبي. نگام كرد منم نگاش كردم منو نمي شناخت منم نمي شناختمش اما يه چيزي تو نگاه هردومون بود كه باعث شد فكر كنيم همديگه رو مي شناسيم اون تنها بود منم تنها بودم. من يه آب نبات چوبي بهش دادم ، كلي ذوق كردو گفت من مي ميرم واسه آب نبات چوبي بعد در كمدشو باز كرد و آب نباتشو قايم كرد تو كمد گفتم پس چرا نمي خوريش ؟ خنديدو گفت مي خوام نگهش دارم واسه يادگاري خنديدم اون هم خنديد. بعد ديگه نديدمش خيلي روزا گذشت و نديدمش دفعه بعد يه روز برفي بود كه ديدمش اون هنوز تنها بود منم هنوز تنها بودم يه آب نبات چوبي بهشت دادم خنديد و گفت دوستيم باهم ؟ گفتم نه گفت اي داد ِ برمن ، خنديدم. آب نبات چوبيشو بازم نخورد و قايم كرد گفتم چرا نمي خوريش گفت مي خوام نگهش دارم گفتم حتما واسه يادگاري گفت نه واسه روز آخر روز آخري كه خواستي بري دوتايي باهم مي شينيم و مي خوريمش يه ليس تو مي زني يه ليس من و من اونقدر معطلش مي كنم كه هيچ وقت تموم نشه خنديدم اون هم خنديد. ميدونستم موندني نيست بهم مي گفت چقدر چشمات پريشونه مي گفت مي خوام پريشوني ِ چشماتو خراب كنم نمي تونستم بگم به خاطر اينه كه تو دلت با موند نيست چون آب نبات ها رو گذاشتي براي روز آخر چون مطمئني يه روز بالاخره روز آخره . يه چيز غريبي ما رو به هم وصل مي كرد شايد تنهايي من شدم همه ي هستي ش اون شد همه ي وجود من اون عاشقم بود و قسم مي خورد كه عاشق ِ من ولي دوسش داشتم صادقانه دوسش داشتم  اون رفت ولي من موندم اون بي عشق رفت ولي من با دوست داشتن موندم حا لا ديگه نيست كه بهش

آب نبات چوبي بدم اما هروقت دلم واسش تنگ ميشه خيلي خيلي زياد اندازه ي دنيا يه آب نبات براش ميذارم تو كمدم ولي من هنوز نمي دونم كه اون آب نباتاشو خورده يانه شايد هم گذاشته براي روز آخر اگه هنوز نخورده باشه يعني يه روز برمي گرده چون خودش قول داد آب نباتاشو با هم بخوريم شايد هم يادش رفته باشه كه آب نبات داره . خدا كنه كه يادش نرفته باشه خدا كنه كه آب نباتاشو نخورده باشه .

 

+ >  شیداب  | 

 

 

چاي در غروب جمعه روي ميز سرد مي شود

 

كتاب آخر احمد رضا احمدي چنگي به دل نمي زند نه تصوير زيبايي نه اتفاق نابي و نه تاملي عميق .احمد رضاي عزيز اين كتاب را به مسعود كيميايي تقديم كرده  در تمام كتاب فقط دو سه لحظه ي ناب يا فتم و قطعه زير يكي از آن لحظات است:

 

به كنار آينه مي برمت ، مي بوسمت

صبح كه من براي تكه اي نان از خانه به كوچه مي روم

تو در خواب هستي

در شب هاي بمباران چنان ترا بوسيدم كه گمانم ابر باران شد

در آن بندر مه آلود نه گل بود نه اميد بود

ما غرق شدن زنان و مردان را در مه مي ديديم

بوسه هاي ما نه گزاف بود نه دروغ بود

پناه بود.

........

 

+ >  شیداب  | 

 

 

وقتي هويت را در نام مي جويد

 

هر بي نشان نا چار صد ياوه مي گويد

 

 

نمي  دانم بعضي آدمها واقعا در عالم هپروت سيرمي كنند يا اينكه خودشان را زده اند به كوچه ي علي چپ يكي نيست به اين آقا بگه شما لطف كن و در يك سطر مفهوم هنر و روشنفكر را توضيح بده بدون اينكه بخواهي ا زروي دست ديگري بنويسي يا اينكه شما يك مصرع فقط يك مصرع از استاد جنتي عطايي براي ما بخوان يا اينكه اصلا به عنوان يك ايراني بيا و اندكي از اصالت ايراني حرف بزن وگرنه از گُرده ي ديگران بالا رفتن و با ديدن كدخدا ده را چاپيدن كه هنر نمي خواهد اي كاش اين تحليلگر چيره دست مي توانست فارغ از نام و نان بنشيند و يك بار ديگر پرومته در اوين را بخواند البته اگر تا حالا به طور كامل خوانده باشند.يا اينكه بفرمايند چرا عناصر نا سرسپرده و زندان ديده و شكنجه شده اي مثل شاملو هرسال سنگ قبرشان مورد هجوم كينه قرار مي گيرد.

