در گذرگاه درد
خسته و زخمي و تلخ
يه مسافر اسير
اسير ِ خورشيد مرگ
دستاي غريب و سرد
خنده هاي تلخ و زرد
يه نگاه شبزده
بارون و برف و تگرگ
پشت اعتماد به دوست
سوزش ِ دشنه ي مرگ
ما كه عمري ساقي ِ ميخانه بوديم اي دريغ
به سلامتي ِ ما كسي يه پيمانه نزد
دو چشم درشت و سياه در پشت پنجره به تصوير كشيده مي شود . چشمان عاشقي كه معشوق را مي نگرد ، چشمان شادي كه با ترديد سفر آميخته شده است . تصوير چهره ي معشوق از بين در نيمه باز خانه آخرين تصوير است . رد پاي مسافر در بين برفها پر رنگ است اما برف سبكسر زمستاني به خاطره ي معشوق وفا نمي كند .
بهار مي رسد تابستان رنگ مي بازد پاييز عريان مي كند و برف مي بارد اما هيچ زمستان ديگري رد پاي معشوق را به خاطر نمي آورد . شادي ِ چشمان درشت و سياه در پشت قاب پنجره محو مي شود انتظار بر شيشه ي پنجره غبار مي پاشد آخرين تصوير كهنه و مات مي شود اما روح آن چشمان درشت و سياه هنوز به آن تصوير وفادار مانده است .صداي انفجار سكوت خانه را
مي شكند سالهاست كه مي شكند اما هيچ كس نمي شنود و فصلها همچنان مي آيند و مي روند پس آن فصل مو عود كي خواهد رسيد؟
پس كدامين زمستان رد پاي رفتن را برخواهد گرداند. سالهاست كه هيچ قاصدي زنگ خانه را به صدا در نياورده . نه پيكري نه پاره ي لباسي نه پلاك شكسته اي و نه حتا استخوان غريبه اي غبار پنجره را پاك مي كند قاب پنجره مثل روز نخست مي شود اما آينه دروغ نمي گويد خط هاي عميق پيشاني ، فرو رفتگي ِ آن چشمان درشت و سياه و غبار سالها روي خرمن گيسوان اش كه هيچگاه دستي پريشانشان نكرد نه ، آينه دروغ نمي گويد . قامت خميده اش شلاق انتظار را باور نمي كند اما چرا هيچ قاصدي حتا خبر شوم هم نمي آورد . و اينك گمنامي ِ يك گور سهم سالها انتظارش .نمي داند كدامين خاك پيكر معشوق را در آغوش گرفته است نفرين بر لبان اش خشك مي شود نفرين بر سرزمين علي را روا نمي دارد ويراني ِ خاكي كه پيكر مقدسي را امانتداري مي كند نمي خواهد.اما هيچ ذهني سالها انتظار را تاب نمي آورد زمستان در راه است گامهاي معشوق باز مي گردند اما رنگ خون دارند پيكر بي سر در جلوي چشمانش جان مي گيرد چشم مي گشايد صداي انفجار در سكوت خانه حل مي شود . مي ماند. ديگر انتظار هيچ قاصدي را نمي كشد خاطره ي پلاك شكسته را از ذهن پاك مي كند و رد پاهاي رفتن را دنبال مي كند خاطره ي سنگين ِ نگاهي را بردوش مي كشد و به انتظار فصل موعود مي نشيند.
احمد رضا احمدي را دوست دارم ، خودش را بيشتر از شعرش اما اين بار اين شعرش را بسيار دوست ميدارم :
من انتظار نداشتم
با اين برف محض روبه رو شوم
من انتظار نداشتم
با اين عشق محض روبه رو شوم
اين مرغان خفته در لعاب كاشي ها
به ما اعلام مي كنند
اين عشق محض
در آن برف محض
آب مي شود
.........
اين عشق محض
اين برف محض را
در ميان ديوان حافظ مي گذارم كه بماند
تا كي بماند
نمي دانم
تا چند ساعت
نمي دانم .
« همانوقت که مرا گرفتيد ، رفت »
کجا رفت؟ . . . شلاق
« رفت برسر خاکِ آرزوهايش »
آرزوهايش کجاست؟ . . . شلاق
« زير شلاق شماست !
مسخره مي کني ؟! . . . شلاق . . . شلاق . . .
