به آدم معلوم الحالی مثل فرزاد حسنی و مانیفست خودش و برنامه ش
کاری ندارم اما دیشب خوب گفت فکر کنم حرف دل خیلی از آدمها را
برای اولین بار گفت سکوت آقای رادان دیدنی بود.
تیمور نیز لنگ لنگان فرمان می راند برستون جمجمه ها در باد
اما هنوز کوهپایه های تو پیداست
هنوز بیستون برجاست
زیر نویس : به دلیل پخش مستقیم فوتبال بین تیم ملی بورکینافاسو و ستارگان جاجرود سفلی برنامه کوله پشتی امشب پخش نخواهد شد.
منو نسپار به حریق خاطرات گُر گرفته
منو نسپار به روزایی کر همه دلم گرفته
منو نسپار به عذاب تیک تیک ساعت دیوار
منو نسپار به به غروب ِ پاییزی که غم گرفته
منو بسپار به صدای خوش ِ سازت رو ترانه
به عطر مست ِ نفسهات که همه تنم گرفته
منو بسپار به جنونی که تو رو مجنون ِ من کرد
که هزار لیلا برای دخیل دامنم گرفته
وقت ِ رفتن هرچی خواستی بگو اما این بار
منو نسپار به خدایی که تورو ازم گرفته
در زندگي ِ ما ايراني ها ادبيات نقش بسيار مهمي دارد اغلب ما وقتي راجع به
موضوعي سخن مي گوييم سعي مي كنيم مصرعي يا بيتي مطابق با موضوع به عنوان
شاهد و مصداق بياوريم ولي در اغلب موارد نمي دانيم ريشه ي آن بيت در كجاست و
پيشينه ي تاريخي اش چيست يابه عبارتي با تاريخ ادبيات نا آشنا هستيم و اين مي
تواند دلايل مختلفي داشته باشد كه شايد يكي از آن دلايل در دسترس نبودن منابع و
اطلاعات مستدل باشد يا ناقص بودن ادبيات ما مثل كتابهايي كه از اشعار سعدي
منتشر مي شود و ما نشاني از هزليات اش نمي بينيم يا بخشهاي اروتيك شعر مولانا
و...
و اين حذف شدن ها هم مي تواند دلايل ديگري داشته باشند كهدر اين مقال نمي گنجد
اما براي همه ي ما پيش آمده كه اشعاري به ظاهر عاشقانه و پر سوزو گداز و زيبا
خوانده ايم براين گمان كه شاعر براي معشوق خود سروده و گاهي اوقات ماهم از آن
اشعار استقاده مي كنيم در اين موضوع كه اين اشعار براي معشوق سروده شده اند
هيچ شكي نيست اما اين معشوق نه معشوق زن بلكه معشوق مرد است يعني شاعري
مرد براي معشوق مرد خود يا به عبارت بهتر براي شاهد خود سروده است مثلا يكي
از اين عاشقانه هاي بسيار زيبا تركيب بند معروف وحشي بافقي ست
دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد داستان غم پنهاني من گوش كنيد
وحشي بافقي همان شاعري ست كه براي اولين بار شعر واسوخت را وارد ادبيات كرد
ودر اين تركيب بند عاشقانه معشوق مورد نظر وحي مذكر است نه مونث و در
نسخه هاي موجود در ايران بندي كه گواهي بر مذكر بودن معشوق مي دهد حذف شده است
بند حذف شده اين است
اي پسر چند به كام دگرانت بينم سرخوش و مست زجام دگرانت بينم
مايه عيش مدام دگرانت بينم ساقي مجلس عام دگرانت بينم
تو چه داني كه شدي يار چه بي باكي چند
چه هوس ها كه ندارند هوسناكي چند
اما چرا وحشي بافقي و بعضي ديگر از شاعران و عارفان و صوفيان و... براي
معشوق مذكر خود شعر سروده اند و اصلا چرا معشوقشان مرد بوده است
شاهد بازي در ايران ريشه اي بسيار كهن و عميق دارد البته در دوران ايران باستان
اثري از شاهد بازي ديده نمي شود و گفته مي شود كه اين امر بعد از ورود تركان به
ايران باب شده است در حقيقت شاهد بازي از دو طريق به ايران وارد شده است يكي
از طريق يونانيان و ديگري از طريق تركان كه اين امر در نزد يونانيان قدمتي
طولاني دارد و البته نيزد آنها حنبه اي معنوي داشته كه به آن عش ق افلاطوني گويند
كه در آراء و نظريات ارسطو و افلاطون مي توان ديد اما درآن بخشي كه از طريق
تركان وارد شده جنبه هاي معنوي نمي تواند يافت.
