تبليغاتX
(.......
 

dogviil

 

خوش باشيد با اين داگويلستان

 

 

وقتي نه راه پس داري و نه راه پيش ، وقتي كه يه راه بيشتر نداري و پناه مي بري به يه شهر فانتزي با آدماي واقعي كه همشون چپ چپ بهت نگاه مي كنن ( خب حق هم دارن لابد ، چون غريبه نديدن تا حالا ) چكار مي‌توني بكني ؟ وقتي كه بهت اعتماد ندارن بايد اعتمادشون رو جلب كني بايد بهشون بقبولوني كه تو خوبي و اين اصلن مهم نيست كه اونا خوبن يا نه ، اين اصلن مهم نيست كه به تو ثابت شده كه اونا خوبن يا نه ، براي اينكه بهشون ثابت كني خوبي مجبوري رختاشون رو بشوري براشون غذا بپزي ظرفاشونو بشوري براي پيرمردهاي كورشون آواز و شعر بخوني ( راستي اون پيرمرده بالاخره كور بود ؟ حس لامسه ش كه خيلي خوب كار مي كرد پست فطرت ) زميناشونو شخم بزني ، كون بچه هاشونو بشوري ، به بچه هاي بي ادبشون درس و مشق ياد بدي ، حالا بعد از اين مصيبت ها واست راي مي گيرن كه بموني يابري ( خير سرشون ) حالا ديگه بهت اعتماد كردن حالا ديگه مي‌توني بموني بعد از اين همه خرحمالي بايد هم بموني ، يه ديلاقي هم كه به خيار چنبر گفته زكي عاشق اين دخترك ميشه كه آبروي هرچي عاشق رو مي‌بره ، حالا ديگه وقتشه ، وقتشه كه سكه‌ي مردم داگويل بيفته بالا و چرخ بخوره عين سيب ، عين همون سيب‌هايي كه گِريس بينشون پناه گرفت تا به آزادي برسه ، سكه چرخ خورد و چرخ خورد و افتاد تو دستاي گريس ، اما اون روي كثيف و چندش آور و اصلي ِ سكه .

مردم همه جا يكي هستند ، خونخوار و وحشي مثل درنده ها ، اما توي يه شهر كوچك اونا رام تر و اهي ترند .

 

نماي شهر داگويل

 

حالا ديگه بايد مراقب باشي حالا وقتشه كه تمام هويت و احساس و روح و روانت رو بذارن زير پاشون و لگدت كنن ، بايد حواست باشه رو خيابوناي خياليشون پا نذاري ، بايد پشت درهاي خياليشون منتظر بموني ، تو نبايد از رو پل خياليشون رد بشي چون اهل اينجا نيستي ، آره اهل اينجا نيستي ، چون حالا يه گوساله اي ازت آتو داره ، حالا بايد همه جوره سرويس بدي اون خيار چنبر هم كه فقط پشت مرزهاي اين شهر فانتزي راه ميره و به كتابش كه قراره بنويسه فكر مي كنه اي ريدن به همچين عاشقي ......

نمي دونم اون سكانس شكستن عروسك ها رو چند بار ديدم ولي هربار اشك من در اومد و نمي دونم اون زنك چطورانتظار داشت كه اشك گريس در نياد ياد يكي از سكانس هاي فيلم كيشلوفسكي افتادم ( فيلمي كوتاه درباره عشق ) اون سكانس كه تومك ميره رو پشت بوم و دو تا تيكه يخ ميذاره رو گوشهاش ...

نمي دونم تحقير و كشتن احساس چجوري مي تونه از آدمي كه به خاطر عروسك هاي دست سازش اشك مي ريخت سنگ خارايي بسازه كه وقتي شهري با آدمهاي واقعي رو جلوي چشماش به رگبار مي بندن خم به ابرو نياره

اين فيلم رو كه مي ديدم مدام اين ترانه ي رضا صادقي تو گوشم بود :

توي اين غربت پر گرگ و هراس / دارم عين ماهيا جون مي كَنم

خسته م از تظاهر ايستادگي / جاي دندون هزار گرگ به تنم

اسلحه رو مي ذاره رو شقيقه ي همون خيار چنبر و بَنگ بَنگ

درست يادم نيست شايد هم بَنگ ... فكر كنم اينجوري بهتر باشه چون دوتا گوله حيفه كه حروم ِ اون خيار چنبر بشه .