 

+ >  شیداب  | 

 

 

 

شبهاي بي اميد مرگ باورها بود

 

مي ترسم از شبهاي يلدا مي ترسم

 

كفرم من ،عصيانم، شيطاني بي توبه

 

مي ترسم از روز بي خدا مي ترسم

 

 

+ >  شیداب  | 

 

هیچ پخته شدنی در کار نیست ما از ذهنیتی خام به عینیتی سوخته رسیدیم

 

 

 

مضطرب و پريشان بود و عرق سرد تمام تن اش را قطره قطره مي كرد خاطرات گذشته مانند طناب دار به دور گردن اش آويخته بود و آرام آرام نفس اش را به شماره مي انداخت تمام وجودش

 

پراز فرياد شده بود اما به جز صداي شوم ساعت هيچ چيز نمي شنيد و انعكاس صدايش گويي درهزار توي زمان گم شده بود. بغض ِ بي گريه حنجره اش را مي فشرد سالها بود كه مي فشرد

 

ديرگاهي بود كه ديگر مجال هيچ چيز باقي نمانده بودش. شك ، ايمان اش رامتزلزل كرده بود و يقين تعبيري محال مي نمود . نمي دانست از خاطره ي هذياني ِ چه كسي چكيده است .

 

و اكنون خاطرات بي رحمانه به جان اش چنگ انداخته بودند . بر درگاه خداوند گريست اما خداي او ديرگاهي مي شد كه به خوابي عميق فرو رفته بود تا ذهنيت مفلوك ديگري را عينيت بخشد

 

با تمام وجود مي خواست در خواب خدا چنگ زند و تكه هاي پاره شده ي ذهنيت اش را در زير پا له كند اما تواني ديگر نمانده بود . جام لبريز صبر در انتظار قطره اي دهان گشوده بود

 

و يك قطره ، تنها يك قطره به فاجعه ي سرريز شدن مي رساندش . چشم هايش را بست تا به فاجعه ي ديدن نرسد اما قطره ي آخر بي هيچ انديشه اي فرو چكيد تاريكي ِ مطلق تنها هديه ي

 

رايگان خداي او بود . سياهي محض پايان خواب ِ خداي او بود و آن سوتر خداي ديگري از ذهنيت خام به عينيت سوخته رسيده بود و خستگي ِ ظلمي ديگر را از تن به در مي كرد .

+ >  شیداب  | 

 

 

پسته دزدي

 

 

وقتي از پله هاي كاهگلي ِ باغ رسيديم به پشت بوم هر دو نفس نفس مي زديم . رضا بلوز شو زده بود تو شلوار كردي طوسيش و پسته هايي كه تند تند از باغ چيده بوديم را ريخته بود تو بلوز ش ،رو شكمش باد كرده بود و قيافه ي خنده داري به هم زده بود از بالاي ديوار به پايين نگاه كردم  دو سه متري ارتفاع داشت رضا گفت زود باش بايد بپريم الان يه نفر ما رو مي بينه ها گفتم خيل خب دستپاچه م نكن اول تو بپر . چند قدمي رفت عقب و درست پريد رو كپه ي خاك پاي ديوار وقتي بلند شدو شلوارشو تكون داد پسته ها از پاچه شلوارش ريختن رو خاك همينطور كه داشت پسته ها رو جمع مي كرد خيلي خفه داد زد بپر رو اين خاكا چيزيت نميشه گفتم باشه هولم نكن با دوتا دستم دامن ام را كه پر از پسته بود محكم گرفتم و پريدم و از شانس كج ام  كنار كپه ي  خاك خورد م زمين و پام پيچ خورد و پسته ها هم  ولو شدن رو خا كا رضا اول با ترس نگام كردو بعد زد زير گريه در حالي كه مچ پامو مي ماليدم گفتم من افتادم تو چرا گريه مي كني در بين هق هق گريه گفت : آخه پسته هامو ن قاطي شدن الان تو جر مي زني و بيشترشونو واسه خودت بر ميداري .

 

+ >  شیداب  | 

 

 

كتا ب ( مو لاي درز فلسفه ) را مي خواندم ، اردلان عطار پور

 شوخي هاي جالبي با مشاهير كرده يكي از آن شوخي هاي

بامزه درباره ي داروين است داروين بعد از تحقيقات خود اعلام

 كرد : مردم ! باباهاتون ميمون بوده . ميموني د ر جواب داروين

گفت: ما هزاره ها در هزار ، نسل در نسل ، تنزل كرده ايم تا به

انسان رسيديم و حالا آدم ، اسم اين تنزل را تكامل گذاشته

است .و ميمون ديگري گفت : خيلي مسخره است بعضي آدمها

ما را مي كشند تا بخورند در همان حال روز پدر و مادر دارند.

 

+ >  شیداب  |