مهر انگیز رساپور
اين روزا اتاقك من شده يه آشفته بازار
يه طرف نقاب پاره يه گوشه خاطره ي يار
مرثيه پشت مرثيه سهم من از سرنوشته
شعر زندگيمو انگار نقاب مرگم نوشته
گيجم ازغوغاي بي حضورت
برتقدس نام ات دخيل مي بندم
خاطرات برسرزندگي ام مي بارد
چه ديرشك كردم
خانه ازرويايت لبريز مي شود
سرريزمي شود
غرق مي شوم
چه ناباورانه پيمان شكسته را
نفس مي كشم
روزخسته به كنج شب
پناه مي برد
چه خوش باورم من
دركجاي اين نقطه ی تاریکی
عهد شکسته ی دیگری را بند می زنی
مي بينمش
در ازدحام چهار راه
روان مي شوم در پي اش
پريشاني ِ موهايش در هياهوي شهر بلند است
ميگذرد از چراغ سبز
مي مانم پشت چراغ قرمز
محو نگاهم رد ِ عبورش را مي گيرد
و تا آخرين نگاه هاي غريبه مي ماند
ديگر هيچ چراغ قرمزي او را به من باز نمي گرداند
هيچ چراغ سبزي من را به او نمي رساند.
روز اول قلم را در مرکب فرو بردم و برکاغذ آوردم از آن خون برصفحه
جاری شد پوست کاغذ شکافت خون هزار کس در هر سطر می جوشید
هزاران کس که می دانستند جنگ بر سر عقیده نیست
بر سر زور و زر است.
طومار شیخ شرزین ( بهرام بیضایی)
امروز يكي از مجله هاي قديم را مي خواندم داستان كوتاهي از فريده خردمند مرا
مجذوب كرد داستان نويسنده اي كه موشي در اتاق خود دارد كه شب ها مي آيد
و تمام نوشته هايش را مي خورد و نويسنده در ذهن خود مجسم مي كند كه الان موش
در حال جويدن كدام داستان است و كدام كلمه را مي خورد آخرين قسمت اين داستان
كه به نظر من خيلي زيبا و شاعرانه ا ست را دراينجا نقل مي كنم:
.... به يكديگر انس گرفته ايم . او روزها ، نجواي آرام جويده شدن ِ روح
مرا مي شنود و من شب ها ، موسيقي آرام ِ جويده شدن ِ كاغذ ها و كلماتم را.
مي گريزم از سكوت سرد خويش
مي گريزم تا كه خود رسوا كنم
سخت مي ترسم از آن روزي كه من
ديگري را جاي خود پيدا كنم
بر ره شك و گمان حيران شدم
تا كه _ من _ باشم ولي سربي وسرد
يا كه بگذارم نقاب من هم شوم
گرم و داغ و آ تشين و پر زدرد
دير گاهي ست اين دو دست سرد من
خالي از گرمي ِ اطمينان شده
شعله ي وحشي ِعصيان هاي من
در نگاه خامُشم پنهان شده
اين كه مي بينم درون آ ينه
من نبودم من نبودم نيستم
اين تكيده، مات، من كي بوده ام
تو بگو اي آ ينه من كيستم
خواستم نفرين كنم خود را ولي
بغض هم در حنجره فرصت نداد
روزگار آواز عشقم را گرفت
قدره فريادي به من مهلت نداد
ديگر اكنون خسته ام خسته ترين
بايد انديشه سپارم بر سفر
آه اي ققنوس وقت سوختن
اين تن نفرين شده با خود ببر
ازش جدا شدم
- چرا؟
وقتي از سفر برگشت گفت دلم تنگ شده بود گفتم براي چي گفت: براي خونه براي وقتي كه كار مي كردي و من تماشات مي كردم
براي خط عينكت كه توي صورت مونده بود براي جوراباي هميشه لنگه به لنگه ت براي بوي رنگات براي چشما ي پف كرده ت
وقتي صبح از خواب بيدار ميشدي حتا براي اون كفش قرمزات كه بعد از خريدنشون كلي عصباني شدم
- خب اينا كه خيلي خوبه
خوبه؟ اون دلش حتا براي سوراخاي جوراب من هم تنگ شده بود ولي براي من نه
- خب تو يعني همه ي اين چيزايي كه گفته
اون مي تونست به جاي اين همه آسمون ريسمون بافتن يه كلمه بگه دلم براي تو تنگ شده بود گفتن اين يه جمله خيلي راحت تربود.
رو به معبد نگاهت
سكوتُ چله نشستم
واژه هام برات حقيرن
چله ي من يه بهانه ست
پشت ميله هاي تقدير
عاشقي از خاطرم رفت
سهم من يه برگ سوخته
سهم تو چه جاودانه ست
جام شراب ات را بین انگشتان ات می رقصانی فقط چند جرعه باقی
ست چه زود تمام شد حس می کنی هیچ وقت طعم اش را نچشیده
ای می خواهی فرصت اندک را حس کنی فقط به اندازه ی چند جرعه
بچشی اما ناگهان جام بلورین نازک از بین انگشتانت می لغزد و می
شکند و تو چند جرعه فرصت ات را با حسرت می نگری