شنيدم كه داگويل رو از رو كتاب دل سگ اثر بولگاكف ساخته شده هنوز فرصت نكردم اين كتاب رو بخونم يعني چند باري دست گرفتم كه بخونم ولي رو مودش نبودم و ولش كردم بدجور تو حس و حال فيلم بودم اميدوارم كتاب هم به خوبي ِ فيلم باشه

از داگويلستان فقط يه سگ مي مونه و بس

داگويلستان همه جا هست ، تهران ، ابرقو ، علي آباد كتول ، حومه ي لندن ، پاريس ، بور كينا فاسو .. چه ميدونم همه جا هست .....  

ما كدوم روي سكه ي داگويلستان هستيم ؟

 

 

+ >  شیداب  | 

 

 

 

در سراشيبي ِ تابستان به سوي پاييز 

 

هنوز جلوي در اتاق بابا بزرگ بودم كه ديدم خودش با دو تا ليوان چاي قيقاج كنان و آژير كشان اومد سمت در و گفت باز كن اون بي صاحاب مونده رو دستم سوخت

_ بذار من برسم چقدر مهمون نواز شدي .. سيني رو هم واسه اينجور وقتا گذاشتن

در اتاق رو باز كردم .. يا حضرت جرجيس !!... بمب افتاده اينجا ؟ بدتر از بار انداز من بود وسط اتاق يه لپ تاپ خوشگل ديدم كوله پشتيمو همونجا انداختم و نشستم زمين

_ چه لپ تاپ خوشگلي ... از كجا كف رفتي كلك ؟

بابا بزرگ يه نگاه قزن قورتكي ِ خفن ناك به من كرد .. گفتم خُُبه حالا نمي خواد تريپ يوحنا برداري بالاخره تو و رفقات رو مي شناسم ديگه ... داشت مي رفت بيرون گفتم هي گوساله كجا ؟من تازه اومدم ... گفت نديدم قابلمه غذات زير بغلت باشه بالاخره يه چيزي بايد كوفت كنيم يا نه ؟

_ آهان ا زاون لحاظ .. ببينم مگه شما اينجا از اون موتورها كه غذا ميارن ندارين ؟... تازه مگه اين ساعت مي خواي غذا بخوري ؟

بابا بزرگ گفت : مشنگ ميرم خرت و پرت بخرم ... هله هوله .. ميدوني كه چيه ؟

- اين يكي رو جون خودت بدجور حاليمه فقط بگو اين خوشگله عيب و ايرادش چيه ؟

يه ربعي داشت توضيح ميداد گفتم بي خيال بابابزرگ بگو ايرادش چي نيست؟ تو دو دقيقه سرو ته قضيه رو هم آورد .. خنديدم و گفتم زدي به كاهدون كه خره .. زد پس ِ كله م ... گفت چيزي نمي خواي بيرون ... گفتم نه .. چرا چرا .. آب نبات چوبي يادت نره .. پفك ، شربت معده ، عرق نعنا ، تمبر هندي .. بابا بزرگ : چه ربطي به هم دارن اينا ؟ گفتم ربطش تو بي ربطي شه 

يه چرخي تو بار اندازش زدم ... تلي از ته سيگار ، دشنه اي زنگ زده ، چشم گاوي در ديس ، سفره اي بوسيده ، برج لندن در مه ( عكس رو درميارم برج لندن رو مي خوام چه كار برج ايفل بايد باشه آخ اگه تو هم تو اين قاب بودي كه ديگه مي شد باقلوا ) چي مي گفتم؟برج ايفل در مه جان لنون در باران سها در بي حرفي رود سن در يك قاب .... متروي سن ژقمن قهوه ي سن ميشل پرسه اي در پيگل ...اما ، كافه ها بي لبخند ، اينو خوب ميدونم

بودا كه سرجاش بود .. كتابا زباد شده بود .. عكسا كم شده بود .. بلوز داشت مي خوند .. اِ ، عمو هدايت چرا رفته رو سقف ؟ فكر كنم دفعه ي بعد كه بيام رو پشت بوم يه صندلي گذاشته و عمو رو فرستاده اون بالا حموم آفتاب بگيره ...

بابا بزرگ برگشت با كلي خرت و پرت هنوز نيومده رفتم سراغ آب نبات چوبي ها .. مثل هميشه با سينما استارت زديم با موسيقي گرم شديم و با ادبيات گاز داديم و به بي خيالي كه رسيديم تخته گاز رفتيم تو فلسفه ... حالا مگه ول كن بوديم ...