البته در بين عارفان و صوفيان و بعضي از شعرا اين قضيه جنبه اي كاملا عرفاني
داشته و از روي هوي و هوس نبوده و در حقيقت آنها معتقد بودند كه عشق مجازي
پلي ست به سوي عشق حقيقي.
در مقابل كساني كه اهل شاهد بازي بودند مانند وحشي بافقي ، محتشم كاشاني احمد
غزالي جامي فرخي يزدي و.... عرفا و شاعران و صوفياني هم بودند كه مخالف
شاهد بازي بوده و آن را تقبيح كردند مانند سهروردي محي الدين ابن عربي عين
القضا ت همداني و از همه جالب تر نظر شمس و مولانا كه آوازه ي عشقشان
عالمگير بوده و هست در اين باره است كه آنها از مخالفان سرسخت اين امر بودند .
اما به خيل عظيم نظر بازان بايد نام حافظ و سعدي را هم افزود كه البته سخن گفتن
در باره ي اين دو شاعر مانند راه رفتن برروي لبه ي تيغ است ون اين دو در ادبيات
ايران مانند تابوهايي هستند كه حتا تلنگر زدن به آنها بسيار مشكل است اما حافظ خود
رد غزلي مي گويد:
در نظر بازي ما بي خبران حيرانند من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند
البته لازم به ذكر است كه در مورد اشعار سعدي كه در باره ي شاهد بازي سروده
گفته مي شود كه ازترس تهديد كنندگان مجبور به سرودن آنها شده است.
بحث شاهدو شاهد بازي و نظر بازي آنقدر وسيع است كه بازگو كردن آن در اين
فرصت اندك نمي گنجد و دليل نوشتن اين مطالب اين بود كه هميشه همه چيز آنگونه
كه ما مي بينيم نيست .
مشكلي دارم ز دانشمند مجلس باز پرس تو به فرمايان چرا خود توبه كمتر مي كنند.
برف سنگين شب قبل لختي ِ درختان خيابان را پوشانده است و هوا هنوز بوي برف
مي دهد وارد سورنا كه مي شويم
گرماي لذت بخشي پذيراي ما مي شود همانطور كه مي گفت دنج بودو خلوت، كمتر
كافي شاپي را در اين ساعت اينقدرخلوت ديده بودم
رنگ زرد كاشي ها زير نور چراغ ها گرماي مطبوعي به فضا
ميداد پشت آخرين ميز مي نشينيم
وقتي كلاه و كاپشن اش را در مي آورد موهاي بلندو پر كلاغي اش نمايان مي شود
انتهاي موهايش را با كش مشكي بسته
است چشمهاي درشت و سياه ا ش رو ي پوست سبزه اش چه خوش نشسته است اما
ريش باريكي كه چانه اش
را به دونيم كرده نمي پسندم، چهره اي شرقي اما نه ايراني، نمي دانم چرا اصالت يك
نگاه ايراني را درچشمهايش نمي بينم
نگاهي وحشي كه تا مغز استخوان رسوخ مي كند و آدم را اسير. بدون اينكه چيزي از
من بپرسد سفارش قهوه مي دهد و بالبخند مي گويد اينجا بايد با قهوه شروع كرد چون
هيچ سفارش ديگه اي فال حافظ كنارش نيست.
