هي با توام آسمان بردار كلاهت را دارم سان مي بينم
حتا يك نفرتان نمي تواند پوستش را چون من شيار اندازد تا نماند بر آن جز رد در رد ِ لب و لب ،اگر مي خواهيد حتا از نرم نرمترمي شوم، من ديگر نه آن منم كوهي مويانم من كوهي از رگ به خود پيچانم مگر كوه هم دل دارد ؟هنوز و هنوز و هنوز خيسم مي كند موجاموج درياي شهر، نيمه شب چاقو مي كشد مي رسد سر مي برد گم شو ببين آرامم آرامتر از نبض يك مرده يادت رفت چه مي گفتي ؟بازگو با قرنها كه من مي سوزم بر عرشم بريد من بزرگ نيستم من بر هر آنچه هست نوشته ام نيست ،من ميخ كفشم از هر تراژدي گوته دردناكتر است، بر صليب اي آدمها دردم مي دهيد اما عزيزتان مي دارم نزديكتان مي دانم كاش زنده بوديد زنده تان به كارم مي آمد زنده تان را دوست دارم نه موميايي شده تان را،دوستتان دارم اما ساده تان را دوست دارم نه جلاي كتابي شده تان را ،نمي خواهد چيزي بگوييد خودم خوب مي دانم چرند مي گويم
هر آنجايم كه درد آنجاست زيرا من بر هر دانه ي اشك مصلوب شده ام، من از تن جان خواهم كند من جان ِ كنده از تن زير پا صاف خواهم كرد نترس در اين روزگار سياه ِ خيانت از كف داده ام هزار چهره ام را آري من هم فرشته ام من هم فرشته بوده ام من هم نگاهي داشته ام اما چه كنم خسته ام ول مي گردانم با خودم كابوسم را تنديس سازم ،ديوانه، از فريادهاي دردم شعر مي تراشم قدمم مسافت را در كوچه ها لگد مال مي كند جهنم درونم را اما چاره چيست ؟سال را از ياد مي برم روز را تاريخ را به محبس مي روم به انفرادي تنها روزنه ام برگي سفيد شايد متولد شد جادوي انسان ستيز كلمه با همه ي پرتوهاي رنج اما چه كنم امروز جز دود سيگارم تنپوشي برايت ندارم ،بُردي خوش باش درد دارم مي روم مغزم را آرام كنم در تشنج رود، مگر نمي بينيدم ؟ بر برگي كاغذ مصلوب شده ام ميخهايم كلمه ،نمي فهمم چرا سرم يكهو با همه ي سبكسري ام هزارها تُن وزن پيدا كرده از چه مي ترسيد از اينكه با غصه هايم سرتان را بخورم ؟ مگر سنگ صبوريد ؟
امروز هرچه بادا باد غزل بدرودم را
مي سرايم
ولاديمير مايا كوفسكي
۱۳ تیرماه ۱۳۸۷ خورشیدی
به اعتماد شانه اي
بغضي شكست
شانه اي
از زير بار اعتماد ِ بغضي
شانه خالي كرد
بغضي ش ك س ت
اعتمادي ش ك س ت
مرداد 1379 خورشيدي