_ قيييييييييز ... فكر بد نكنيد ... صداي موبايلم بود نمي دونم كي بود اس ام اس داد ... اسمارتيز هات يادت نره ... ول كن هم نبود ... دو سه تاشو انداختم بالا ... بابا بزرگ هم دو تا انداخت بالا ... گفتم : اِ نا قلا اسمارتيزاي تو چه خوش آب و رنگه يه دونه بده ببينم چه مزه ايه ... گفت تضمين نشده ست ها ... گفتم بي خيال تضمين سيخي چند ؟  ... دراز كشيده بود رو زمين و سيگار دود مي كرد بسته ي سيگارشو مينداختم بالا گفتم مي خوام ببينم چند تا چرخ مي خوره گفت خره اون سيبه كه چرخ مي خوره نه پاكت سيگار ..  گفتم دنيا خر تو الاغي كه  هست شايد پاكت سيگار هم چرخ خورد چند دقيقه اي سكوت كرديم و بعد گفتم :  بابا بزرگ مشكل كجاست چرا مثه خر تو گل وا مونديم ؟... يه نگاه به عكس عمو هدايت انداختم گفتم راه درست رو اون رفت.. يه نگاهي هم به عكس بودا انداختم : يا اين  يكي ؟... جوابي نداد ... گفتم گوساله با توام، گفت : هيچ كدوم مشكل اينجاست اشاره كرد به سرش  گفتم نه مشكل اينجاست اشاره كردم به  قلبم .. سرشو چرخوند گفت كجا ؟ گفتم دير رسيدي ديگه حال ندارم بگم ... بالش رو پرت كرد طرفم .. كتاب هايكوها رو پرت كردم طرفش ... گفتم يادته يه اتاقك داشتي ؟ يه دفعه عين ملخ جست زد و نشست .. گفتم هُششششش چته عين خر جفتك ميندازي ... گفت آره يادش به خير يادته ؟ چقدر خوش بوديم چقدر خر بوديم چقدر مشنگ بوديم اون روزا ... منم جست زدم و از رو تخت اومدم پايين و پهن شدم رو زمين ... گفتم حالا برو دو تا قهوه ي غليظ درست كن تا حس نوستالوژيمون حسابي بره بالا منم مي گردم و يه آهنگ تريپ غم پيدا مي كنم و مي شينيم و هاي هاي گريه مي كنيم خوبه ؟ كتاب هايكوها رو كه پرت كرده بودم پرت كرد تو سرم بالش رو پرت كردم طرفش گفتم جون بابا بزرگ دلم مي خواد بزنم پس گردنت مثل اون روزا اصلن شديم عين اون روزا خردرالاغ يادته ؟ فقط دو تا قهوه ي بي شيرو شكر  كم داريم

شب بالش رو دادم دستش و گفتم شرمنده بايد بري تو هال بخوابي مي توني اين لپ تاپي كه كف رفتي هم با خودت ببري من مي خوام وبلاگم رو آپ كنم با اين كامپيوتر ذغالي ت كار دارم ... گفت خيلي الاغي تو هنوز اون باطل در باطل در پيت رو داري ؟ گفتم نه تبديل به هيجده چرخش  كردم دادم بوق بنزي هم واسش وصل كردن فقط حيف كه مسافرام كم شدن ناي بالا اومدن ندارن .. گفت عيب نداره عوضش اونايي كه ميان بالا پاي ِ سفرن  ...آخرين پاتكش هم زدوبسته ي سيگارشو پرت كرد طرفم ...  نشستم پشت مونيتور به اون روزا فكر مي كردم واقعن خوش بوديم علي بي غم به ما مي گفتن چرا نمي تونيم چرا نمي تونيم عين آدم زندگي كنيم ؟چرا نمي تونيم عين آدم دو كلمه با هم حرف بزنيم؟مگه يه سر چقدر سنگيني داره كه نمي تونيم رو شونه هامون تحملش كنيم؟مگه چي ازمون كم ميشه كه گوشمون رو دربست بذاريم در اختيار اوني كه دلش سنگين شده از حرف كه يه چيزي مثله سيب فندق گردو اصلن بگو چغندر يا هر كوفت ديگه تو گلوش گير كرده؟ مگه قراره چقدر تو اين دنياي كوفتي زندگي كنيم كه اينقدر برج و بارو دور خودمون كشيديم ؟چرا اينقدر بين خودمون فاصله انداختيم؟ چرا داريم عين گوسفند فقط دورو وَر ِ خودمون نشخوار مي كنيم؟ چي ازمون كم ميشه اگه مي تونيم دست نوازشي رو سر يكي بكشيم؟ اگه با گفتن " دوسِت دارم " يكي رو به سرخوشي مي رسونيم چرا خر بازي در مياريم و همين جمله رو دريغ مي كنيم ؟.. گذاشتيم براي كِي ؟ براي تو گور ؟ چرا تا فرصت هست دستامون رو تو دستا ي هم گُم نمي كنيم قبل از اينكه دستامون تو دستاي سرد گور گم بشه .... گم بشيم .. گم بشيم همه مون اگه نمي تونيم مرحم و محرم باشيم براي درداي هم ...