عطر رقصان و تلخ قهوه ي فرانسه حال ام را جا مي آورد طعم تلخ اش را مزه مي
كنم و فال حافظ را با همان نيت هميشگي باز مي كنم
من دوستدار روي خوش و موي دلكشم
مدهوش چشم مست و مي صاف بي غشم
در عاشقي گريز نباشد زسازو سوز
استاده ام چو شمع مترسان زآتشم
فال حافظ را تاريخ مي زنم و لاي دفترم مي گذارم، نگاهي به چهره ي نقاشي شده ي
توي دفتر مي اندازم مردي با چهره اي كولي
موهاي بلند ِ پريشان در باد و چشماني كه غمي معصوم را به تصوير
می كشاند اما نه در زمستان كه دربي پايان ِ
رملستان، چهره اي كه چند سالي مي شود بي جان افتاده است لاي برگهاي دفترم،
تصويري كه مرا تا اينجا، تا اين دنج گرم كشانده است
سربلند مي كنم و به چشمهايش خيره مي شوم اگر بادي باشد شايد
همين قدر موهايش را پريشان كند اما
نگاهش ، جستجو مي كنم، هيچ معصوميتي را نمي يابم.
در بلندای غزل من تو را بوسیدم
مثل یک یاس ِ سپید من تو را بوییدم
در تنم ریشه زدی من تو را روییدم
حنجره روزه گرفته ست عزیز
روزه ی عشق تو را ناب ترین
نام خود را بگذار بر سر سفره ی من
روزه ام را بگشا ای تو نایاب ترین
یاد آن خنده ی پاک در دلم می جوشد
همه ی خاطره ات قدِ باران شده است که رگم می نوشد
رو به محراب ِ غزل قامت عشق تو را می بندم
سوره ی پاک ِ تو را می خوانم
به همه مرثیه ها می خندم
پیچک ِ دردو غمت برتنم می پیچد
تو مرا می خندی من تو را می گریم
تو مرا می رانی من دخیل ِ حاجت بر درت می بندم
رفتی بابا بزرگ و تمام آن روزهای نقره ای را با خود بردی
رفتی بابابزرگ چقدر زود و تلخ
و ما چه زود به مرثیه نشستیم ما که در آغاز ِ غزلهایت بودیم
رفتی و میراث های بی بهایت بچگی را از ماگرفتند
رفتی و تمام لحظه های شیرین ِ آب نبات های چوبی در دهانمان
به طعم ِ گس ِ درد نشست
بعد از رفتن ات دیگر هیچ کس نخواست حتا بچگی مان را باور کندولی تو با بچگی مان زندگی می کردی
دلم به حال بچگی مان می سوزد
حا لا ما عقده دار آن روزها شده ایم که چرا اینقدر زود و ناگزیر
از رقص ِ بادبادکها خالی شدیم
ما چه زود به تب بزرگی نشستیم
و چه دیر به فاجعه شک کردیم.
دل دل ِ شب بی قراره
آخرین مرز تفکر
طناب و چوبه ی داره
می شکنه خواب شبارو
نعره ی شلاق نامرد
یه گل تازه شکفته
له میشه از سوزش درد
لب لاله پُر سکوته
انگاری هیچ وقت نبوده
واژه ای برای گفتن
رمقی برای رفتن
یه نگاه عاشقانه
پُشت سر در انتظاره
چشماشو رو هم میذاره
اما قلبش بی قراره
فریادش به خون نشست و
بی صدا از خاطره رفت
اون نگاه عاشقانه
به نگاه تازه دل بست
تیتر ِ فردا ترس و وحشت
سکوت و سکوت و نفرت
نه گلایه نه ترانه
زندگی کن بی بهانه
فیلمی فوق العاده خوش ساخت با صدابرداری افتضاح بازی روان و قابل لمس مسعود کرامتی در کنار بازی ِ اغراق شده و غیر قابل باور ِ فروتن چینش عکس های بدیع و روایت نویسنده در قالب دیالوگهای نه چندان شعاری بر روی تصاویر و رفت و برگشت های بی خبرو گاهی توهم آلود از باغ های کندلوس اثری قابل تامل ساخته است . قصد نقد کردن این فیلم را ندارم چون شاید لطف فیلم های معنا گرا در این باشد که مثل دریچه ای ست تا هر مخاطبی به فراخور دیدگاه و دلبستگی ها و دغدغه هایش از هر زاویه ای که می خواهد به فیلم نگاه کند و هر گوشه ای را هم که انتخاب کند بتواند مفهومی در آن بیابد و در حقیقت روایت خودش را از فیلم داشته باشد.