پستچي برقي ميگه دوتا نامه داري ..باز مي كنم ..يكي هم انگاري از اون سر دنيا دلش گرفته .. نشسته و خاطره هاش رو زيرو رو كرده و شايد تو سرو كله ي يكي هم زده انگاري يكي هم اون سر دنيا مثل ما به مرض يادته يادمه گرفتار شده .. نوشته :

گم و گيج و تلخ و بي گذشته ام

توي شهري كه پناه داده به من

از كدوم طرف ميشه به هم رسيد

به كدوم لهجه تو رو داد بزنم

تو نامه ي دوم هم فقط اين رو نوشته :

تو رو پيدا كردم امشب بعد شبهاي مصيبت

بعد ِ دل بريدن از من بعد ِ دل بستن به غربت

روي compose  كليك مي كنم  ... دل دل مي كنم ... انگشتم رو ميذارم رو لبم و ميذارم رو مونيتور و رو اون ضربدر قرمز كليك مي كنم مرده شور اين كليك ها رو ببرن كه شده تمام زندگي ِ ما  ... قول داده بودم ، گره بي گره .

اينجا رو كه ديگه سوت و كور شده آپ مي كنم .. اصلن نمي دونم اين جفنگيات به درد كي مي خوره ؟ دراز مي كشم رو تخت بسته ي سيگار بابا بزرگ رو ميندازم هوا ببينم چند تا چرخ ميخوره ........مي خوام ببينم دنيا چقدر خر تو خر شده كه بسته ي سيگار چرخ بخوره عين سيب ؟ يه سيگار از توش مي افته .. درست رو صورت من.....

 

کنج ِ دنج ِ آرامش ِ من

 

+ >  شیداب  | 

 

به دنيا نيامده ايم كه دلتنگ هم باشيم

 

عاقبت آن روز رسيد . آن روز كه پشت اش سه ماه كش و واكش بود . سه ماه اصرار و انكار . اصرار از من و انكار از تو . از من اصرار بود كه مي دانستم سهم تو بيرون از اين سرزمين و جغرافياي آشناي اش  است و انكار از تو كه مي دانستي براي پيدا كردن سهم ات بايد قيد اين گربه ي دوست داشتني را بزني اما نمي دانستي قيد دلت را هم بايد بزني يا نه ؟ مني كه مي گفتم اين دو خط ، اين دو رشته با هيچ گره اي به هم وصل نمي شوند ، توي ايستگاه مترو ايستاده بوديم  ، ريل قطار را با چشم دنبال كرديم و توي سياهي ِ تونل ادامه شان را نديدم  اين دو خط موازي تمام شهر را دور مي زنند ، كنار هم ، اما هيچ وقت به نقطه ي تلاقي نمي رسند . به سياهي ِ تونل خيره شدي ، برگشتي و خود ِ خسته ات را رها كردي روي صندلي و انگار كه زمزمه ي ذهن مرا شنيده باشي گفتي : تو ادامه ي ريل هاي توي تونل رو  ديدي ؟ كي مطمئنه كه تو اين سياهي ،ريل ها هيچ وقت به هم گره نمي خورند ؟.

من اين سوي شهر نشسته بودم ، توي اتاق كوچكم ، و خاطره هاي بزرگ ِ  تو را از درو ديوار اتاق جمع مي كردم . دست خط ات كه بين كارت پستال ها بود را تا

مي كردم ، قاب ها را از نگاهت خالي مي كردم ،طنين آهنگ ها را پاك مي كردم :

" هنوزم قبله ي معصوم نمازي"، "تو رو كه مي نويسم دست من خوش بو ميشه" ،

" مرا ببخش اگر رفيق و يار نبودم" ، " تو چشات يه دنيا رازه ، رازي كه نميشه فهميد "    كاغذ آب نبات چوبي هارا كه لاي كتابهاي نيمه خوانده مانده بود بر ميداشتم ، و دست مي كشيدم روي يادگار نوشته هاي تو كه روي صفحه ي اول كتابها جا خوش كرده بودند : براي تويي كه نمي دانم چگونه دوستت نداشته باشم ؟ اين كتاب براي تو كه يادم باشد بي هوا بگويم ، باش  ... و تو آن گوشه ي شهر ، شايد چمدان رفتن ات را جمع مي كردي ... من اينجا بهانه ي تو را داشتم ، بهانه مي گرفتم زنگ تلفن را كه بي صدا مانده بود ، غبار نشسته روي ميز را ، لامپ سوخته را ، چاي جوشيده را ،‌ ولي تو مثل من نبودي ، اگر مثل من بودي كه زنگ تلفن بلند نمي شد ، صدايش فقط براي من با تمام زنگهاي ديگر فرق داشت .. هنوز بغض ات توي دلت بود و به گلويت نرسيده بود .. چمدانت را جمع كردي ؟

مي خواستم بپرسم ولي نتوانستم ، گفتي مي خواهم بروم خاطره هايم را  از گوشه گوشه ي اين شهر جمع كنم ... رفتيم .. باهم رفتيم تا خاطره هايمان را جمع كنيم ، مثل هميشه از دربند ، از آن  جاده ي خاكي ، از آن  كوه كه تهران از بين خميازه اش  پيدا بود شروع كرديم ، از حياط امامزاده صالح ، ازروي  سنگفرش هاي تمام خيابان ها كه با هم پرسه زده بوديم  ، از پشت ميز كافه هاي شهر ، نگاه تلخ مرا از فنجان

 قهوه ات برداشتي براي سوغات ِ رفتن ، لبخند شيرين ات را از توي فنجان قهوه ام برداشتي و گذاشتي تو ي دستم ، از لابلاي كتاب هاي تمام كتابفروشي ها خاطرات را جمع كرديم ...رفتيم رفتيم رفتيم ... مگر تمام مي شد .. مگر تمام مي شد اين خاطره ها .. سنگين شده بوديم .. سنگين قدم برميداشتيم ... من هنوز روي پا ايستاده بودم ، اما لرزش زانوهاي تو را مي ديدم .. بغضي كه گلويت را نشانه گرفته بود ..دلم براي شانه هايت كه بايد تنها  اين بار را مي كشيد سوخت .. غروب بود ، سنگين بوديم ، سنگين از خاطره ها ، دلتنگ بوديم ، دلتنگ ِ فاصله ها ..

 دست راست ات گره خورد به دست راستم ، آخرين گره بود كه ميدانستيم باز

 مي شود و اول ِاين دوراهي هر كدا م از ما مثل جاده اي تنها مي رود تا نمي دانم به كجا برسد ...بغض ات از ته دلت آمده بود بالا و رسيده بود به گلويت ... طرح لبهايت ماند روي دست راست من ، و من خودم را روي پنجه ي پا كشيدم بالا تا لبهايم را برسانم به پيشاني ات ، و طرح لبهاي من ماند روي پيشاني ات ، همه چيز در دو ثانيه اتفاق افتاد و چقدر كشدار و  سنگين است خاطره ي اين دو ثانيه ... نقش بوسه ات را با خودم آوردم  ، آوردم  براي تمام روزهايي كه قرار بود بي تو بيايند  و هنوز هم گاهي نگاه مي كنم به پشت دست راست ام و نقش محو ِ بوسه ات را مي بينم و دست مي كشم روي آن و تو  طرح بوسه ام روي پيشاني ات را با خودت بردي ، بردي براي روزهايي كه نمي دانستي چند روزش روز مباداست ...گره دستهايمان پاره شد .. بغض ِ در گلو مانده ات توي چشم هايت موج برداشت و شكست ...

 و من هنوز اينجا توي ايستگاه مترو ايستاده ام و نگاه مي كنم به ريل هاي قطار ، خم مي شوم و نگاه دلتنگ ام را گره مي زنم به ريل ها تا بروند توي سياهي ِ تونل و دور شهر بچرخند و از خط كشي ِ مزرها بگذرند و روي تمام فاصله هايي كه بين ما  افتاده پا بگذارند و برسند به تو كه شايد ايستاده اي توي ايستگاه اُپرا يا ويكتور هوگو  و نگاه مي كني به ريل هاي قطار ، تا خم شوي و نگاهم را باز كني از ريل ها و پشت ِ‌ خيسي ِ آنها بخواني : به دنيا نيامده ايم كه دلتنگ هم باشيم .

 

دلم نمياد تا پاييز و اولين بارون پاييزي اين پست بره پايين به خاطر همين پست جديد رو اینجا آپ كردم

 

+ >  شیداب