دراین فیلم عده ای بر روی عشق ِ کاوه و آبان توقف می کنند عده ای دیگر از عشق ِ آنان می گذرند و به مرگ می رسند و دسته ای هم فارغ از هر دوی اینها به پوچی و بیهودگی ِ زندگی و رمزو راز ِ مرگ می رسند اما در کنار همه ی اینها از جستجوی پریشان ِ سه مرد قصه شاید بتوان به این تعبیر هم رسید که عشق حقیقی اگر حتا سنگ قبری هم از آن نماند خاطره ای عمیق پررنگ و تازه باقی خواهد ماند.
اما طعم خوش این فیلم سکانس نماز خواند آبان است وقتی که او معبود را سجده می کند و عاشق(کاوه) معشوق(آبان) را عاشق با صدای بلند با معشوق سخن می گوید و معشوق معبود را زمزمه می کند و اوج این سکانس لحظه ای ست که معشوق دستان اش را برای قنوت بالا می برد و تمام صورت عاشق را می پوشاند کاوه می گوید بلندتر بگو من هم می خواهم بشنوم غافل از اینکه این زمزمه شورو حال است نه قیل و قال تا به فریاد برسد. عشق کاوه عیان است و عشق آبان نهان و این خاصیت عاشق است که فریاد نمی زند زمزمه می کند در عیان گریبان چاک نمی کند در نهان می سوزدو دم بر نمی آورد.
قامت به ننگ بستن در پشت دین فریبان
عاشق به مسلخ آورد قداره کش به خواری
سُجده به قامت یار این فرصت هم نداری
این شعر زیبا که ترجمه ای آزاد از شعر غاده السمان است را به خلوت لیلا تقدیم می کنم که دلش یک هم فریاد می خواهد
با گچ دایره ای برایم کشید و به من گفت:
درون اش بایست
و من پریشان در خیابانهای رو به دریا روان شدم
عصبانی به من پیوست
و خشماگین به چهره ی من خیره شد و گفت:
موضوع جدی ست و من باید بازگردم
و بایستم میان دایره ای که کشیده
درمانده و گرفتار
کوشیدم به او بفهمانم که من هم جدی هستم
اما من هرگز به او اجازه نمی دهم مرا زندانی کند
درون یک دایره ی گچی
نمی گذارم زندانی ام کند
روی دیواری روی زمینی روی صفحه ای
نه به نام خود نه به نام عشق اش
نه به نام شهرت اش و نه به نام هیچ کسی
قلب مرا بگیر و مانند سیبی بفشار
اما زندانی ام مکن درون یک دایره ی بسته
این منم اولین خوشبختی ترس آلود
همانا که حرف اول نام تو قسمتی از این دایره است
سعی نکن که آن را دور من بکشی
ساعت می گوید که زمان در گذر است
و گذشت زمان اسرار را فاش می کند
زمانی که در هیچ بعدی نمی گنجد
من از دایره بیزارم
و از مربع و مثلث نیز هم
و تمرد خواهم کرد از قانون مستطیل و متوازی الاضلاع
و هرچیزی که بسته باشد مانند زندان
تنها نقطه ی متحرک را دوست دارم
ولی خطهای موازی مرا آزار می دهند
به خاطر حرکتشان بدون هیچ برخوردی
فرار می کنم از تو به سوی ساحل دریا
تنها می ایستم و باگچ آزادی دایره ای می کشم غیربسته
باز از دوطرف
یک طرف به سوی دریا
و یک طرف به سوی افق
و ازدرون آن می روم به سمت دریا
دریا
دریا
دریا
به جرات می توانم بگویم نه تنها در ترانه که در نمایشنامه نویسی هم
استاد است :
اگه می تونستم یه نفرُ
با دستهای خود
به انتقام قتل عام تمام لحظه های خوشبختیم
بکشم
فکر کردم باید ترسید باید سنگر گرفت فکر کردم باید فرار کرد از همه از
سنگ و صخره از سایه و همسایه وقتی گفت برادر پناه!
بخشیدمش به سنگ و صخره پرتش کردم تو سایه و همسایه
گفت باید پرواز کنی باید به خورشید برسی ولی من عاشق من اما دلباخته!
گفتم من برای یه خانوار بوی نون می برم و کاسه شیر و خوشه انگور
من زمینی ام اما! عاشق خندید و.... چقدر شعرامُ دوست داشت.
ما هم به احترام خاطره ی ترانه هایت عاشق می شویم؟
وقتی چشمای ترانه از ترانه سوز نترسید
خاک خونه منُ رج زد خاک تبعید تو رو بلعید
برشی از یک داستان کوتاه
ساعت ۱۲ ظهر
کلاس مبانی فلسفه
بوی قیر مذاب توی بینی اش می پیچد صدای اذان می آید آرام می رود به سمت بشکه ی قیری که روی آتش قل می زند . سقف خوابگاه را می خواهند قیر گونی کنند چند ماه دیگر زمستان است.
صدای موذن به آخر اذان رسیده تمام وجودش پر می شود از لذت حضوری که نمی داند کیست و کجاست دستهایش را به داخل بشکه ی قیر فرو می کند .... اللهم صل علی محمد.....
سهیلا تازه شروع به نوشتن کرده مطلب بالا برشی کوتاه از داستان جدیدش است که من این داستان رو خیلی دوست دارم برای شروع فکر می کنم داستان خوبی باشد که از یک حادثه ی واقعی الهام گرفته
حتما بانظرات شما بهتر می شود
هو...... یا دلیل المتحیرین
آدم در دنیا تمام تر بود یا در بهشت؟
آدم در دنیا تمام تر بود چون در بهشت در تهمت خود بود و در دنیا در تهمت عشق پس گمان مبر که این از خواری آدم بود که او را از بهشت بیرون راندند آن از علو همت آدم بود که متقاضی عشق به در سینه ی آدم آمد و جمال معنی بر او کشف کرد آدم جمالی دید بی نهایت زیبا که جمال هشت بهشت در جنب آن ناچیز بود همت بزرگ وی دامن او را بگرفت که اگر هرگز عشق خواهی باخت بر این درگه باید باخت.
اما چرا آدم از بهشت رانده شد؟ میوه ی ممنوعه یا ابلیس در رخت مار؟
فرمان آمد ای آدم حالا که قدم در کوی عشق نهادی از بهشت بیرون شو که این سرای راحت است و عاشقان را با سلامت چه کار؟ که همواره عاشقان در حلقه ی بلایند .
اما چرا آدم؟ جبر بود یا اختیار؟
آدم نه خودش که او را بردند آدم نه خود خواست که او را خواستند چون جمال معرفت را به کروبیان نمودند همه در جمع افتادند و هیچ به مقصود نرسیدند ندا آمد که چون برای جمال معرفت کفوی پدید نیامد ما به فضل خود آدم خاک افکنده را برداریم و نامزد وی کنیم.
و این تازه شروع قصه بود.